من برات از رنگ آبی روی پارچه میگم که دلم میخواد دریا باشه،تو از لکهاش روی میز میگی.من از لذت بیدلیل رقصیدن توی خونه میگم،تو از مصرف انرژی میگی.من از بوی خاک نم زده بعد از بارون میگم،تو از گلو لای کفشهات میگی.من از رقص قطرهها رویشیشه میگم،تو از احتمال سرماخوردگی میگی. من برات قصه میبافم از سکوت نیمهشب، تو میگی این فقط نبود صداست. تو زیادی منظقی هستی، من برای فهمیده شدن زیادی خیالیم.
اکتبر عزیزم،من هیچ وقت توی کافه های شلوغ لندن منتظرت ننشستم. ما هیچ وقت واقعا وجود نداشتیم ولی همیشه موقع شنیدن"Sweater Weather" پلیلیستم تورو جای شخصیت اصلی قصه هام تصور میکردم و با سکانس های فیلم انجمن شاعران مرده دلم میخواست جای اون ها توی پاییز ابدی ذهنم قدم بزنیم.
تا وقتی دست از فشار دادن پلکهات بر نداری هر چقدر هم که بهت بگم نور می تابه فقط تاریکی رو میبینی. گاهی مشکل از شب نیست.مشکل از گره سفت پلک هاییه که نمیخوای بازشون کنی انگار میترسی اگر چشمات رو باز کنی تاریکی امن تو هم تموم بشه.
امروز دوباره رفتم سراغ اون کتابی که چند ماه پیش شروع کرده بودم. نصفهش رو خونده بودم و بعدش دیگه حوصلهاش رو نداشتم. دوباره از صفحه اول شروع کردم چون یادم رفته بود شخصیتهای داستان کجای قصه بودن. حس عجیبی بود انگار دارم با یه دوست قدیمی دوباره آشنا میشم که خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم.
من نه دلتنگم نه بیتفاوت. فقط یک بغض قدیمیام که کسی صدایش را نمیشنود. سایهها هم دارند نگاهم میکنند.آنها هم می ترسند از اینهمه دوری ولی تو در گوشم زمزمه کن و بگو چرا همیشه نگاهت اینقدر بیرحمانه آدم را تکه تکه میکند؟
پاییز رو بیا برقصیم.نمیخواد با استین گشاد هودی اشکات رو پاک کنی.اصلا مگه اشک چشه؟بذار رد شوریش رو گونه ات بمونه.بیا با جوراب های لنگه به لنگه روی سرامیک سرد هال باله ی خودمونی بریم.وقتی بوی ته گرفتن کیک اومد از جا نپر.بذار بسوزه اصلا بیا با بوی دودش برقصیم.پاییز رو بیا کج و معوج زندگی کنیم.اشکالی نداره اگه وسط بالا و پایین پریدن داری به همه چیز لبخند مسخره میزنی و تو دلت به همه دنیا فوش میدی.فقط دیوونه باش.
تصور کن دنیایی رو که توش آرامش یه پدیده منسوخ شده اس،مردم با دردی تو قفسه سینه شون بیدار میشن.دردی که نه اسم داره و نه درمون. اینجا شادی یه کالای لوکس و ویترینیه. چیزی که فقط میتونی از پشت شیشه مغازههای حس فروشی تماشاش کنی.میتونی بسته های خندهی از ته دل بخری یا شیشه های کوچیک احساس امنیت که فقط تا دم غروب روی مغزت اثر میکنه. قیمتا هم وحشتناکن.برای یک ساعت احساس خوشبختی باید تمام دار و ندارت رو وسط بذاری. مردم با چشم هایی که انگار سال هاست رنگ خورشید رو ندیدن توی خیابونای مه گرفته راه میرن.کسی که میخنده تو بی درنگ میفهمی که اون لبخند وصلهی ناجوریه که به صورتش دوختن. یه نقاب سرد و مصنوعی که از فروشگاه های شهر قرض گرفته تا فقط برای چند ساعت از شر تنهایی کشندها ش خلاص بشه.اما وای از وقتی که اون اثر زود گذر از بین میره. وقتی دارویی که خریدی تموم میشه و تو دوباره بر میگردی به همون سکوت مطلق و تاریک اتاقت انگار اون غم با ولع بیشتری به سراغت میاد. تو میمونی و تنی که حالا دیگه حتی به اون شادی اجارهای هم عادت کرده. خاطرات خوب هم اینجا خریدنین. بسته هایی که تو رو برای لحظاتی جای آدم های عاشق میذاره اما وقتی از اون خواب مصنوعی بیدار میشی حس بیگانگی با خودت از قبل هم عمیق تر شده و این چرخه مثل یه دایره بی انتها همه رو توی خودش می بلعه. ته این بازی بیپایان فقط یه سوال تلخ باقی میمونه.وقتی تمام شادی های دنیا رو هم بخری اون کسی که در نهایت توی آیینه بهت نگاه میکنه واقعا خودتی ؟