eitaa logo
گنجینه های جنگ
102 دنبال‌کننده
637 عکس
60 ویدیو
14 فایل
کتابخانه تخصصی دفاع مقدس استان همدان در این کانال کتاب های دفاع مقدس و زندگینامه شهدای کشور به شما معرفی می گردد
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گنجینه های جنگ
#روایتهای_زنانه_جنگ #کتاب_اینک_شوکران_1 #جانبازشهیدمدق 🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹 @ganjinehayejang
گوشه ي ذهنم مانده بود که او کی بود. منوچهر بود.پسر همسایه روبروییمان. اما هیچ وقت ندیده بودمش. .رفت وآمد خانوادگی داشتیم ،اسمش را شنیده بودم،ولی ندیده بودمش . یک بار دیگر هم دیدمش. بیست ویک بهمن از دانشکده ي پلیس اسلحه برداشتیم. من سه چهارتا ژ_سه انداختم روي دوشم ویک قطار فشنگ دور گردنم. خیابان ها سنگر بندي بود. از پشت بام ها می پریدیم. ده دوازده تا پشت بام را رد کردیم. دم کلانتري شش خیابان گرگان آمدیم توي خیابان. آن جا هم سنگر زده بودند. هر چه آورده بودیم دادیم. منوچهر آنجا بود.صورتش را با چفیه بسته بود. فقط چشم هایش پیدا بود.گفت:"باز هم که تویی؟ " فشنگ ها را از دستم گرفت. خندید و گفت:"این ها چیه؟با دست پرتشان می کنند؟ فشنگ دوشکا با خودم آورده بودم. فکر می کردم چون بزرگ اند خیلی به درد می خورند. گفتم :"اگر به درد شما نمی خورند ،می برمشان جاي دیگر". گفت:"نه نه.دستتان درد نکند.فقط زود از این جا بروید
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
@ganjinehayejang ******** نمی تواتست به آن دو بار دیدن او بی اعتنا باشد. دلش می خواست بداند او که آنروز مثل پر کاه بلندش کرد و نجاتش داد و هر دو بار آن همه متلک بارش کرد،کیست. حتی اسمش را هم نمی دانست. چرا فکرش را مشغول کرده بود؟ شاید فقط از روي کنجکاوي. نمی دانست احساسش چیست. خودش را متقاعد کرد که دیگر نمی بیندش. بهتر است فراموشش کند، ولی او وقت وبی وقت می آمد به خاطرش. ****************** این طوري نبود که بنشینم دائم فکر کنم یا اداي عاشق پیشه ها را دربیاورم و اشتهایم را از دست بدهم. نه،ولی منوچهر اولین مردي بود که وارد زندگیم شد .اولین و آخرین مرد .هیچ وقت دل مشغول نشده بودم. ولی نمی دانستم کی است و کجا است. بعد از انقلاب سرمان گرم شد به درس ومدرسه. مسئول شوراي مدرسه شدم. این کارها را بیشتر از درس خواندن دوست داشتم. تابستان کلاس خیاطی و زبان اسم نوشتم. دوستم مریم می آمد دنبالم با هم می رفتیم. آن روز می خواستیم برویم کلاس خیاطی. در را نبسته بودم که تلفن زنگ زد. با لطیفه خانم همسایه روبروییمان کار داشتند. خانه شان تلفن نداشتند. رفتم صداشان کنم . لاي در باز بود. رفتم توي حیاط. دیدم منوچهر روي پله ها نشسته و سیگار می کشد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
@ganjinehayejang اصلا یادم رفت چرا آنجا هستم. من به او نگاه می کردم و او به من، تا اینکه او بلند شد رفت توي اتاق. لطیفه خانم آمد بیرون. گفت:"فرشته جان کاري داشتی؟" تازه به صرافت افتادم پاي تلفن یک نفر منتظر است. منوچهر را صدا زد و گفت می رود پاي تلفن. منوچهر پسر لطیفه خانم بود .از من پرسید:" کجا می روي؟" گفتم:"کلاس". گفت:"وایستا .منوچهر می رساندت". آن روز منوچهر مارا رساند کلاس .توي راه هیچ حرفی نزدیم. برایم غیر منتظره بود. فکر نمی کردم دیگر ببینمش.چه برسد به اینکه همسایه باشیم .آخر همان هفته خانوادگی رفتیم فشم.باغ پدرم. منوچهر و پدر نشسته بودند کنار هم و آهسته حرف می زدند. ****************** چوب بلندي را که پیدا کرده بود،روي شانه اش گذاشت و بچه ها را صدا زد که با خودش ببرد کنار رودخانه. منوچهر هم رفت دنبالشان.بچه ها توي آب بازي می کردند. فرشته تکیه اش را داد به چوب، روي سنگی نشست و دستش را برد توي آب ها. منوچهر روبه رویش،دست به سینه ایستاد و گفت: "من می خواهم بروم پاوه، یعنی هر جا که نیاز باشد.نمی توانم راکد بمانم". 🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹 @ganjinehayejang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سرباز کوچک: @ganjinehayejang قسمت فرشته گفت:"خب نمانید". گفت:"نمی دانم چه طور بگویم" دلش می خواست آدم ها حرف دلشان را رك بزنند. از طفره رفتن بدش می آمد، به خصوص اگر قرار بود آن آدم شریک زندگیش باشد .باید بتواند غرورش را بشکند. گفت:"پس اول بروید یاد بگیرید، بعد بیایید بگویید". منوچهر دستش را بین موهایش کشید.جوابی نداشت کمی ماند ورفت. ***************** پدرم بعد از آن چند بار پرسید: "فرشته،منوچهر به تو حرفی زد؟" می گفتم:"نه،راجع به چی؟" می گفت:"هیچی،همین جوري پرسیدم". از پدرم اجازه گرفته بود با من حرف بزند. پدرم خیلی دوستش داشت.بهش اعتماد داشت. حتی بعد از این که فهمیده بود به من علاقه دارد،باز اجازه می داد باهم برویم بیرون. میگفت:"من به چشام شک دارم ولی به منوچهر،نه". بیشتر روزها وقتی می خواستم با مریم بروم کلاس،منوچهر از سر کار برگشته بود. دم در هم را می دیدیم وما را می رساند کلاس. یک بار در ماشین را قفل کرد نگذاشت پیاده شوم. گفت:"تا به همه ي حرفهایم گوش نکنید نمی گذارم بروید". گفتم:"حرف باید از دل باشد که من با همه ي وجود بشنوم". منوچهر شروع کرد به حرف زدن. گفت"اگر قرار باشد این انقلاب به من نیاز داشته باشد و من به شما من می روم نیاز انقلاب و کشورم را ادا کنم بعد احساس خودم را ولی به شما یک تعلق خاطر دارم". 🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹 @ganjinehayejang
@ganjinehayejang قسمت دهم گفت"من مانع درس خواندن و کار کردن وفعالیت هاتان نمی شوم به شرطی که شما هم مانع من نباشید". گفتم"اول بگذارید من تاییدتان کنم،بعد شما شرط بگذارید". تا گوشهاش قرمز شد. چشمم افتاد به آیینه ي ماشین. چشم هاش پر اشک بود. طاقت نیاوردم. گفتم"اگر جوابتان را بدهم نمی گویید این دختر چقدر چشم انتظار بود؟" از توي آیینه نگاه کرد. گفتم"من که خیلی وقت است منتظرم شما این حرف را بزنید". باورش نمی شد. قفل ماشین را باز کرد ومن پیاده شدم. سرش را آورد جلو و پرسید:"از کی؟" گفتم :"از بیست ویک بهمن تا حالا". ****************** منوچهر گل از گلش شکفت. پایش را گذاشت روي گاز و رفت،حتی فراموش کرد از فرشته خداحافظی کند. فرشته خنده اش گرفت. اصلا چرا این حرفها را به او گفت؟ فقط می دانست اگر پدر بفهمد خیلی خوشحال می شود. شاید خوشحال تر از خود او . اما دلش شور افتاد. شانزده سال بیشتر نداشت. چنین چیزي در خانواده نوبر بود. مادر بیست سالگی ازدواج کرده بود. هر وقت سر وکله ي خواستگار پیدا می شد ،می گفت: "دختر هایم را زودتر از بیست و پنج سالگی شوهر نمی دهم". 🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹 @ganjinehayejang
📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣 بار دگر فرشتگان روایت می کنند از هم ولایتی سردار شهید حسین همدانی حاج حسن تاجوک، فرمانده طرح و عملیات لشگر انصارالحسین علیه السلام عزیز کرده خدا بود در قلب ها هم در میدان جنگ و جای جای دیارش حتی کنج خانه 🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹 @ganjinehayejang
نام کتاب : عزیز کرده مستند روایی بر اساس زندگی شهید حسن تاجوک مولف : مرضیه نظرلو ناشر کتاب : بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس سال نشر : 1397 تعداد صفحات : 331 قیمت : 200,000 ریال #کتاب_عزیز_کرده #شهید_حسن_تاجوک #مرضیه_نظرلو 🌹کتابخانه تخصصی دفاع مقدس همدان🌹 @ganjinehayejang
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹 نویسنده : مرضیه نظرلو🌹 قسمت : بیست و یکم🌹 آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام @defaeemogadas ایتا👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e سروش 👇👇 https://sapp.ir/defaemogadas.
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹 نویسنده : مرضیه نظرلو🌹 قسمت : بیست و دوم🌹 آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام @defaeemogadas ایتا👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e سروش 👇👇 https://sapp.ir/defaemogadas.
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹 نویسنده : مرضیه نظرلو🌹 قسمت : بیست و سوم🌹 آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام @defaeemogadas ایتا👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e سروش 👇👇 https://sapp.ir/defaemogadas.
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹 نویسنده : مرضیه نظرلو🌹 قسمت : بیست و چهارم🌹 آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام @defaeemogadas ایتا👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e سروش 👇👇 https://sapp.ir/defaemogadas.
کتاب : عزیزکرده ..زندگینامه ی شهید حسن تاجوک 🌹 نویسنده : مرضیه نظرلو🌹 قسمت : بیست و پنجم🌹 آدرس ما👇👇👇ت ل گ رام @defaeemogadas ایتا👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1487863813C4bb957d00e سروش 👇👇 https://sapp.ir/defaemogadas.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚نام کتاب : شب های ساسان روایتی کوتاه از دردهای زیبا مولف : مجید مرادی ناشر : برکت کوثر شمارگان : 3000 نوبت چاپ : 1391 📚کتاب شب های ساسان شامل؛ خاطرات و روایت های کوتاهی از دردهای مجید مرادی از سال های دفاع مقدس و بستری شدن این جانباز شیمیایی در بیمارستان ساسان تهران از سال های 85 تا 89 می باشد. نگارش این کتاب به مدت 5 سال به طول انجامیده و در 14 فصل، توسط انتشارات برکت کوثر به چاپ رسیده است.  طراحی جلد و صفحات درونی کتاب به گونه ای است که یادآور خاطرات دوران دفاع مقدس می باشد و الهام گرفته از دفترچه های خاطرات رزمندگان می باشد، به گونه ای که در آن زمان دفترچه خاطراتی را با طراحی که رزمندگان بتوانند خاطرات و دل نوشته های خود را در آن یادداشت کنند به هر رزمنده می دادند و در پایین صفحات آن احادیث و روایات چاپ شده بود در ضمن علاوه بر قدیمی بودن نوع طراحی و ظاهر کتاب، از کاغذهای کاهی استفاده شده است و نوع فونت نوشتار هم ،  همانند نوع فونت ماشین تایپ های قدیمی مطابق دفترچه خاطرات های آن دوران می باشد @ganjinehayejang اینستا :ktd_hamedan@
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یادداشت نویسنده : این حکایت در سال های 89 تا 85 نوشته شده است . در طول این سال ها پنج بار در بیمارستان بستری بودم و هیچ گاه خارج از فضای بیمارستان نتوانستم  حتی یک جمله بنویسم . خیلی تلاش کردم اما فایده ای نداشت . این قصه روایتی است از مردانی که ؛ چه زجرها کشیدند پس از دفاع مقدس ، و چه خاموش جان دادند . #مجید_مرادی #کتاب_شب_های_ساسان #کتابخانه_تخصصی_دفاع_مقدس_همدان @ganjinehayejang اینستا :ktd_hamedan@
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📌از نیمه ی دوم سال های دفاع مقدس به جبهه های نبرد حق علیه باطل رفت و تا آخرین روزهای دفاع مقدس در مناطق عملیاتی غرب و جنوب کشور حضور داشته و مجروحیت شیمیایی از جمله افتخاراتی است که در این مناطق نصیبش شده . پس از پایان دفاع مقدس به دلیل وابستگی به خاطرات آن روزها ، دلتنگی برای شجاعت و جسارت همرزمانش در دفاع و کنارشان بودن ، به سمت عکاسی روی آورد و باز همچنان در آن مناطق حضور پیدا کرده و مجموعه ی عکس به نام " دلتنگی های باران " با موضوع " نشانه شناسی دفاع مقدس " در سال های 1368 تا 1391 ، از مناطق عملیاتی غرب و جنوب کشور را عکاسی کرده که در حال حاضر در دست چاپ است . کتاب حاضر روایت است ، از ترکیب سال های دفاع مقدس ،بستری بودنش در بیمارستان ساسان بعد از آن سال ها و خاطرات جانبازان دیگر . و این اولین کتابی است که به چاپ رسانده که به گفته خودش  در آن سعی کرده با رفت و برگشت زمان به سال های دفاع مقدس و زمان حال ، همان فضایی را برای خواننده ایجاد کند که برای رزمندگان در بیمارستان به وجود می آید ؛ این بیمارستان از نگاه جانبازان ، گویی بازگشت به فضای سال های دفاع مقدس است . و هم چنین در طراحی و جلد این کتاب قصد داشته ضمن زنده کردن یاد آن دفترچه برای همرزمانش ، حس نوستالوژیک هم وجود داشته باشد . و هم چنین انتقال ترویج فرهنگ ایثار و شهادت برای نسل هایی باشد که جنگ را از نزدیک ندیده اند . ان شاءا... #مجید_مرادی #کتاب_شب_های_ساسان #کتابخانه_تخصصی_دفاع_مقدس_همدان @ganjinehayejang اینستا : KTD_hamedan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا