شرقیِ غمگین
غرق موسیقیهای بی کلامم. آدم فکر میکنه چون کلامی توش نیست خالیه اما وسط همون نتها یه حرفایی گفته میشه که هیچ ترانهای جرات نداره به زبون بیاره.
انقدر به من نگو امید داشته باش مادر. مگر نمیبینی این امید خودش بزرگترین طناب دار است؟ هر صبح که بیدار میشم خودم را قانع میکنم که شاید امروز فرق کنهد و این شاید لعنتی هرروز بیشتر از دیروز خردم میکند. امید شکنجهگاه آدمهای واقعبین است.
ای کاش کتابفروشی کوچیکی داشتم توی یه کوچهی بنبست و خلوت. کلیدش رو که میچرخوندم بوی کاغذ کهنه میپیچید. گربهام روی پیشخوان دراز میکشید و من ساعتها زیر نور چراغ مطالعه غرق خوندن کتابهایی میشدم که هیچکس سراغشون رو نمیگرفت.
شب که میشه همه چراغها خاموش میشن و من می مونم با این مهمان ناخوانده. غمی که تمام روز تو گوشهی دلم کز کرده بود حالا قد میکشه. از تنم بالا میره و کل اتاق رو پر میکنه. انگار تمام دیوارهای این خونه با صدای هقهق های نشنیدهی من خیس شدن. چقدر خستهام.خسته از اینکه حتی وقتی میخوام گریه کنم باید مراقب باشم که کسی صدام رو نشنوه. بالشام دیگه بوی آرامش نمیده. بوی نم شور تمام اشتباهات زندگیام رو میده. غم دوباره میاد و تمام فضای خالی اتاق رو از خودش پر میکنه. اون تنها چیزی هست که تا صبح کنار من بیدار میمونه.
امید، اون رفیق قدیمی و کوچولوی تنهای من چطور هنوز سرپا مونده؟ وقتی هرچی که بود رو جلوی چشمام تیکه تیکه کردن وقتی هر روز صبح که بیدار میشم یه تیکهی دیگه از دیروزم رو توی آینه پیدا نمیکنم.ولی هست. یه جایی توی همین خرابشدهی وجودم. هنوز یه چراغ کمسو داره چشمک میزنه. شاید نورش اونقدر کمه که دیده نمیشه. شاید هم فقط خود منم که چشمام به تاریکی عادت کرده و دیگه توان دیدن نور رو ندارم.میدونم که یه روزی همین امید کوچیک دوباره جون میگیره. شاید نه اونجوری که قبلا بود با اون عظمت و نور خیرهکننده. نه شاید یه امید زخمخورده، یه امید پشیمون، یه امیدی که یاد گرفته چطور توی سایهها هم برقصه.هنوز نمیدونم چطور میشه دوباره از نو ساخت. از این همه خاکستر چطور دوباره یه غنچه میتونه سر بکشه؟ ولی یه حسی بهم میگه که میشه. یه حسی که میگه حتی اگه بال نداشته باشم میتونم پرواز رو یاد بگیرم. شاید پروازم شبیه پرواز پرندههای دیگهای نباشه.شاید یه پرواز کج و کوله، یه پرواز از روی زمین،یه پرواز پر از ترس، ولی باز هم پرواز.
این امید حتی اگه مثل یه نخ نازک باشه باز هم یه ریسمانه. ریسمان نجات. ریسمان ادامه دادن. ریسمان پیدا کردن یه زمین جدید حتی اگه هیچوقت بهش نرسم. چون خود رفتن،خود تلاش برای رسیدن شاید خود پرواز باشه.
گاهی حسرت اون پیرمردهایی رو میخورم که عصرهای جمعه تو پارک میشینن. یه روزنامه دستشونه و یه عینک که مدام میفته رو بینیشون و غرق جدول حل کردنن. انگار مهمترین مسئله دنیا همون کلمه پنج حرفیه که تو جدول جا نمیشه. هیچی دیگه براشون مهم نیست. کاش منم همونجا بودم دور از همه این هیاهوهای الکی. فقط من باشم و یه پارک خلوت و صدای باد لای درختا.
واقعا چرا دیگه کسی از قیمت فضایی کتاب حرفی نمیزنه؟ انگار همه پذیرفتن که باید قید خوندن رو بزنن. من چیکار کنم با اون منِ کوچیکی که یه عمر رویاش داشتن یه کتابخونهی دیواری بود؟ حس میکنم الان کتابخونه داشتن برام نه یه عشق ساده، که یه دهنکجی به جیب خالیمه:(
هدایت شده از Vesper
گاهی فکر میکنم درد و غم قسمت عظیمی از گوشت بدنم را دریدند و حالا من مردهای هستم که از درد دوباره جان گرفته و سر تعظیم به پای غم فرود آوردهام.
من کیستم؟ حتی در آغاز زندگی جدید، باز هم قربانی و بردهی انزوا و رنجم؟
شاید این خواستهی خودم است. اگر نه، انسان چگونه میتواند با این همه رنج کنار بیاید، جز اینکه بهای زنده بودنش را با تحمل کردن بپردازد؟