قدم برمیدارم تو خیابونهای این شهر!
چهار صبح، چقدر جوبهای این خیابون شبیه آخرای رابطمونه!
لجن و بوی تعفنی نفرت انگیز!
تو این سکوت شهر، دنبال صدایی میگردم، صدای از جنس تو! که با لحن قشنگت اسمم رو صدا کنی.
اما نیستی، نیستی و من موندم این بوی زمخت و تاریکی این شهر!
_مهدیاسدی
|شرقیِغمگین|
واقعا نیاز داره که کپشنی هم قرار بدم؟ این عکس خیلی حرف میزنه هاااا😹💔 نمیدونید دارید چیکار میکنید!
به شوخی با کلماتت خشاب دهنتو پر کردی و به قلبش شلیک کردی، ولی اون جدی جدی قلبش شکست!
گاهی وقتام هست که پر از حرفی و کلمات مثل سیلی خروشان دنبال یک راه برای بیرون امدنن ولی همینکه قصد گفتنشون میکنیی ذهنت خالی از تموم اون حرف میشه.
یه جور حس ترس میاد سراغت.
ادم ترسویی نیستی ولی خب میترسی.
از درک نشدن میترسی.
از اینکه بیانشون کنی و برای هیچکس مهم نباشه میترسی.
واس همین سکوت کردن انتخاب میکنی.
ترجیح میدم تو سیل افکار و حرفات غرق شی ولی به زبونشون نیاری.همین!
-محمد مهدی عظیمی