|شرقیِغمگین|
payamenashenas.ir/Jeirran تا فردا بنویسید برایم
الانم هر چی دوست داشتید بگید اگه بیدارید
-.داستان کوتاه سلام دلبر.-
+قرار نبود اینجوری بشه مگه نه؟
-وای امروز چقدر هوا خوبه
+چقدرم قشنگ بحث عوض کردی و کسیم نفهمید
-خب چیکار کنم.اصلا دیگه حرف نمیزنم
+خو حالا بیین منو قهر نکن
-نه دیگه حرف نمیزنم
+خو ببخشید.حرف بزن دیگه.مگه نمیدونی چقدر دلم برا صدات تنگ شده حرف بزن باهام
حرف بزن تا دوباره جون بگیرم
-ناراحت نباش.باشه؟به خاطر من ناراحت نباش
به خاطر منم که شده زندگی کن باشه؟
+تو زندگیم بودی.بعد توقع داری زندگی کنم؟
توقع داری بدون تو بتونم ادامه بدم
میدونی هرشب خودم سرزنش میکنم.
همش میگم کاش حرفت گوش نمیدادم …
کاش اونروز
-میشه راجب اونروز حرف نزنیم؟بیا راجب چیزای خوب خوب حرف بزنیم مثلا بیین هوا رو.ببین داره بارون میاد.
بیین چقدر هوا خوبه
+نمیشه دلبر.نمیشه
یه چی داره منو از درون میخوره.
نمیدونی چقدر سخته.
نمیدونی برای فهموندن این حس درد مزخرفم به دیگران چقدر سختی کشیدم.
نمیدونی چقدر سخته که به دیگران بفهمونی که من به دلداری دادنی های الکشیون نیاز ندارم.
من به این حس ترحم نیاز ندارم.
من فقط …من فقط احتیاج دارم با خودم تنها باشم
من فقط احتیاج دارم درک بشم همین.به همین سادگی .یعنی واقعا اینقدر سخته؟
اینقدر سخته درک نشدن؟
اینقدر سخته فهمیده نشدن؟
-بیین ماهو؟بیین چقدر قشنگه
+اونشبم همینو گفتی.بهم گفتی ببین ماهو.بیین چقدر قشنگه بیا بریم لب دریا.
هی اصرار کردی.هی گفتی بیا بریم از نزدیک دوست دارم ببینیمش.
کاش میتونستم منصرفت کنم
ولی مگه میشد به چشام نگاه و کنی و بهت بگم نه.
-ولی میگما ،اونشب یکی از بهترین شبای زندگیم بود.من اونشب واقعا از ته دلم شاد بودم.
واقعا میگما.فکر نکن دارم برای اینکه الکی بهت روحیه بدم دروغ بگم.من دروغگو نیستم
+میدونم دلبر..
-وای چقدر اونشب خوب بود.انگار به ماه نزدیک میشدیم.بهت گفته بودم چقدر قایق سواری تو شبو دوست دارم؟
+آره.یادمه مثل بچه ها خودت انداخته بودی رو شنا هی با صدای بچگونه میگفتی بریم قایق بازی.هی گفتم شبه خطرناکه هی گفتی نه.
هی قسمت دادم ولی نشد.
کاش پام میشکست و هیچوقت سوار اون قایق نمیشدیم.
ای کاش میگفتم نه
فوقش از دستم ناراحت میشدی دیگه.
ولی خب عوضش الان بودی.
مگه نه؟
-محمد مهدی عظیمی
سلام
شبتون بخیر
کانال انتقال یافت
ولی خب من برمیگردم پس میگیرمش🙂💔
تا برگشتنم از کانال لفت ندید.
ناشناس رو براتون میزارم مبتونید هر وقت خواستید هر چی خواستید پیام بگید
ولی خب من نمیتونم جواب بدم دیگه
مادربزرگ من آدم مذهبی بود؛
هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده، اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن،
وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به ﻫﻴﺎت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج، اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش،
سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن، احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه،
یکی از ﻫﻴﺎت لذت میبره یکی از مهمونی رفتن، یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند،
اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن، سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم، چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن...
-الهی قمشه ای