🌼[فطـࢪس دختࢪانـه]🌼
🥰 رویای نیمه شب 🥰 🍁 #پارت_پانزده 🌷 _بازار،پس از چهل قدم،پله ای کوتاه میخورد و پایین میرفت.حمام ابور
🥰 #رویای_نیمه_شب 🥰
🍁#پارت_شانزده
🌷 _دوزن از کنارم گذشتند.برخودلرزیدم که شایدریحانه و مادرش باشند،اما آنها نبودند.به راه افتادم.
هنوزدر بازار بودند؟نه.زود آمده بودند که به شلوغی بر نخورند.کنیزی با دیدنم خندید.شاید از حالت چهره ام به آنچه بر من می گذشت،پی برده بود.
ریحانه شاید حالا داشت گلیم می بافت.شاید هم داشت به زن ها درس می داد.
تنها امیدم آن بود که آنچه بر من می گذشت بر او هم بگذرد.آیا گوشواره ای که ساخته بودم، برایش همان معنایی داشت که سکه ها برای من؟گوشواره را به گوش کرده بود؟معنای خنده کنیزک چه بود؟
این سوال فکرم را مشغول کرده بود.نگران بودم ابوراجح هم متوجه حالاتم شود و مجبور شوم همه چیز را به او بگویم.به یاد حرف پدر بزرگ افتادم که می گفت:«حیف که ابوراجح شیعه است،وگرنه دخترش رابرایت خاستگاری می کردم.»
نمی دانم چه چیزی بین ماو شیعیان فاصله ایجاد می کرد.آن ها هم مثل ما نماز میخواندند،روزه میگرفتند، قرآن می خواندند و به حج می رفتند.
اگرراهی بود می توانستم پدربزرگ را راضی کنم که ریحانه را برایم خواستگاری کند.
سیاهِ تنومندی به من تنه زد.پیرمرد دست فروشی،طبقی تخم مرغ جلویش گذاشته بود.ریسه های سیر از دیوار بالای سرش آویزان بود.تنه که خوردم نزدیک بود پایم را روی تخم مرغ ها بگذارم.
فرش فروشی که آن سوی بازار،روی قالی ها و گلیم هایش لمیده بودو قلیان می کشید،با دیدن این صحنه،خنده اش گرفت.وقتی مرا شناخت،دستش را روی عمامه اش گذاشت و مختصر تعظیمی کرد.سعی کردم حواسم را بیشتر جمع کنم.
به حمام رسیده بودم.اگر پدر بزرگ هم راضی می شد،ابوراجح هرگزاجازه نمی داد.اوودخترش شیعه بودند و من و پدربزرگم،سنی و نمی دانستم چه چیزی بین ماکه مسلمان بودیم فاصله انداخته بود.این فاصله بیش از همیشه ناراحتم می کرد.
🍂پایان پارت شانزده
@fotros_dokhtarane
Fadaeian_Haftegi_981012_6.mp3
12.78M
🎧 مولودی #میلاد_حضرت_زینب سلام الله علیها 🌸
🌼 سید رضا #نریمانی 🎤
🍉 تبریک خدمت #پرستاران عزیز #مدافعان_سلامت و یاد خاطره #شهیدان_مدافع_سلامت را گرامی می داریم🌷
🚺 #دخترونه_فطرس
💦 @fotros_dokhtarane 🇮🇷
🎀 #یلدای_زینبی دختران فطرسی 🌸
💠 توسط دختران فطرسی از براآن جنوبی #روستای_اندلان (شهرک)با همکاری پایگاه بسیج حکیمه خاتون 🍉
🌷 به نیابت از #شهدای_محل
🚺 #دخترونه_فطرس
☔️ @fotros_dokhtarane 🇮🇷
زینب:
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
#یا_زینب_کبری
میلاد حضرت زینب مبارک😊
🌿 @fotros_dokhtarane 🌿
🌼[فطـࢪس دختࢪانـه]🌼
🎀 #یلدای_زینبی دختران فطرس 🌸
💠 کمک های دختران فطرس
برای ایجاد یک شب یلدای خوب✨✨✨
و رسیدن بسته ها به دست نیازمندان🍉
🌷 به نیابت از #سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
و #شهدای_مدافع_حرم
🍎 #دخترونه_فطرس
☔️ @fotros_dokhtarane 🇮🇷
زندگی همین قدر غیر قابل پیشبینیه!
سالهای قبل با شعار اینکه مهمونی شب یلدا گوشیاتون رو بذارید کنار و دور هم جمع بشید...
و حالا شعار امسال.... 😁
🍉 @fotros_dokhtarane 🍉
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥برشی ماندگار از فیلم سینمایی نفس 🌷
🍉با #لهجه_شیرین_اصفهانی 😂
🚺 #دخترونه_فطرس
💦 @fotros_dokhtarane 🇮🇷
🌼[فطـࢪس دختࢪانـه]🌼
🥰 #رویای_نیمه_شب 🥰 🍁#پارت_شانزده 🌷 _دوزن از کنارم گذشتند.برخودلرزیدم که شایدریحانه و مادرش باشند،اما
🥰#رویای_نیمه_شب 🥰
🍁#پارت_هفده
🌷 _کاش آن ها به مذهب ما در می آمدند،آن وقت دیگر هیچ مانعی در میان نبود.
ولی چطور چنین چیزی ممکن بود؟
ابوراجح مردی آگاه و اهل مطالعه بود. در اوقات فراغتش کتاب می خواند و یادداشت بر می داشت.ریحانه در خانهٔ او تربیت شده بود.لابد او هم مانند پدرش به مذهب شان علاقمند بود.
به دوراهی رسیدم.یک طرف،بازار با وسعت و هیاهو و شلوغی اش ادامه پیدا می کرد.طرف دیگر،کوچه تنگ و مار پیچی بود با خانه های دو طبقه و سه طبقه.
حمام ابوراجح میان این دو راهی جا خوش کرده بود.معلوم نمی شد جزئی از بازار است یا قسمتی از کوچه.دردو طرف درِحمام،حوله ای آویزان بود.وارد حمام که می شدی،بوی خوشی به استقبالت می آمد.
پس از راهرویی کوتاه،ازچندپله پایین می رفتی و به رخت کن بزرگ و زیبایی می رسیدی.دوسوی رخت کن،سکویی بودبا ردیفی از گنجه های چوبی.
مشتری ها لباس خود را توی آن ها می گذاشتند.میان رخت کن،حوض بزرگی بود با فواره ای سنگی.
از صحن حمام که بیرون می آمدی،نرسیده به رخت کن،ابوراجح حوله ای روی دوش می انداخت.پاهای خود را در پاشویهٔ سنگی حوض،آب می کشیدی و سبک بال بالای سکّو می رفتی تا خود را خشک کنی و لباس بپوشی.سقف رخت کن،بلند و گنبدی بود.
آن بالا،نورگیرهایی از سنگ مرمر نازک کار گذاشته بودند که از آن ها نور آفتاب نفوذ می کرد و در آب حوض می افتاد.نورگیر هاتمام فضای رخت کن را روشن می کردند.
حمام ابوراجح را یک معمار ایرانی ساخته بود. پس از پله های ورودی،پرده ای گل دار آویخته بود.
کنارش اتاقکی چوبی بود که ابوراجح و یا شاگردش توی آن می نشستند و از مشتری ها پول می گرفتند.چیزی که همان لحظه اول جلب نظر می کرد،دوقوی زیبای شناور در حوض آب بود.
یک بازرگان اندلسی آن ها را برای ابوراجح آورده بود.در حلّه،قوی دیگری نبود.
خیلی ها به حمام می آمدند تا قوها را ببینند.تنی هم به آب می زدند و نظافت می کردند.
ابوراجح آن ها را دوست داشت و به خوبی ازشان نگه داری می کرد.ابوراجح بالای سکّو نشسته بود و با چندمشتری که لباس پوشیده بودند حرف میزد.
🍂پایان پارت هفده
@fotros_dokhtarane
[ #انگیزشی ]
کسی که قرار باشه بِبَره
بعد از شکست مصمم تر میشه و
جا نمیزنه...🚀✌️🏼🌿
💎 @fotros_dokhtarane