eitaa logo
جنگل نمی خواهد بمیرد.
209 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
58 ویدیو
23 فایل
به چشمان تو جنگل سبز می‌شود و رود پرآب به چشمانِ باورِ تو.
مشاهده در ایتا
دانلود
«به سقف جنگل می‌نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می‌دوند. بی اشک، چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست.» جنگل.. شاید دلم می‌خواست زادۀ جنگل بودم. لابه‌لای سرخس ها سرک می‌کشیدم و با سپیدار ها بزرگ می‌شدم. با پرستو‌ها پرواز می‌کردم و به صدای باران گوش می‌دادم. اما از جنگل از باران از همۀ این‌ها، تنها برایم اشک ماند. اشک هایی که بی دریغ خوراک خاک خشک می‌شدند. من دختر جنگل نبودم، من دختر کویرم. پلک هایم رو به رنج گشوده شد. به تنهایی. و نمی‌دانی که چه قدر سخت است چه قدر سخت است درخت شدن میان این کویر. تصور آب. تصور امید. روزگار این‌گونه می‌رفت و دختر کویر از بودن در کویر ناامید بود. ناچار و سرگشته. آیا باران به کویر می آمد؟ یا که از این خار ها گلی جوانه می‌زد ؟ آیا زندگی اش چیزی جز فریادی بی جواب بود؟ شب می‌شد. شیفتۀ شب های کویر بود. درخشش ستارگان. نزدیکی ستارگان. خودش را بالا می‌کشید تا به رویاهایش برسد، به ستاره هایش. باد پیشانی‌اش را می‌بوسید و او مهر را احساس می‌کرد. گرمایی عجیب در شب های سرد کویر. و با گذر از همه این‌ها ، او به زیبایی رسید. روی کوه ها قدم گذاشت. بین سرو ها دوید. و سبز بودن را تجربه کرد. بار دیگر که سراغ کویر رفت و با چشمانی پرشور به شگفتی همیشگی‌اش نگاه می‌کرد، دریافت که باران به کویر آمده. بارانی بی‌منت. شاید بی نهایت. باران خاک تشنه را سیراب کرد. خار ها را در عشق شناور کرد و در دل کویر، دریایی را آفرید از عشق، از رویا، از تمام ممکن ها. حالا دختر کویر، به کویر افتخار می‌کرد.
-جایی که خرچنگ‌ها آواز می‌خوانند