eitaa logo
خانه قرآن وعترت امام حسن مجتی علیه السلام جلال آباد
49 دنبال‌کننده
5هزار عکس
3.7هزار ویدیو
8 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 💠 گاهی دیده می‌شود زن و شوهرها در اماکن و در منظر دیگران دستان یکدیگر را گرفته و یا تماس بدنی غیر متعارف دارند. 💠 یقینا در جامعه افرادی هستند که مجردند و در حال حاضر به دلایلی توانایی و یا شرایط ندارند و دیدن این حرکات از طرف زن و شوهرها میل و خواسته آنها را کرده و افکارشان را می‌کند. 💠 همانطور که ما آدمها خوردن غذا در مقابل فرد و یا نوازش فرزندمان در مقابل کودک را عملی غیر منصفانه و ناپسند می‌دانیم باید نسبت به دیگر انسانها نیز حساس باشیم و ناخواسته به آنها نکنیم. 🆔 @khanevadeh_313
7.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟣جلسه ی خواستگاری... خیلیا تو‌ جلسه دوم،سوم شناخته میشن☝️ 🎙 «» خدا🥀‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @masirkhoda👈
۱ من تو یه خونواده بزرگ شدم که طرز فکرشون سنتی بود. دوتا داداش داشتم و دوتا خواهر، بابام مردی بود که با اینکه ثروتمند نبود، ولی تموم تلاششو می‌کرد که ما راحت زندگی کنیم. هر کاری از دستش برمیومد انجام می‌داد. یادمه بچه که بودم، بابام همیشه بیشتر از همه کار می‌کرد، دیرتر از همه میومد خونه. منم چون کوچیک‌ترین بچه بودم، دلم می‌گرفت، غر می‌زدم که چرا بابا باهامون نیست. مامانم هر بار یه جوری آرومم می‌کرد، یه چیزی می‌گفت که دلم نرم شه. ولی حالا که بزرگ شدم، هرچی فکر می‌کنم می‌بینم لحظه‌لحظه زندگیمو مدیون زحمات بابا و مامانمم. اگه بابام اون‌جوری جون نمی‌کَند، شاید هیچ‌وقت به اینجایی که الان هستم نمی‌رسیدم. کم‌کم خواهر و برادرام یکی‌یکی رفتن سر خونه زندگیشون و فقط من موندم. چندتا خواستگار داشتم، ولی همشونو رد کردم. دلم نمی‌خواست ازدواج کنم، فقط می‌خواستم درس بخونم. وقتی اینو به بابام گفتم، نگام کرد و گفت: «اگه واقعاً دلت با درسه، من پشتتم. فقط یه خواهش دارم، نصفه‌کاره ولش نکن. هرچی از دستم بربیاد برات انجام می‌دم.»
📍اما چرا ازدواج می‌تواند باعث بدتر شدن وضعیت فرد شود❓ ➖ چون شخصی که در راه رفتن مشکل دارد، قطعا نمی‌تواند در مسابقات دو موفق شود. ➖بنابراین کسی هم که دچار تعارضات روان یا شخصیتی است، نمی‌تواند 〽️انتخاب و زندگی سالمی داشته باشد و بی شک در اداره‌ زندگی مشترک هم به مشکلاتی بر می‌خورد. 〽️ممکن است کسی بگوید که من قبل از ازدواج، فوبیای (یا هراس) تنهایی داشتم، ولی با ازدواج این مسئله حل شد، اما باید عرض کنم که چنین فردی مشکلش برطرف نشده، بلکه ترس از تنهایی خود را با حضور همسر و وابستگی به آن پوشانده است! 〽️لذا چنین فردی نه تنها همچنان به فوبیای تنهایی مبتلاست، بلکه احتمالا به نوعی از اختلال وابستگی روانی نسبت به همسرش نیز دچار شده است که با ایجاد کمترین مشکل در زندگی یا سُست شدن آن، روح و روان او را بهم می‌ریزد. 〽️بله! ازدواج، می‌تواند توهم درمان را برای انسان‌ها بوجود بیاورد، اما قطعا درمانگاه نیست. ‌‌‌ ‌ 🆔 @khanevadeh_313
۹ تا گفتم "سلام مامان جون، یه مشکلی پیش اومده، طلاهام گم شدن..." یهو آتیش گرفت! با صدای بلند داد زد: «تو دیگه کی هستی؟! یعنی چی گم شدن؟! یعنی می‌خوای بگی ما دزدیم؟! آره؟ تو می‌خوای به ما تهمت بزنی؟!» تحقیر پشت تحقیر... اصلاً نزاشت حرف بزنم. اما خب، دقیقاً همینو می‌خواستم. بهترین وقت برای اجرای نقشه‌م بود. صدامو جدی کردم، ولی آروم گفتم: «نه مامان جون، اصلاً قصد تهمت ندارم... قصدم فقط یه اخطاره. چون خونه دوربین مدار بسته داشته... فیلم‌ها موجودن، اگه امروز طلاهامو نیارین، مجبور میشم از طریق قانونی پیگیری کنم. شکایت که کنم، آبرو میره...» تا اینو گفتم، صداش عوض شد. اول یه فحشِ آبدار داد، بعدم شروع کرد به نفرین کردنم، گفت الهی دستت خشک شه، الهی سر سال بیوه شی، الهی... ولی خب، من محکم ایستاده بودم. حدود یک ساعت بعد، اومدن... مادرشوهرم با دو تا دخترش، شاکی و پکر، مثل مار زخمی. تا زنگ زدن، خودمو زدم به خونسردی، ولی سریع گوشی‌مو بردم یه جای خوب قایم کردم و یواشکی گذاشتم رو فیلم گرفتن... حالا منتظر بودم ببینم خودشونو لو می‌دن یا نه... تا درو باز کردم، مادرشوهرم و دوتا دخترش ریختن تو خونه. نه سلامی، نه علیکی... منم سعی می‌کردم همه‌چی طبیعی باشه، ولی طوری وایساده بودم که دقیق بیفتن تو زاویه دوربین. گوشی قشنگ داشت فیلم می‌گرفت، اونم با صدا! ادامه دارد کپی حرام
۱۱ با پوزخند گفت: «بفرما خانوم خانوما، اینم طلاهای خوشگلت... از لای رخت‌خواب برداشتم. می‌خواستم علیرضا فکر کنه دزدی کردی و بندازت بیرون... طلاقت بده، ولی انگار نشد!» بعد با خشم نگام کرد و ادامه داد: «ولی بدون، من ول‌کن نیستم! یه کاری می‌کنم بالاخره ولت کنه... یه روزی تو رو با دستای خودم از این خونه پرت می‌کنم بیرون!» دلم لرزید، اما به روی خودم نیاوردم. فقط داشتم به گوشی فکر می‌کردم که هنوز داره ضبط می‌کنه. تا اومدم چیزی بگم، خواهرای علیرضا شروع کردن به فحش دادن: یکی گفت: «آویزون شدی به داداشمون، انگل!» اون یکی گفت: «تو فقط دنبال پول و طلا بودی، نه عشق!» یکی دیگه هم با تمسخر گفت: «آبرو بردی واسه‌مون، یه ننه بابای بی‌پول و بی‌ریشه رو آوردی تو خانواده ما!» فقط داشتم نگاهشون می‌کردم... هم حرصم گرفته بود، هم دلم سوخته بود واسه خودم که بین این آدما گیر افتاده بودم. اما ته دلم یه قوت قلبی بود... چون همه‌چی رو ضبط کرده بودم. هیچی نگفتم، فقط تو دلم گفتم: «حالا نوبت منه، بازی تازه شروع شده...»
۱۳ علیرضا از شدت شرمندگی نمی‌دونست چی بگه، چی کار کنه. فقط بلند شد و سریع گوشی رو برداشت، زنگ زد به برادراش و پدرش، گفت: «همین الان بیاید خونه ما، یه مشکل خیلی بزرگ پیش اومده.» اونا هم فکر کردن که دعوا بین من و علیرضاست و می‌خوان یه جوری آشتی‌مون بدن، واسه همین بلند شدن اومدن خونه‌مون. پدرشوهرم تا اومد تو، با یه حالت طلبکار گفت: «چیه عروس؟ هنوز قضیه اون شب که اومدیم خونتون تو دلت مونده؟ داری کشش می‌دی؟ دست بردار، بشین سر زندگیت! نمی‌تونی هم، هررررری خونه بابات!» هیچی نگفتم، فقط ساکمو نشونش دادم. گفتم: «فیلمو ببینید، آخرش من خودم می‌رم خونه بابام.» تلویزیون رو روشن کردم و فیلمو گذاشتم. تا فیلم پخش شد، خونه سوت و کور شد. هر لحظه که می‌گذشت، رنگ از صورت پدرشوهر و برادرشوهرام می‌پرید. وقتی رسید به اون قسمت که مادرشون می‌گفت "طلاها رو برداشتم که علیرضا فکر کنه تو دزدی کردی"، دیگه همه‌شون سرشونو انداختن پایین. آخرش یکی از برادرشوهرام گفت: «چرا فیلم گرفتی؟» منم گفتم: «چرا نگیرم؟
❤️عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست! ❤️عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود، و او هیچوقت نداند که چرا خیس نشد💞 🆔 @khanevadeh_313
۱ من تو یه خونواده بزرگ شدم که طرز فکرشون سنتی بود. دوتا داداش داشتم و دوتا خواهر، بابام مردی بود که با اینکه ثروتمند نبود، ولی تموم تلاششو می‌کرد که ما راحت زندگی کنیم. هر کاری از دستش برمیومد انجام می‌داد. یادمه بچه که بودم، بابام همیشه بیشتر از همه کار می‌کرد، دیرتر از همه میومد خونه. منم چون کوچیک‌ترین بچه بودم، دلم می‌گرفت، غر می‌زدم که چرا بابا باهامون نیست. مامانم هر بار یه جوری آرومم می‌کرد، یه چیزی می‌گفت که دلم نرم شه. ولی حالا که بزرگ شدم، هرچی فکر می‌کنم می‌بینم لحظه‌لحظه زندگیمو مدیون زحمات بابا و مامانمم. اگه بابام اون‌جوری جون نمی‌کَند، شاید هیچ‌وقت به اینجایی که الان هستم نمی‌رسیدم. کم‌کم خواهر و برادرام یکی‌یکی رفتن سر خونه زندگیشون و فقط من موندم. چندتا خواستگار داشتم، ولی همشونو رد کردم. دلم نمی‌خواست ازدواج کنم، فقط می‌خواستم درس بخونم. وقتی اینو به بابام گفتم، نگام کرد و گفت: «اگه واقعاً دلت با درسه، من پشتتم. فقط یه خواهش دارم، نصفه‌کاره ولش نکن. هرچی از دستم بربیاد برات انجام می‌دم.»