من به امار زمین مشکوکم تو چطور ؟ اگر این سطح پر از ادم هاست، چرا این همه دل تنهاست ؟ بیخودی میگویند هیچ کس تنها نیست، چه کسی تنها نیست ؟ همه از هم دورند.همه در جمع ولی تنهایند.من که در تردیدم تو چطور ؟ نکند هیچکسی اینجا نیست، چه کسی تنها نیست ؟
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی و نهایت شب حرفمیزنم
اگر به خانه من امدی، برای من ، ای مهربان
چراغ بیاور ، و یک دریچه ، که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
چه کسی گفته زمان طلاست ؟
من مزه مزه اش کردم،زمان عین الکل است.ثانیه ثانیه میسوزاند و میرود در عمق وجودت.مست مست که شدی،چشمهایت را باز میکنی و میبینی عمرت گذشته و تو ماندی و خماریِ از دست رفتن یک عمر.
باید این دفعه به جای چلوندن لباس های خیس، خودم و بچلونم شاید اونوقت گرد و خاک غم ازم بره.
من متوجه شدم که در اعماق نفرت درونم ، عشق بیپایان وجود دارد.
من متوجه شدم که در انتهای گریه درونم، لبخندی بی مانند وجود دارد.من متوجه شدم که در اعماق زمستان درونم، تابستانی دلپذیر وجود دارد،و این ها به من شادی میدهند و به همین دلیل است که برایم مهم نیست دنیا با بیرحمی بر من فشار بیاورد، زیرا که درونم چیزی قویتر، با آن مقابله میکند.
جنگ بالاخره پایان خواهد یافت و رهبران باهم گرم خواهند گرفت و باقی میماند آن مادر پیری که چشم به راه فرزند شهیدش است، و آن دختر جوانی که منتظر معشوق خویش است و آن فرزندانی که به انتظار پدر قهرمانشان نشسته اند. نمیدانم چه کسی وطن را فروخت اما دیدم چه کسی بهایش را پرداخت.