🔴 دور دوم جنگ؛ حمله احتمالی آمریکا
مجموعه پیامهای تبیینی پیرامون رخدادهای زمستان ۱۴۰۴
🔻اقدام نظامی آمریکا شعبده بازی برای تسخیر و تسلیم اذهان عمومی است.
کشور آمریکا و اسرائیل خیلی روی بهت جامعه از این عملیاتهای خاص حساب باز کرده اند.
🔹با تکرار ترورها طرح غرب در ایران پیش نخواهد رفت.
علت سرمایه گذاری آمریکا و اسرائیل بر روی ترور بیشتر برای خالی کردن جرات و شجاعت مردم برای مقاومت در برابر استعمار است.
🔸برای مقابله با سناریوی احتمالی آمریکا، فعال سازی قدرت و مشارکت مردمی در محلات ضروری است.
اگر احیانا آمریکا و اسرائیل توهم حمله به ایران و به همر ریختن نظم و امنیت ایران را در اقصی نقاط کشور پیدا کرده اند با یک آرایش مردمی در محلات و ایجاد یک قدرت منتشر در کشور، تخیلات آنها را برای به هم ریختن ایران از بین ببرند.
🔻با حمله هوایی آمریکا، شفاف می شود که کشته سازی ها پروژه ای برای توجیه بین المللی بوده است.
بنا به قوانین بین المللی و ارتكازات عمومی، حکومت ضامن امنیت جان مردم است و هرگونه اتهامی در زمینه کشتار مردم یا تهدید آنها به قتل میتواند دستاویزی برای اصحاب قدرت و دیوان های بین المللی قرار گیرد.
🌐 #شبکه_گرا
🆔 @geraa_ir
دور دوم جنگ-مجازی- شماره4.pdf
حجم:
2.5M
هشت طبقه تا آسمان؛
برشی کوتاه از شهادت پرستار شهید؛ مرضیه نبوی نیا 🌱
پنجشنبه شب، رشت بوی باران نمیداد.
هوا سنگین بود، مثل وقتی که شهر نفسش را حبس میکند قبل از فریاد.
ساعت هنوز از غروب کامل نگذشته بود که صدای شیشههای شکسته از خیابانهای اطراف بالا آمد. درمانگاه امام سجاد، ساختمانی هشتطبقه با نمایی ساده و چراغهایی که همیشه تا نیمهشب روشن میماند، آن شب زودتر از همیشه لرزید؛ نه از باد، که از شهر.
مرضیه سرم را تنظیم کرد. قطرهها منظم میافتادند، آرام، شمرده، مثل ضربان قلبی که هنوز نمیداند چه چیزی در راه است. بیمار، کودکی هفت هشت ساله، روی تخت دراز کشیده بود و نگاهش مدام به درِ اتاق میرفت.
یکی از همکاران مرضیه از راهرو گفت: «اوضاع بیرون خوب نیست، برو خونه.»
مرضیه سرش را بلند کرد. صداها حالا واضحتر شده بودند.
گفت: «چیزی نمونده. بذار سرم تموم شه.»
چند ماه بیشتر نبود که به درمانگاه منتقل شده بود. هنوز راهروها را با دقت نگاه میکرد، هنوز اسم بعضی همکارها را با مکث صدا میزد. اما کارش را بلد بود؛ با همان وسواس همیشگی. پرستاری برای او شغل نبود، عادتِ مراقبت بود.
صدای فریادها نزدیکتر شد.
اول بوی دود آمد. بعد صدای کوبیده شدن چیزی سنگین به درِ اصلی.
چند نفر با قمه به جانِ درِ درمانگاه افتادند.
ضربهها خشن بود، بیوقفه، بیرحم.
شیشهها با صدایی خشک و تیز فرو ریختند.
در، بیشتر از آنکه باز شود، شکست.
یکی از پرستارهای مرد از انتهای راهرو دوید: «دارن حمله میکنن! همه بیان بالا!»
چراغها برای لحظهای لرزیدند.
چند نفر از همانها رفتند سراغ لوله گاز.
آن را شکستند.
گاز را عمداً به داخل درمانگاه هدایت کردند.
بوی تند و خفهکننده، راهروها را پر کرد؛
بویی که بیشتر از خطر، بوی قصد میداد.
و بعد،
یک جرقهٔ کوچک.
درمانگاه آتش گرفت.
نه آرام، نه تدریجی.
شعلهها ناگهان بالا کشیدند،
از طبقهای به طبقهٔ دیگر،
مثل خشم رهاشدهای که مقصدش انسان بود.
آنسوی خیابان،
در همان لحظهای که آتش پنجرهها را میبلعید،
عدهای جوان و نوجوان ایستاده بودند.
دست میزدند.
میخندیدند.
هیجانزده، انگار تماشاگر یک نمایش باشند.
شعلهها بالا میرفت
و کف زدنها بلندتر میشد.
درمانگاه میسوخت
و کسی آنطرف خیابان
از دیدن سوختنِ جان آدمها
شادی میکرد.
فرار دیگر انتخاب نبود؛ غریزه بود.
درِ خروجی بسته شده بود. بیرون، صدای آشوب و فریاد میآمد. کسی جرأت نمیکرد از آن راه برود. یکی فریاد زد: «از پشت بریم! راه نداره!»
انفجار لوله گاز، شب را درید.
صدایی که نه فقط گوش، که استخوان را میشکست.
آتش در چشمبرهمزدنی به همه طبقات رسید. گرما نفس را میبرید. کادر درمان، چند مرد و یک زن، پلهها را دو تا یکی بالا رفتند؛ تا طبقه هشتم. بالاترین نقطهای که هنوز امیدی به نفس کشیدن داشت.
مرضیه آنجا ایستاده بود، با صورتی خاکستری از دود، چشمانی وحشتزده. دستهایش میلرزید. سرفه امانش را بریده بود. احساس خفگی مثل دستهایی نامرئی گلویش را فشار میداد.
یکی از همسایهها از ساختمان کناری خودش را رسانده بود. طناب آورد.
اول یکی رفت. بعد دومی.
هر بار که کسی پایین میرفت، یک نفس جمعی کشیده میشد.
نوبت مرضیه که شد، عقب رفت.
«نمیتونم… نمیتونم…»
صداش دیگر صدا نبود. التماس بود. بدنش توان نداشت. پاهایش فرمان نمیبرد. دود، ذهنش را پر کرده بود. چند نفر دستش را گرفتند، کشیدند. هرچه کردند، نشد. نه از سر نخواستن؛ از ناتوانی.
آتش نزدیکتر میشد.
زمان تمام میشد.
مرضیه ناگهان گفت: «دخترم… چهار سالشه…»
همین.
دیگر چیزی نگفت.
اسم دخترش را نگفت.
انگار نمیخواست آتش
به آن اسم هم برسد.
آخرین نفرها پایین رفتند. طناب کشیده شد. شعلهها دیوار را گرفتند. سقف فرو ریخت.
و مرضیه ماند؛
میان آتش و آسمان.
آن شب، رشت ساکت نشد؛
سنگین شد.
خیابانها ایستاده بودند،
اما انگار شهر
دیگر توان نگاه کردن به خودش را نداشت.
درمانگاه امام سجاد فقط یک ساختمان سوخته نبود.
هشت طبقه آوار نبود؛
هشت طبقه حقیقت بود.
و در بالاترین نقطهاش،
جایی که دیگر نه صدای کف زدن میرسید
و نه راهی برای برگشت بود،
پرستاری ایستاده بود
که میتوانست برود
اما ماند.
بعضی مرگها،
آدم را نمیکشند؛
شهر را
برای همیشه
زیر سؤال میبرند.
✍️ سید محمد جواد بیانی
#شبکه_گرا_گیلان
🌐 #شبکه_گرا
🆔 @geraa_ir
مجموعه گرا
هشت طبقه تا آسمان؛ برشی کوتاه از شهادت پرستار شهید؛ مرضیه نبوی نیا 🌱 پنجشنبه شب، رشت بوی باران نمی