این شبا میگردم ببینم رزق شبمون با کدوم شهیده...
پسوند #شهید رو میزنم چشامو میبندم و یه حرفی رو تایپ میکنم
اولین اسمی که میاد رزق شبمونه...
شهدایی که بعضا حتی اسمشون رو نشنیدیم...
حیفه حالا که لیاقت دادن و اجازه دادن رزق محرممونو به واسطه اونها بگیریم به دونستن نالشون اکتفا کنیم...
@gharinalhosein
✨بسم الله
چله نوکری*
زیارت عاشورا
سوره دخان
▪️شب سی ام
◾️نه روز تا ماه عزای ارباب...
🇮🇷به نیت سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید حسن قاسمی دانا
#محرم
@gharinalhosein
روایت زیر روایت شهید از شهید
شهید صدرزاده روایت میکنه شهید قاسمی رو...
______
برین تو اینترنت بزنید شوخی شهید قاسمی دانا و شهید صدرزاده...
بعد کیف کنید با خنده هاشون...
@gharinalhosein
|شور شیرین|
حسن قابلیتهایی خاص داشت، برای همین همهجا همراهم میبردمش و آنقدر صمیمی شده بودیم که همدیگر را داداش صدا میکردیم. یکبار ماشین تدارکات تصادف کرد و مجبور شدیم با موتور به شهر برویم تا آذوقه و مهمات به قناسهها برسانیم. من موتور سوار خوبی نبودم؛ ولی حسن موتور سوار قهاری بود. ترک موتور تریل نشسته بودم و بهسرعت توی خیابانها پیش میرفتیم. چون خودش قناسهها را چیده بود خیلی خوب مسیر را بلد بود. در حالی که با سرعت میراند، سرش پایین بود و بلندبلند مدح امیرالمونین (ع) را میخواند، مدحی سوزناک و رسا.
با خودم فکر کردم که روی موتور باید حواسش شش دانگ به جلو باشد، با این وضعیتی که حسن پیش گرفته موتور میچرخد یا به یک نفر میزند و تصادف میکنیم. همچنان سرش پایین بود، طوری که دو، سه متری خودش را میدید و مداحی میکرد. با دست به شانهاش زدم و فکرم را بلند به زبان آوردم: «داداش! سرت رو بیار بالا... الآن تصادف میکنیم.»
اول به حرفم اعتنایی نکرد و مدحش را بلندتر از قبل خواند. دوباره محکمتر به شانهاش زدم و تکرار کردم: «سرت رو بالا بیار...بیار باالااا...»
برای لحظهای سربرگرداند و با لهجه مشهدیاش بهم گفت: «نوموخوااام...»
گفتم: «اِاِ... یعنی چی که نمیخوای؟»
یکمرتبه دوروبرم را نگاه کردم و دیدم تو خیابانهای حلب پراست از زنهای بدحجاب یا بیحجاب؛ زیر لب گفتم: «آهااان... این سرش رو نمیآره بالا تا چشمش به نامحرم نیفته.»
به نقل از فرمانده شهید مدافع حرم «مصطفی صدرزاده»
@gharinalhosein 🌱
مثل هر صبح، سلام حضرت بابا مهدی!🌱
|عجل الله تعالی فرجه الشریف|
@gharinalhosein
✨بسم الله
چله نوکری*
زیارت عاشورا
سوره دخان
▪️شب سی یکم
◾️هشت روز تا ماه عزای ارباب...
🇮🇷به نیت سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید میثم نظری
#محرم
@gharinalhosein
|شور شیرین|
یک روز صبح رفتیم خان طومان براى عملیات النصر، پاتک زده بودند.
رفتیم جلوى آنها ساعت 6 صبح رفتیم و 4 بعدازظهر بود برگشتیم الحاضر، فرمانده گروهان من رو مامور کرد تا ناهار رزمندگان رو از مقر بگیرم و بین بچه ها پخش کنم من غذا رو گرفتم و به بچه ها دادم.
من و یکى از دوستان غذاى خودمون رو به کودکان گرسنه ى سورى دادیم.(چون واقعا فقر و گرسنگى بیداد میکرد)
و خودمون رفتیم از ایستگاه صلواتى که فلافل میداد فلافل بگیریم،من دوتا اضافه گرفتم.
فلافل رو توى جیب لباس نظامى ام گذاشتم
دوستم ازم سوال کرد چرا اضافه گرفتى؟؟
گفتم شاید یکى باشه که گرسنه اش بشه!
اگر هم کسى از بچه هاى خودمون گرسنه اش نبود میدیم به کودکاى گرسنه ى سورى رفتیم جلوى مقرمان میثم رو دیدم میثم به طرف من اومد و با لبخندى که روى لبش داشت ازم سوال کرد از غذا چیزى نمونده؟؟
اضافه نگرفته بودى؟؟ گفتم چطور؟مگه بهت غذا ندادن؟؟
(میثم پسر بخشنده و دل نازکى بود طاقت گرسنگى بچه هاى مظلوم رو نداشت)گفت:چرا وقتى خواستم غذام رو بخورم دیدم دو تا کودک سورى چشم دوختن به غذاى من و نتونستم غذام رو بخورم و دادم به اونها.
منم اون دوتا فلافل رو که اضافه گرفته بودم دادم میثم .میثم یه لبخندى زد و گفت دستت درد نکنه خیلى گرسنه بودم.(انگار فلافلا روزىِ میثم بوده فلافل هم خیلى دوست داشت)
@gharinalhosein
@MAHMOUDKARIMMI [DIGITAL SOUND MOHARRAM] AUDIO 00.mp3
9.08M
خیلی دلم گرفته برای محرمت...."
#حاج_محمود_کریمی
@gharinalhosein
مثل هر صبح، سلام حضرت بابا مهدی!🌱
|عجل الله تعالی فرجه الشریف|
@gharinalhosein