وای نه،یه گروه مشهدی با سطح طنز بالا کنارم نشستن،مسابقه ی سعی کن نخندی شروع شد
اون لحظه که فهمیدم این آخرین شبی ـه که انقدر آروم میشینم توی صحن قدس و به روضه خون ها گوش میدم،اشک تو چشمام جمع شد و تا خود هتل هق هق کردم ولی نذاشتم اشکام بیاد چون خجالت میکشیدم
از همین الان دلم برات تنگ شد آقا..
التماسش کردم که اذن اربعین بهم بده..از جدش بخواد منو به اربعینش راه بده..
رهنمود های قاسموفسکی
I don't know what I'm doing with my heart anymore..
I seriously don't..🤡