ساعت 6:30 آمدم، خانه نبودی، الان 7:30 است، خانه را بدون تو نمیتوانم تحمل کنم، میروم بیرون گشتی میزنم برمیگردم، امیدوارم تو در را به رویم وا کنی!
خانه، بی تو جهنم است
هر لحظه ای که بی تو میگذرد جهنم است!
-یادداشت احمد شاملو برای آیدا
+بعضی کارا،بعضی حرفا بدجور دل آدمو آشوب میکنه!
-مثل چی؟
+مثل وقتی که میدونی که چقدر دلم برات بیقراره ولی هیچ کاری نمیکنی...
•فودوشین•
کاش وقتی جنمش نداریم...کاش وقتی عرضش نداریم...عمر یکی دیگه رو با دوست دارم الکی تباه نکنیم
-فریس
از همهچیز غمانگیزتر این بود که زندگی ادامه داشت. اگر معشوقی دنیا را ترک کند زندگی باید برای آن عاشق به پایان برسد. اما هرگز پایانی در کار نبود و دلیل اصلی صبح بلند شدن اغلب مردم همین بود؛ بلند میشدند نه به خاطر اینکه فرقی میکرد، بلکه به این خاطر که فرقی نمیکرد.
- ترومن کاپوتی
اما امروز
در محاصره پنجره هایِ پاییز
می خواهم تو را به نام بخوانم
آتش کوچکی روشن کنم،
چیزی بپوشم و تو را
ای پیراهن بافته از گل پرتقال
و شکوفه های شب بو،
صدا کنم.
- نزار قبانی
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبرِ خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند، بدون وحشت، از خدا میپرسید که آیا واقعاً خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند؟!
-صد سال تنهایی
میدونی...!؟
نه نمیدونی..!
تو هیچی نمیدونی
پس لطفا سعی کن اون دهن گشادت ببندی
دقیقا وقتی ک میخای منو نصیحت کنی یا به من دلداری بدی
وقتی ک دارید بهم دلداری الکی وپوچ میدید دلم میخاد سرتون اونقدر بکوبم به دیوار که از وسط مغزتون خون بپاچه بیرون.
-فریس
آیینی جدید در چشم بهم زدنی در من به وجود آمد چشمانش کتابش شد و گیسوانش پیغمبرانش که مرا به سوی خود دعوت میکردند ..
هرچه دورتر میشد من آشفته تر ...
چه وصفی جز اشتیاق وصف ناشدنی برای این لحظه ؛میتوان یافت ک گویای احوال من باشد ،،،
تشنه ی یک لحظه صدایش بودم که دیگر هیچ ارزویی برای فردایم نداشته باشم ،
عجیب تر آنکه قلب و عقلم بعد سال ها تنش به صلحی پایدار رسیده بودند دیگر تضادی در کار نبود ، تمام روح و جسمم تو را فریاد میزد ، اما من اسمت را نمیدانستم !!!
هنگامی ک گمت کردم در این جماعت چه صدایت بزنم ک پیدایت کنم ؟؟!
-عرفان مویدی