این نامه را با تمام فروتنی برایت مینویسم. در جستجوی کلمهای تازه بودم که چون همیشه زینت بخش آن باشی. به واژهٔ “تسلی” رسیدم. لبخندی توأم با اطمینان خاطر بر لبانم نشست. گویی که کودکی گریان را به مادرش رسانده باشم، آنهم در شلوغی یک بازار. دوست دارم ساعتها با تو حرف بزنم. تنها چیزی که میتواند مرا آرام کند و این اندوه سمج را از هم بپاشاند، فکر کردن به “تو”ست …
-حدیث
زخمی کهنهام...
سایهی رنجی پایان یافته
دوستت دارم
و به لمس سرانگشتانت
بر سایهی این زخم دلخوشم.
-شمس لنگرودی
نشستم چای خوردم ،
شعر گفتم ،
شاملو خواندم
اگر منظورت این ها بود ؛
خوبم...
بهترم یعنی!
-مهدی فرجی
فکر میکنی فراموشش کردی و دیگه هیچ حسی بهش نداری. به زندگی عادیت ادامه میدی.
به روزمرگی هات میپردازی و به کارات ادامه میدی…
همه چی خوب پیش میره تا اینکه یهو یه اسم آشنا خیلی اتفاقی به گوشت میخوره.
یهو همه اتفاقات و خاطرات گذشته مثل یه پتک رو سرت کوبیده میشن.
سعی میکنی که عادی جلوهاش بدی و جوری رفتار میکنی که اصلا برات مهم نیست ولی فقط خدا میدونه چه آشوبی توی دلت برپا شده.
اونقدر به تظاهر کردن ادامه میدی که دیگه کم کم خود واقعیت رو فراموش میکنی.
آخر سر یه تو میمونی که دیگه توانایی تشخیص دادن تفاوت خنده های واقعی و فیکت رو از هم دیگه نداری..
-محمد مهدی عظیمی
ادما خیلی عجیبن.
مثلا با ادعا وارد زندگیت میشن.
دونه به دونه جاهای زخمات میپرسن.
ازت میپرسن چی حالت بد میکنه.
همه نقطه ضعفات پیدا میکنن.
بعدشم با ادعا ترکت میکنن.
از همون زخما برای رفتنشون استفاده میکنن.
با اینکه میدونستن زخمی ترکت میکنن.
زخم درمانش نمیکن که هیچ،چندتا زخم جدیدم ایجاد میکنن و میرن
-محمد مهدی عظیمی
مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن ، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام. خروار خروار حرف با لحن و حالت های مختلف ، مغایر ، متضاد و.....
گفته امو شنیده ام . خاموش شده و باز برافروخته ام . پرخاش کرده و باز خود دار شده ام .خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر میگیرند. مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند .....
-محمود دولت آبادی
واقعا عجیبه. نمیدونم چه جوری یا چرا اینجور شد ولی انگار تو چشمات یه دنیای رنگی وجود داشت که به دل سیاه من نشست.
برا خودمم عجیبه ولی باید بگم که دارم احساسش میکنم.
یعنی جوانه زدنتو، رو تنِ خسته و زخمی قلبم احساس میکنم.
نمیدونم چرا ولی این حس جدید خیلی دوست دارم.
یه تازگی عجیبی برام داره که حس خوبی بهم میده.
یعنی بودنت حس خوبی داره.
قدم زدن کنارت حس خوبی داره.
نگاه کردنت بهم حس خوبی داره.
نگاه کردنم بهت هم حس خوبی داره.
به جورایی کلی حس خوب خلاصه شده توی بودنت.
پس بمون تا حس های خوب تو زندگیمون جریان داشته باشه.
-محمد مهدی عظیمی
|شرقیِغمگین|
..
دوست داشتن
آخرین داشته ی آدمیست
پنجره را باز بگذارید
ما چیزی برای پنهان کردن نداریم ....
-سید علی صالحی
میدونی چی خیلی وحشتناکه؟!
اینکه جلوی دلبستگیرو نمیشه گرفت.
اولش قرص و محکمی، حد و حدود میذاری واسه آدما، واسه خودت؛
امّا از یه جایی به بعد از دستت در میره
چشم باز میکنی و میبینی گیر افتادی!
اینجور وقتا، انکار کردنْ دست و پا زدنِ بیهودهس، بیشتر فرو میری...
میگی نمیخوام ولی شدیدتر میخوای
انگار هر قدمی که برای دور شدن از دلبستگی برداشتی اون چند قدم بهت نزدیکتر شده، بیاونکه بفهمی...
-کیمیا