من از مرگ نمیترسم،از ان میترسم روزی بروم بی آنکه خود پنهانم را پیدا کرده باشم.میترسم نتوانم تمام کتاب هارا ورق بزنم و از خواندن و بوییدنشان لذت ببرم،میترسم نتوانم برای اخرین بار تورا ببینم،میترسم نتوانیم آنجور که باید باهم باشیم،من از مرگ نمیترسم فقط میترسم نتوانم آن چیزهایی را که دوست دارم تجربه کنم.
تو را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا بی آنکه بدانم تا کی مثل بیماری ای که درمان ندارد مثل خوابی که هرگز به بیداری نمی رسد. تو در تمام لحظاتی که نیستی بیشتر از همیشه حضوری داری و این بزرگترین شکنجه ی من است.
من خوشبختی ام را در تنهایی جستم،در نقاشی و دوری از دیگران.ان چنان از ادمیزاد بیزار بودم که سال ها از دیدن خود در اینه پرهیز کردم.اما دایره خلوتم ان قدر کوچک و ناچیز شده که دیگر در آن جای نمیگیرم.من همان خالِ سیاهم بر بوم سفید و باز به چشم نمیآیم.داغی بر وجود خودم هستم که جز سوختن راهی نمیدانم.از این بازی غم آلود زندگی دست میشویم که جانم را چون زخمِ کشیده پاره پاره کرده.من نامی هستم که همین لحظه هم در میانه نیست.پس از این چه خواهم شد ؟ از دارِ مکافات رخت برمیبندم و به دیار مجازات راهی میشوم.
وضعیت خوبی ندارم،مرا ببخش !
دستم از اشیاء رد میشود،از تلفن رد میشود.فراموشت نکرده ام فقط کمی مرده ام.