eitaa logo
Parnia
995 دنبال‌کننده
197 عکس
72 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
_
حال برای خودت هرچه میگویی بگو ، اما ، روزی آید معشوقی ، فراموش کنی که بودی ؟ که هستی ؟ تمامت اوست و شاید تمامش تو ؛. هوا را گر بیفشارند باغ غنچه خواهد شد ز بس بوسیده‌ام لبهای معشوق خیالی را
درود به ساعت 4 تا 7 صبح درود به آسایش و سلامت روان
_
هدایت شده از 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆
او گریه نکرد، چون مدت‌ها بود که اشک‌هایش را خرج کرده بود . فقط به زمین خیره شد، انگار دنبال چیزی در گذشته می‌گشت! 📚 بینوایان
از خط خطی های ناشیانه
منم همینطور سوگند منم : تبر زدن انگار عشقمو از ریشه :)
Parnia
از خط خطی های ناشیانه
آیا این ضیافتِ مداومِ رنج تنها میراثی است که از تلاقی بی‌رحمانه‌ی تقدیر و تنهایی به روح من رسیده؟ کی می‌داند روح سرگردان بیچاره ی من ... انگار پیش از آنکه نطفه‌ی ما را در زهدان این خاکِ سرد بکارند، جهان حکم بر چشم هایی داده که از شدت درد جای اشک میخکوب شده است! ما را به این مسلخ فرستاده‌اند تا تنها شاهدان زوال خویش باشیم. من تیکه‌تیکه شده‌ام. هر پاره از وجودم در دهانِ حادثه‌ای می‌پوسد تکه‌ای را در پستوی خانه‌های اجدادی به خاک سپرده‌ام و تکه‌ای دیگر را سگ‌های ولگرد خیابان‌های بی‌انتها جویده‌اند! اما عمیق‌ترین چاله ی وجود ، آن پاره‌ای است که به زنجیر چشمان او بسته شده؛ عشقی که مثلِ جذام، نرم و آهسته، بندبندِ استخوانم را می‌تراشد. او، آن خورشیدِ سردی است که بر ویرانه‌های من می‌تابد، اما نه برای گرم کردن، بلکه تنها برای آنکه عمق فاجعه را بهتر ببینم. او هست، مثلِ خدایی که صدایش می‌زنند و تنها سکوتِ کهکشان‌ها را تحویل می‌دهد. من در مقابل محراب چشمانش زانو زده‌ام، در حالی که او حتی نمی‌داند که این توده‌ی مچاله شده‌ی گوشه اتاق، زمانی آدم بوده است. این ظلم محض است؛ نه آن ظلمی که از نوک تازیانه‌ی مستبدان می‌چکد، بلکه ظلمی که در بی‌تفاوتیِ مطلقِ کائنات نهفته است! جهان می‌بیند که من چطور زیرِ بارِ این سنگِ سنگین مهره‌های پشتم یکی‌یکی خرد می‌شوند و باز با صدایی که از ته چاه می‌آید، فرمان می‌دهد: ادامه بده زود اما درست در همین تکه‌تکگی، در همین وضعیت رقت‌بار که سایه‌ام هم از همراهی با من شرم دارد، نوعی شکوه زهرآگین یافته‌ام. اگر قرار است قربانی باشم، قربانی سرفرازی خواهم بود. مقاومت من، نه برای رسیدن به ساحلِ نجات، که برای تف کردن در صورت این سرنوشت مضحک است. من با هر تکه‌ی شکسته‌ام، سدی می‌سازم در برابرِ هجوم پوچی! او اگر مرا نمی‌بیند، بگذار نبیند؛ من با همین عشقِ نافرجام، معنایی ابداع می‌کنم که جهان از درکِ آن عاجز است. ما لایق این همه درد نبودیم، اما اکنون که درد تنها دارایی ماست، آن را مثل مدالی از جراحت بر سینه می‌آویزیم. من می‌ایستم، تیکه‌تیکه و خونین، در برابرِ آسمانی که هیچ فرشته‌ای در آن نیست، و با لبخندی که طعمِ مس و خون می‌دهد، به هستی ثابت می‌کنم که شکست‌دادنِ کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، ناممکن است. این است عصیانِ من در انفرادیِ این زندگی... آیا این آسیاب نوبت‌به‌نوبت که استخوان‌هایم را آرد می‌کند، تنها پاداش زیستنِ من است؟ ما را در این قفس مدرن انداخته‌اند تا میان اوراق بی‌پایان درس‌های بیهوده و چرخ‌دنده‌های صلب کار، ذره‌ذره تبخیر شویم. من دیگر یک انسان نیستم! من تجمعی از خستگی‌های مفرطم که در لباسی وصله‌پینه شده از اجبار، به راهش ادامه می‌دهد! روحم مرا فریاد می‌زند. تکه‌ای از من پشتِ میزهای کارم جا مانده، تکه‌ای دیگر میانِ خطوطِ سیاه و ممتدِ کتاب‌هایی که هیچ رازی از رنج را نمی‌گشایند، و تنها برای درج نمره است دفن شده است انگار هر روز صبح، بخشی از گوشت و پوستم را در مسلخ «وظیفه» قربانی می‌کنم تا فقط حقِ نفس کشیدن داشته باشم. باید برای زنده ماندن زندگی را کشت؟ ظلم، دیگر تنها در شلاق جهان نیست ظلم همین تکرار مضحک دویدن در پی هیچ است! همین استثمار روح توسط کتاب‌ها و جهانی که چشم ندارند تا گودی سیاه زیر چشمانِ ما را ببینند. و در پس این غبار غلیظ خستگی، نامِ او مثلِ یک دشنه‌ی زنگ‌زده در گلویم گیر کرده است. عشق برای من، نه مرهم، که آخرین ضربه‌ی تبر بر درختی نیمه‌جان بود و من اینجا، میان انبوهی از فرمول‌ها و پرونده‌ها، در حالِ احتضارم. او حتی نمی‌داند که من با هر خطی که می‌خوانم و هر ساعتی که جان می‌کَنم، در خیالم برای او قصری می‌سازم که دیوارهایش از استخوان‌های خسته‌ی خودم است مقاومت من، نه از سر امید به روزهای بهتر، که از سر بیزاری از تسلیم شدن است. بگذار این فشار، استخوان‌هایم را پودر کند! من با همان خاکستر، دوباره قد می‌کشم. من به این جهانِ بی‌اعتنا و به معشوق ثابت می‌کنم که می‌توان تیکه‌تیکه بود، می‌توان زیر بارِزندگی له شد اما باز هم با نگاهی نافذ به افق تاریک خیره ماند و سقوط نکرد سقوط نکرد؟ با سقوط پرواز رو تجربه میکنم این است تنها شکوه باقی‌مانده برای روحی که همه‌چیزش را باخته _پرنیا محکوم 1405/3/4