شب واقعا عجیبه ها.
حتی اگه بیخیال ترین آدم این کره خاکیم باشی،فکروخیال بهت امون نمیده.
اتفاقا امشب هم برای من از همون شبا بود.
از همون شبایی که تا به خودت میای میبینی وسط کلی فکر و خیال غرق شدی و چاره ای جز به نتیجه رسیدن نداری،
موضوع فکر امشبم این بود که چرا سعی میکنم آدم خوبی باشم،
چرا با وجود کلی دل شکستگی،نارفیقی و... هنوز سعی میکنم آدم خوبی بمونم؟
چرا سعی نمیکنم مثل دیگران آدم مزخرفی باشم.
مزخرف بودن که سخت نیست،هست؟
مگه دروغ گفتن،شکوندن دل آدما،نامردی کردن،قضاوت کردن کار سختیه؟
حداقل از خوب بودن که آسون تره.
دروغ چرا،منم خیلی وقتا بعد از اینکه دلم شکست پیش خودم گفتم منم میشم یه آدم مزخرف مثل همه اونایی که دلم شکوندن ولی نشد.
نمیگم نتونستما،میتونستم ولی نشد.
نشد بد بشم.
نشد آدم مزخرفی بشم یعنی نخواستم که بشه.
من خیلی با اونا فرق دارم.
من ذاتم باهاشون فرق داره.
من تو خانواده ای بزرگ شدم که همیشه بهم یاد دادن از خودت مراقبت کن،دفاع کن ولی هیچوقت تبدیل به یه ادم مزخرف نشو.
همیشه خوب باش.خوب بمون.دنیا به آدمای خوب نیاز داره.
-محمد مهدی عظیمی
یادمه یه روز که حوصله توضیح دادن خودم به دیگران نداشتم،تظاهر کردم به اینکه حالم خوبه.
یعنی جواب همه سوال های چطوری،چیکار میکنی، چه خبر...
تو یه کلمه خوبم خلاصه میکردم.
اون یه روز تظاهرکردنم،شددو روز
دو روز تظاهر شد،یه هفته
یه هفته،شدیه ماه
و الان چند سال میگذره و من هنوز به تظاهر کردنم،ادامه میدم.
شاید چون هنوز کسیو پیدا نکردم که بلدم باشه.
آخه میدونید این روزا تا میای بشینی با یکی صحبت کنی،شروع میکنه به حرفای قشنگ زدن،یه مشت حرفای انرژی مثبت الکی تحویل آدم میدن.
ولی من به کسی که شنیدن بلد باشه،نیاز دارم
کسی که توانایی درک کردن حرفام داشته باشه.
کسی که بعد از شنیدن حرفام،به جای تحویل دادن حرفای الکی بغلم کنه.
برام مهم نیست چقدر طول میکشه که اون آدم پیدا کنم،
چون من تا روز پیدا شدنش به این تظاهر ادامه میدم.
تظاهر کردن به اینکه حالت خوبه خیلی بهتر از به زبون آوردن حرفات و درک نشدنشونه.
همین.
-محمد مهدی عظیمی
اگه الان بگن 5 تا رفیقتو جمع کن یه جا، نمیتونم...
چون ندارم 5 تا رفیق!
به وقتش خیلی داشتم،
خیلی از قورمه سبزی های مادرمو رد کردم پیچوندم و رفتم بیرون با رفیقامو ساقه طلایی خوردم!
فایده نداره رفیق بازی،
به زندگیتون برسید :)
ما دیگه اون نوجوونای قدیم نیستیم که با شنیدن سینوس کسینوس خندمون بگیره،
بزرگ شدیم،نه؟
بچه کوچیکا بهمون میگن خاله،عمو..
قدمون چند هوا بلندتر شده،
دیگه دستمون به کابینت بلندای آشپزخونه میرسه و پامون به گاز و کلاچ...
بعضیامون انقدر بزرگ شدن رفتن پی سیگار،
بعضیامونم نه،دیدن غم و غصه شون دود کردنی نیست،نشستن خوردنش!
ما دیگه روزای برفی لیز نمیخوریم،
نه که زمینِ یخ زده لیز نباشه ها،
فقط یاد گرفتیم باید با احتیاط قدم برداریم که با مخ نریم تو زمین...
قلبامون چی شد راستی؟؟
بعضیامون دل شکستن،خیلیامون دل شکسته ن،بعضیامون دل باخته و بعضیامون دل تنگ...
ما خیلی وقته که دیگه بچه نیستیم،
ولی پیر شدیم یا بزرگ ؟؟
اینه که جای بحث داره...!
خستهام ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ بیرحمی
خستهام... میترسم... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ میفهمی!...