بیرون که رفتم آسمون قشنگ بود،ابرها نرم و پفکی بود،بادی که به صورتم میخورد خنک و لطیف بود،نور آفتاب میتابید توی ماشین و همهچیز رو نازتر میکرد،درختها برگ بیشتری درآورده بودن،برگهاشون سبزِ سبز بود و هنوز گردوغبار و آلودگی روشون نشسته بود،شکوفهها باز شده بودن،آهنگهایی که از پلیلیستم پخش میشد دوستداشتنی بودن،مامانم خوشحال بود،بابام دوباره راجب موضوعهای رندوم باهام صحبت میکرد.
احساس کردم که دوباره میتونم از جام بلند بشم،شروع به دویدن کنم و دور بشم.
انگاری دوباره دارم طلب"زندگی کردن"میکنم.
"انگشت کوچک پای راست من مدتهاست که از فرم طبیعی خود خارج شده چون در خانه مادرم یک میز نهارخوری وجود دارد که پایهی آن مقداری جلوتر از خود میز است.
من هیچ کینهای نسبت به این میز نهارخوری مادرم ندارم،چون آن میز تنها یک شیء بیجان است و مگر من دیوانه هستم که از یک شیء بیجان کینه داشته باشم؟
تمام تقصیر متوجه سازنده میز است.
با این حال نمیتوانم امید خود را از صبری که برای پوسیده شدن میز و دور انداختنش توسط پدر و مادرم در دل دارم را پنهان کنم.
امیدوارم آن روز آنجا باشم و در دور انداختنش به پدر و مادرم کمک کنم.
امیدوارم وقتی سر کوچه رهایش میکنیم،زاویهاش جوری باشد که بتوانم از پنجره خانه تماشایش کنم و چای بنوشم.
البته باز هم تاکید میکنم،من هیچ کینهای نسبت به این میز نهارخوری مادرم ندارم،چون مگر من دیوانه هستم که از یک شیء بیجان کینه در دل داشته باشم؟
اما واقعا برای آنروز رویاپردازی میکنم."
"در برابر انتقام یک سپر دفاعی وجود دارد که کاملا من را خلع سلاح میکند،جوری که واقعا تبدیل میشوم به یک شیء بیجان،تمام رویاهایم را میکشد و آن چیزی نیست جز "عذرخواهی".
"ببین من واقعا عذر میخوام که اون حرف رو بهت زدم و حالا امیدوارم که من رو ببخشی" میبینید؟ واقعا این جمله در برابر رویاهای انتقامجویانهِ شما بیرحم است.تمام میشوید و شما محکوم به ترک این رویا سرخورده در جست و جوی جفای دیگر میمانید."
"گاهی فکر میکنم یکی از دلایل خیلی مهم من برای زندگی کردن چیزها و آدمهایی هستن که از آنها بیزارم.
واقعا بعضی وقتها احساس میکنم عاشق کسانی هستم که از آنها بیزارم،نه عاشق خودشون،عاشق حضورشون در زندگی."
"خب ما معمولا باید ببازیم ولی،گاهی وقتا،شاید شاید شاید،اون اتفاق بیوفته،و شما ببری."
"با اینکه فکر کردن به این موضوع که همهی ما روزی خواهیم مرد میتواند عادات روزانهام را برایم دلپذیرتر کند،اما هیچوقت نتوانستم انتخاب کنم که در لحظه مرگ دوستدارم در چه وضعیتی باشم یا چگونه بمیرم."
"انسان تنها موجودیِ که به عوض کردن شرایطش به طور خیلی جدی فکر میکنه،مثلا تو هیچوقت نمیتونی یه خرس رو توی جنگل پیدا کنی که اپلای کنه برای یه جنگل دیگه و از امروز به بعد بره توی اون جنگل زندگی بکنه،میدونی چی میگم؟
یعنی بنظر هیچوقت شرایط یه خرس بد نیست،خوبم نیست.
هست هست،خرس یه برندهست."
"میگن خواستن توانستن است،کی گفته؟ما هرروز داریم نمونه هایی میبینیم که خواستن،خود بنده،یه کارایی واقعا دلم میخواد بکنم ولی نمیتونم و واقعا از ته دل دلم میخواد،میدونی چی میگم؟من شغلم پیانو درس دادنِ دیگه،و یه شاگردهایی دارم که میبینم واقعا دلشون میخواد یاد بگیرن ولی نمیتونن یعنی یارو،ببین من به استعداد معتقد نیستم راستش رو بخوای،ولی به بیاستعدادی کاملا معتقدم."