|۲تیر|
بعد از روضه رفتم پیش مامان نشستم . رو به روی مزار شهدا . مسیر پر از آدمای در حال رفت و آمد بود . به چهره هاشون و جزئیاتشون دقت میکنم . بلند گو بالا سرم میخونه [ ای اهل حرم سید و سالار نیامد ، علمدار نیامد ..] . به بعضی از آدما و خادما نگاه میکنم که حالا دیگه چهرشون برام آشنا و شناس شده . به این فکر میکنم که چقدر زود گذشت و سریع سپری شد . عجب محرم عجیبی بود . مگه نه ؟ یه لیوان آب میخورم و دعای فرج خونده میشه . دست مامان و میگیرم و بر میگردیم.
یه روز نوشت کوتاه از بخشی از امروز🕯🤍.
#روز_نوشت
من از دهم اسفند تا حالا منتظر بودم که تمام بغض و اشک و غمم رو توی ده شب محرم بشکنم و خالی بشم . ولی انگار این بغض ، این غم تا ابد همراهمه و با هزاران روضه و محرم از دلم نمیره . انگار که من و این غم نبودن آقا دو عضو جدا نشدنی شده باشیم . امشب توی دسته وقتی گوشه جدول نشسته بودم پسر بچه دو سه ساله کناریم که تو بغل مامانش بود همش تو گالری گوشی میگشت و عکس و فیلمای آقا رو نشون من میداد و با زبون بچگونه میگفت آقا . با خودم گفتم حالا دیگه هروقت که عکست رو ببینم و چیزی ازت بشنوم غمگین خواهم شد .
به قول مهدی رسولی ای عزیز عراقی ، ای شهید غریبِ من ، آهای امام حسین .
از شروع ماه عزاتون تا حالا هرشب وقتی پای روضه و مراسمتون نشستم نگران بودم . نگران بودم که نکنه نتونم گریه کنم . نکنه قلبم از سنگ شده باشه و مصائب شما اشکی از من در نیاره . نکنه توفیق اشک برای شما از من گرفته شده باشه؟ اما الحمدلله هرشب که براتون گریه کردم آخرش گفتم آخیش . حالا دیگه خیالم راحته . اشکام هنوز مسیرشون رو میشناسن. میدونن باید برای کی و چی ریخته بشن . پس برای همین اشک ها هم که شده ، اربعین اسم من رو از قلم نندازید . دوستون دارم .
گریه کن کوچیکِ شما ، فاطمه .
بچههاجون، من تصمیم دارم مثل سال گذشته از امروز تا روز اربعین چله زیارت عاشورا ور دارم . اگر کسی خواست همراهی کنه توی ناشناس دونی بهم بگه . ذوقی میشم .💞
مهمون کوچولوی مو فرفری امروز ما🪞🪄.
پ ن: دلش برا آبجیم تنگ شده بود ولی فاطمه یک صداش میزد.
برای بازی دیروزِ ایران و مصر آلارم گذاشته بودم ، ساعت هفت و نیم. امرو یادم نبود غیر فعالش کنم . صبح که زنگ خورد دیدم هم تشنمه و هم گرمه گفتم بیام پایین بخوابم . دیدم تلویزیون روشنه . بازی اتریش و الجزایر. تا رفتم آب بخورم گل سومو الجزایر زد . تا اومدم برای صعود ذوق کنم گل خوردن . ولی هیچیش شبیه یه گلِ عادی و یه بازی طبیعی نبود . به قول مجری فوتبال ، انگار که تبانی کرده بودن . نمیدونم ولی انگار شانس با ما یار نبود .