eitaa logo
𝖵𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇
52 دنبال‌کننده
13 عکس
10 ویدیو
1 فایل
04'40
مشاهده در ایتا
دانلود
روز نوزدهم. ۱‌۴‌۰‌۵‌/۱‌‌/۱‌۹ اگر یک نفر دقیقاً توی همین لحظه می‌تونست تمام چیزی که تو نیاز داری رو بهت بده، اون چی بود؟ نمیخوام تمام چیزی که میخوام انقدر راحت و ساده برام بدست بیاد،نمیخوام بدون اینکه براش هیچ تلاشی کرده باشم یکی بیاد و مستقیم خواسته‌ام رو بهم بده. فکر میکنم وقتی برای چیزی تمام توانت رو‌ میذاری،سختی میکشی،اذیت میشی و تلاش میکنی برات ارزشمند میشه، تبدیل به خواسته میشه و دوست داری که بدستش بیاری،اگه همین‌جوری بدون هیچ تلاشی بدستش بیاری انگاری دیگه مهم نیست،دیگه اونقدر خوشحال نمیشی و ارزشش رو از دست میده. دوست دارم اونقدری برای چیزی که میخوام تلاش کنم که خسته بشم و گاهی طلب تسلیم شدن بکنم. من اون حسی رو دوست دارم که بعد از مدت‌ها تلاش بدستش میاری،اون نفس راحتی که میکشی و اون حس افتخار که "بلاخره تونستی انجامش بدی". اما اگه بخوام تمام چیزی که میخوام رو توصیف کنم،فکر میکنم میخوام زمان داشته باشم،زمان داشته باشم برای تک‌تک کارهایی که امید به انجام دادنشون دارم،میخوام انقدری زمان داشته باشم که از ازدست دادن دقایق زندگیم نترسم،نترسم که نکنه دیر بشه،نترسم که شاید باید روز‌هام رو صرف کارهایی بکنم که بعدا حسرت‌ش رو نخورم. فکر میکنم دلم میخواد بیشتر از هفتاد‌تا بهار رو زندگی کنم.
بیرون که رفتم آسمون قشنگ بود،ابر‌ها نرم و پفکی بود،بادی که به صورتم میخورد خنک و لطیف بود،نور آفتاب می‌تابید توی ماشین و همه‌چیز رو ناز‌تر میکرد،درخت‌ها برگ بیشتری درآورده بودن،برگ‌هاشون سبزِ سبز بود و هنوز گرد‌وغبار و آلودگی روشون نشسته بود،شکوفه‌ها باز شده بودن،آهنگ‌هایی که از پلی‌لیستم پخش میشد دوست‌داشتنی بودن،مامانم خوشحال بود،بابام دوباره راجب موضوع‌های رندوم باهام صحبت میکرد. احساس کردم که دوباره میتونم از جام بلند بشم،شروع به دویدن کنم و دور بشم. انگاری دوباره دارم طلب"زندگی کردن"میکنم.
"انگشت کوچک پای راست من مدت‌هاست که از فرم طبیعی خود خارج شده چون در خانه مادرم یک میز نهارخوری وجود دارد که پایه‌ی آن مقداری جلوتر از خود میز است. من هیچ کینه‌ای نسبت به این میز نهارخوری مادرم ندارم،چون آن میز تنها یک شی‌ء بی‌جان است و مگر من دیوانه هستم که از یک شی‌ء بی‌جان کینه داشته باشم؟ تمام تقصیر متوجه سازنده میز است. با این حال نمی‌توانم امید خود را از صبری که برای پوسیده شدن میز و دور انداختنش توسط پدر و مادرم در دل دارم را پنهان کنم. امیدوارم آن روز آن‌جا باشم و در دور انداختنش به پدر و مادرم کمک کنم. امیدوارم وقتی سر کوچه رهایش میکنیم،زاویه‌اش جوری باشد که بتوانم از پنجره خانه تماشایش کنم و چای بنوشم. البته باز هم تاکید میکنم،من هیچ کینه‌ای نسبت به این میز نهارخوری مادرم ندارم،چون مگر من دیوانه هستم که از یک شیء بی‌جان کینه در دل داشته باشم؟ اما واقعا برای آن‌روز رویاپردازی میکنم."
"در برابر انتقام یک سپر دفاعی وجود دارد که کاملا من را خلع سلاح میکند،جوری که واقعا تبدیل میشوم به یک شیء بی‌جان،تمام رویا‌هایم را میکشد و آن چیزی نیست جز "عذرخواهی". "ببین من واقعا عذر میخوام که اون حرف رو بهت زدم و حالا امیدوارم که من رو ببخشی" میبینید؟ واقعا این جمله در برابر رویاهای انتقام‌جویانهِ شما بی‌رحم است.تمام میشوید و شما محکوم به ترک این رویا سرخورده در جست و جوی جفای دیگر می‌مانید."
"گاهی فکر میکنم یکی از دلایل خیلی مهم من برای زندگی کردن چیز‌ها و آدم‌هایی هستن که از آن‌ها بیزارم. واقعا بعضی وقت‌ها احساس میکنم عاشق کسانی هستم که از آن‌ها بیزارم،نه عاشق خودشون،عاشق حضورشون در زندگی‌."
"-تو بردی توی همه‌ی زندگیت! بستگی داره که از کدوم زاویه بهش نگاه بکنی."
"خب ما معمولا باید ببازیم ولی،گاهی وقتا،شاید شاید شاید،اون اتفاق بیوفته،و شما ببری."
"با اینکه فکر کردن به این موضوع که همه‌‌ی ما روزی خواهیم مرد می‌تواند عادات روزانه‌ام را برایم دلپذیرتر کند،اما هیچ‌وقت نتوانستم انتخاب کنم که در لحظه مرگ دوست‌دارم در چه وضعیتی باشم یا چگونه بمیرم."