بعضی زخمها را نباید درمان کرد؛ باید گذاشت بمانند تا یادمان نرود چه چیزی را برای رسیدن به هیچ، از دست دادهایم.
فکر میکردیم «فراموشی» پاداش گذر زمان است؛ اما حالا میدانیم که زمان فقط یادمان میدهد چطور با یک حفرهیِ بزرگ در سینهمان، ادای زندگی کردن را در بیاوریم...
گر اشتباه باشی ،گر غیر ممکن باشی
تو را هزاران بار امتحان میکنم و غیر ممکنت را ممکن میکنم .
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست
گوش کن، نبض دلم زمزمه اش با تو یکی ست
ترسم ایمرگ نيايی تو و من پير شوم
آنقدر زنده بمانم كه ز جان سير شوم...
گفت: رها کردن سخت بود؟
گفتم نه به اندازه ی نگه داشتن چیزی که واقعی نبود.