eitaa logo
غريبه ..
247 دنبال‌کننده
200 عکس
122 ویدیو
11 فایل
گرچه‌بر‌پیکرمان‌زخم‌زیاد‌است‌ولی‌ما‌ چو‌نخلیم‌که‌تاسرنرود‌جان‌ندهیم . . . کپی ؟ نه مشتی ، حال و احوال نامیزون ما مگه کپی داره .
مشاهده در ایتا
دانلود
خواستنِ تو تمـآم نمی‌شـود؛ خواستنـی تر میشوی هر لحـ‌ظه:))
828.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست دارم در دنیای از کتاب،قهوه‌وروزهای بارانی گم شوم..
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو دور زخمـام ستـاره کشیدی قـلبـ‌م:)) «🫀🫂»
نویسنده داریم تو کانال🌚!؟
غريبه ..
نویسنده داریم تو کانال🌚!؟
@Madavi128 بچه های نویسندهههههه یه چالش ریز بریم امشب😁 چهار خط یا بیشتر بنویسد بفرستید برام بزارم تو کانال همه عشق کنیم🌚❤️‍🩹
غريبه ..
@Madavi128 بچه های نویسندهههههه یه چالش ریز بریم امشب😁 چهار خط یا بیشتر بنویسد بفرستید برام بزارم ت
در پهنه‌ی بی‌انتهای شب، جایی که سنگ‌های سردِ مزار، تنها تماشاگرانِ رقصِ معصومانه‌ی دو دلداده‌اند، گویی زمان در میانِ غباری از افسوس ایستاده است. مرد، با جامه‌ای از جنسِ اندوهِ کهن، در جستجوی لمسِ سایه‌ساری است که دیگر نه تن، که تنها طنینی از خاطره است؛ و زن، رها از قیدِ خاک، با پیکری از جنسِ نور و بی‌قراری، بر لبه‌ی مزارِ خویش گام برمی‌دارد. این رقص، نه آیینِ شادی، که ضیافتی است برای التیامِ فراق؛ مرثیه‌ای است بی‌کلام میانِ بودن و نبودن، که در آن، عشق تنها پیوندی است که میانِ مرزِ باریکِ خاک و ملکوت، راهی به سوی ابدیت می‌گشاید.
غريبه ..
@Madavi128 بچه های نویسندهههههه یه چالش ریز بریم امشب😁 چهار خط یا بیشتر بنویسد بفرستید برام بزارم ت
هر وقت احساس ناراحتی میکردم تنها یک جا می رفتم (قبرستان) اخر انجا یک پری داشتم یک پری ناز او تنها کس من و من تنها کس او بودم هر شب به سر قبر او میرفتم و می گفتم پریه ناز من عروس زیبای من خودت را از این بند خاک نجات بده این را که می گفتم بعد از امدن صدای اواز زیبایش روبرویم ظاهر میشد با لبخندی که جانم را تازه می کرد نگاهم میکرد و بعد میگفت 'سلام' بعد دست در دست هم در قبرستان که با وجود او گلستان میشد قدم میزدیم میخواستم اورا به جسمش برگردانم تا با او زندگی کنم 🫀
غريبه ..
@Madavi128 بچه های نویسندهههههه یه چالش ریز بریم امشب😁 چهار خط یا بیشتر بنویسد بفرستید برام بزارم ت
هروقت پیشش بودم حس میکردم هیچکس غیر از او و من وجود ندارد ؛ دستش را میگرفتم و حسابی مثل پرنسس ها برایم میرقصید . اما.. اما یکهو از پیشم میرفت و باز من میماندم و غم او و قبری که اسم او رویش حک شده بود (': آخِر هروقت در خیالاتم دستش را میگرفتم یادم میرفت ك سال‌هاست مرا تنها گذاشته است . .