eitaa logo
LOST..
137 دنبال‌کننده
20 عکس
20 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  ABi
اعتراف من ۱۶سالم بود بعد یشب عمه اینام خونه ما مهمونی دعوت بود عمم ی پسر ۱۶ساله داشت با ی بچه کوچیک خیلی ناز ۱سالش بود من اخرشب با اصرار ب مامانم گفتم بزار برم خو..نه عمه اینا منو پسر عمم تو ا!تا.ق خابیدیم اون رو ت*/خت من رو زمین وسطایی شب بود ک پسر عمم منا ب زور کـ. ر//د یعنی من خابم برد اینا تا کر//د ت9وم من پریدم از خواب الانم ۱۹سالمونه باهم دیگه ا/زد9واج کردیم نیلا : وا چی بگم ، مگه الکیه😂😐 https://eitaa.com/joinchat/77268653C29f69f2823
هدایت شده از  ABi
سلام نیلا جون خوبی راستش این اعتراف من نیست اعتراف یکی از دوستامه ومن دارم از زبون خودش مینویسم .. 《وقتی 16سالم بود پدرو مادرم رو توی تصادف از دست دادم و با برادرم که 19 سالش بود زندگی میکردم برادرم دانشجو بود ولی سرکار هم میرفت و وضع مالی خوبی داشتیم با برادرم توی اتاق میخوابیدم و فک میکردم واقعا برادرمه تا اینکه خالم بهم گفت که اون برادر خودم نیست و پسر عممه و چون عمم سر!/طان داشته و مر/ده و شوهرعمم گذاشته رفته بابای من اورده بزرگش کرده بعدش من بدنیا اومدم بعد اینکه قضیه رو فهمیدم حس خوبی بهش نداشتم ولی بازم میگفتم اون سرپناه و ارامش برای من بوجود اورده دیگه جدا میخوابیدیم و من تو ا!تاق و اون تو حال خونه تا اینکه اون شب رسید و مثل همیشه وقتی میخواستم بخوابم اومد گفت میشه امشب باهم بخوابیم گفتم باشه چون واقعا فک میکردم برادرمه ولی تا وارد اتاق شد د/رو ق*فل کردو اومد نزدیکم هی د<ستشو میذاشت رو ک/*مرم و من حس خوبی نداشتم تا اینکه دیدم داره ل...*باساشو د//رمیاره ... اومد سمتم و بز/9ور ل*باسامو از ت*/نم دراورد و گفت اگه باهام ر!ب/طه نداشته باشی میک/شمت اول حرفشو جدی نگرفتم ولی بعدش از جیب شلو9ا/رش چاقو دراورد و من مجبور شدم ل*/باسامو دربیارم منو خوابوند رو ت*/خت و تا تونست منو ک/رد بعدشم گفت همینجوری ل*/خت بیا تو ب*‌‌غلم بخواب و من چون نه چاره ای داشتم و نه سرپناهی مجبور شدم خوابیدم و گفت باید رو به من بخوابی تا با م/ه هات بازی کنم منم رو به خودش خوابیدم و...... الان چند سال از اون قضیه میگذره من 20 سالمه و اون 23 سالشه هنوزم بزور باهام ر!؛بطه برقرار میکنه ولی دیگه عادت کردم بعدا فهمیدم خودش میدونسته که من خواهرش نیستم و دختر داییشم الانم احساس میکنم دارم عا!،شقش میشم و حداقل اگه ازش خوشم بیاد همچی اوکی میشه چون ص* یغ ه محر.میت خونده شده بینمون و مثل ز. نو شو9هریم ولی به اوضاع عادت نکردم کاش حداقل به چشم شو.9هر بپذیرمش ..》 این بود از سرنوشت تلخ دوست من ... نیلا: منکه میدونم شعر میگید فقط نمیتونم ثابت کتم😂 https://eitaa.com/joinchat/77268653C29f69f2823
هدایت شده از ‌اینجانب
ما رسیدیم که این پیرِسگان انگِ جَنَم را نزنند ورنه دنیا به نگاه ما مفت گران بوده و است 『@badtweeti 』
هدایت شده از ‌اینجانب
آدمیت نه به ریش است و نه نطق و نه به جان طوطی هم نطق و بز هم ریش و خر هم جان دارد.. 『@badtweeti 』
هدایت شده از  ABi
اعتراف س ... با دختر منو پسر عمم و پسر عموم یکبار تو محله بابا بزرگم بیرون بودیم بعد ما سه تاهم خیلی بی تربیت بودیم. ما داشتیم تو پارک قدم می‌زدیم که سه تا دختر خوشگل دیدیم و هرکدوممون عا!شق یکی شدیم اون موقع ما 22سالمون بود بودیم. بعد ماهم رفتیم شماره بگیریم اول ناز کردن ولی ما شمارشونو گرفتیم. ما ستا یه مغازه بزرگ داشتیم که سه تایی شریک بودیم. بعد اینکه شمارشونو گرفتیم ما تصمیم گرفتیم که یه خونه بخریم و دوست د.خترامونو ببریم اونجا و س.. س کنیم . بعد چند روز ما خونرو خریدیم و زنگ زدیم به دخترا که یه روز بیان س... کنیم اونا هم قبول کردن. ماهم رفتیم یخورده وسیله بخریم برا خونه . خونه هم کوچیک بود . ما خریدیمو روز قرار شد و اونا هم اومدن. ازشون پذیرایی کردیم و گفتیم که شروع کنیم اونا هم اوکی دادن و رفتیم اتاق قرار شد هرکی با دوست دخترش بره س.‌. کنه و کسی نبینه و بعد هرکی بره خونه خودش همه قبول کردند. و منم آخرین نفر بودم و اسم دوست دخترم غزل بود. نوبت ماشد و ساعت ۱۲ظهر بود و من اون گشنمون شده بود من کباب سفارش دادم و اومد و خوردیم. و تا ساعت۴ همو ب.*غل کرده بودیم و خوابیده بودیم وقتی که بلند شدیم گفت شروع کنیم گفتم باشه بعد گفتش که بزار من بر د<ستشو/یی منم گفتم باشه وقتی که رفت منم باهاش رفتم و دونفری رفتیم د<ستشوی و اومدیم بیرون . من قد بلند بودم و اون متوسط بود. ب*غلش کردم و بردمش تو ا-تاق و درم قفل کردم . کمر بندمو واز کرد و صورت ماهشو ما!..لید به ک...ر ک///لفته من و آ/ر_وم شو9ر/تمو کشید پایین و کرد تو د<هنش و برام س!*ک میزد بعدش گفتم حالا نوبت منه انداختمش رو ت*خت و دامنی که پوشیده بودو در آوردم ک/*ش ماه بود خیلی تمیز. منم ک//رمو کردم تو ک. و// نش و آ0 میکشید بهش گفتم داره میاد چیکار کنم گفت عیب نداره خا!لی کن منم خا!لی کردم و تا ته ک/ردم ت9*ش و جی*غ کشید بعد نیم ساعت ت*-مبه زدن در آوردم و از ک*/ش عکس گرفتم و بو 9سیدمش و اونم ک...مو ب9.سید . نیلا : باشه https://eitaa.com/joinchat/77268653C29f69f2823
هدایت شده از  ABi
سلام خواستم خاطره تعریف کنم من وقتی ۱۰ سالم بود مامانم از بابام جدا شد بابام مواد م*خد</ر مصرف میکرد. یه بار بابام گفت یه عمویی هست توی اتاقه منتظرته منم رفتم تو اتاق و مرده روی ت*/ختم نشسته بود و یه مشمبا دستش بود گفت عمو بیا نز/د<یک منم گفتم چیه بعد گفت بیا این ل*/باس هارو بپوش من رفتم گوشه ا!تاق که ل*باسم رو عوض کنم ولی مرده گفت باید جلوی خودم عوض کنی منم عوض کردم ولباس رو پوشیدم  اون لباس یه لباس خوا!ب ز/نو9نه بود و رفتم روی ت*خت و انکارو باهام کرد از ازو به بعد بابام همیشه مرد های مختلیفی میفرستاد برامو حقوق م9وا!دش رو جمع میکرد وهیچی براش مهم نبود ولی اون انقدر عادت کرده بود که منو میفرستاد خونه ی اونا چند سال بعد شد و ۱۸ سالم شد بابام منو فرستاد که از سا!/قی ج* نس بگیرم از سا!/قی ج*نسو گرفتم و(یه پسر  پشت پنجره دیدم ) ساقی گفت  چرا بابات تو رو فرستاده از این با بعد بگو خودش بیاد منم که از بابام میترسیدم بهش نگفتم و منو دومین بار فرستاد و ایندفه پسره رو باز کرد و گفت بیا فر/ا/ر کنیم من لباسو که همون لباس خواب بود جمع کره بودم و بادمپایی فرار کردم ‌ نیلا :آخه تو ۱۰ سالگی ؟ شدنی نیستتتتت/: خب بعدش چی الان وضعت چجوریه😐 https://eitaa.com/joinchat/77268653C29f69f2823
هدایت شده از ‌اینجانب
ما رسیدیم که این پیرِسگان انگِ جَنَم را نزنند ورنه دنیا به نگاه ما مفت گران بوده و است 『@badtweeti 』
هدایت شده از  ABi
سیلام. دخترم. 14. سالمه. اقا یه بار تو دهاتمون خانواده ما کلا عموهام بابام بابابزرگم و .... خلاصه کل فامیلمون با ی گروه دیگه (طایفه) د.عوا شده بود در حدی ک دهاتمون پر از پلیس و ماشین پلیس شده بود بعد بابام اینا و عمو هام برای اینکه پلیس ها نگیرنشون فرار کرده بودن زده بودن تپه ( رفته بودن ب تپه ها و کوه ها ) بعد در همه خونه هامون پنج شش تا ماشین پلیس بود. من رفتم خونه مامان بزرگم ک گوشیش رو بردارم ب بابام و عموهام زنگ بزنم بگم پلیس ها اومدن فعلا نیاید خونه و اینا (مامانم و زن عمو ها و اینا داخل حیاط و در کوچه بودن) بعد من قایمکی رفتم گوشی رو اوردم یه دفعه افرس اومد گفت رفتی خونه چیکار کنی گفتم هیچی کار داشتم (اون موقه گوشی های همه مونو اومده بودن خونه هامونو گشته بودن هرچی گوشی گیرشون اومده بود رو برداشته بودن ) مال مامانبزرگم فقط غصر در رفته بود😅 بعد گفت جیب هاتو نشون بده ببینم گفتم نشون نمیدم بعد خودش اومد ببینه بعد من یهو از دستش فرار کردم (اخه از خونه هامون ت*/فنگ و ا!سل*حه و شر/ا/ب و عر/*ق در اورده بودن) فکر کردن من ت*/فنگ گزاشتم تو جیبم بعد گزاشت دنبالم با چن نفر از افسر ها و سرباز کلا یه هفت هشتا بودن بعد منم خب دهاتمونو بلد بودم همه جاش رو از دیپار کشیدم بالا با اینکه میتر سیدم بعد از یه باغی منم زدم ب دل صحرا بعد تو صحرا هم ی عالمه پلیس ک(9&ص ک/-_ش بود گرفتنم و بزور گزاشتنم پیش چن نفر دیگه ک گرفته بودن بعد یهو من زدم تو پ///-ای اون سربازه و باز فرار کردم یهو دیدم بابام و عموهامم اونجان هیچی دیگه بهشون خبر دادم ک پلیس تو صحرا داره میگرده بعد بابام اینا رفتن ی جای دیگه ب منم گفتن از راه میونبور برم خونه بعد خلاصه من از میونبور رفتم تا رسیدم ب در کوچمون یهو پلیسه دیدم منم ک گوشی رو انداختم تو شلوارم استین هاش کش داشن و نمیوفتاد بعد جیبم رو گشتن و گفتن بابات اینا رفتن کجا گفتم نمیدونم من پیش اونا نبودم بعد هیچی دیگ ب زور دستمو کشوندن بردن تو ماشین گفتن ما میریم تو بگو کجان منم الکی یه جا رو گفتم بعد دوباره فرار کردم😂😂😂 بعد از یه راه دیگه رفتم و دیگه رفتم تو خونه یکی از همسایه ها ک دیگ نگیرنم 🤣🤣🤣 بعد شب رفتم خونمون 😐😂😂 اره دیه خدافز👋😐😅 نیلا: فیلم هندی زیاد میبینی😂😂 https://eitaa.com/joinchat/77268653C29f69f2823
هدایت شده از  ABi
سلام خواستم خاطره تعریف کنم من وقتی ۱۰ سالم بود مامانم از بابام جدا شد بابام مواد م*خد</ر مصرف میکرد. یه بار بابام گفت یه عمویی هست توی اتاقه منتظرته منم رفتم تو اتاق و مرده روی ت*/ختم نشسته بود و یه مشمبا دستش بود گفت عمو بیا نز/د<یک منم گفتم چیه بعد گفت بیا این ل*/باس هارو بپوش من رفتم گوشه ا!تاق که ل*باسم رو عوض کنم ولی مرده گفت باید جلوی خودم عوض کنی منم عوض کردم ولباس رو پوشیدم  اون لباس یه لباس خوا!ب ز/نو9نه بود و رفتم روی ت*خت و انکارو باهام کرد از ازو به بعد بابام همیشه مرد های مختلیفی میفرستاد برامو حقوق م9وا!دش رو جمع میکرد وهیچی براش مهم نبود ولی اون انقدر عادت کرده بود که منو میفرستاد خونه ی اونا چند سال بعد شد و ۱۸ سالم شد بابام منو فرستاد که از سا!/قی ج* نس بگیرم از سا!/قی ج*نسو گرفتم و(یه پسر  پشت پنجره دیدم ) ساقی گفت  چرا بابات تو رو فرستاده از این با بعد بگو خودش بیاد منم که از بابام میترسیدم بهش نگفتم و منو دومین بار فرستاد و ایندفه پسره رو باز کرد و گفت بیا فر/ا/ر کنیم من لباسو که همون لباس خواب بود جمع کره بودم و بادمپایی فرار کردم ‌ نیلا :آخه تو ۱۰ سالگی ؟ شدنی نیستتتتت/: خب بعدش چی الان وضعت چجوریه😐 https://eitaa.com/joinchat/77268653C29f69f2823
هدایت شده از ‌اینجانب
آدمیت نه به ریش است و نه نطق و نه به جان طوطی هم نطق و بز هم ریش و خر هم جان دارد.. 『@badtweeti 』