هدایت شده از قصه های ساده
(من و کرونا یهویی)
قسمت اول: ساعت سال قبل
عصر دوم اسفند بود کمی برای رای دادن دیر شده بود. با عجله آماده شدم تا همراه همسر و مادربزرگ بچه ها به مسجد محل برویم تا اینکه نمایندگان مد نظرمان را انتخاب کنیم. همین عجله باعث شد بستن ساعت مچی یادم برود. با وجود اینکه همه معطل من مانده بودند، اما سریع برگشتم و ساعتم را که مقابل آینه اتاقم بود را برداشتم. تازه متوجه شدم که، ای دل غافل، انگشترم هم از یادم رفته بوده، آن را هم برداشتم. کمی به سر خودم غر زدم که؛ ای بابا حواست کجاست؟ بدون ساعت و انگشتر کجا می رفتی؟ مگر میشود بدون ساعت!؟ مگر میشود بدون انگشتر!؟ آن هم از نوع نگین دارش!
انگشتر نگین دار زیبایی که حلقه ازدواجم بود و کلی قیمت داشت.
مگر میشود بدون آنها بیرون بروم!؟
مدتی گذشت که کرونا آمد مثل سیل، مثل زلزله، مثل رعد و برق، همگی قرنطینه شدیم.
دستورالعمل ها پشت سر هم توسط سخنگوی وزارت بهداشت، قرائت میشد. اسم این دستورالعملها را پروتکل گذاشته بودند! آن هم از نوع بهداشتی.
طبق یکی از این پروتکلها؛ هر نوع زیورآلات و دستبند و مچ بند و.....میتواند عامل انتقال ویروس منحوس باشد.
به ناچار ساعت مچی و انگشتر نگین دار را درآوردم و مقابل آیینه اتاقم گذاشتم.
به آنها دست نزدم. حتی اول فروردین که ساعت ها را یک ساعت جلوتر می کشند.
هنوز یک ساعت عقب است. هنوز ساعت سال نودواشک را نشان میدهد .
راستش هیچ نیازی هم به آنها پیدا نکردم.
و دیدم که بدون آنها هم میشود زندگی کرد.
بدون ساعت و انگشتر هم زندگی جریان دارد.
با خودم زمزمه کردم چقدر آنها بی اهمیت بودند و من برایشان اهمیت و ضرورت میتراشیدم.
چقدر از این بی اهمیتها اطرافمان زیاد است!
@hamsedayeasman
سالروز زیباترین و پاکترین وصال عالم را خدمت شما تبریک عرض میکنیم
@hamsedayeasman
(من و کرونا یهویی)
خاطره دوم
کرونا در ظاهر ویروس ولی در واقع بلا و تهدید بود.
از سردار دلها یاد گرفته ایم؛ فرصتی که در دل تهدید هاست، در خود فرصت ها نیست. وما باید این فرصتها را پیدا میکردیم.
اخبار کمبود ماسک در کشورهای مختلف مدام پخش می شد. و غرب وحشی عیان تر شده بود.
و مشغول کار همیشگی اش، یعنی دزدی بود.
این بار دزدی ماسک از یکدیگر.
و اما در ایران کمک ها و همدلی مؤمنانه صورت میگرفت و هرکس هرکاری برای کمک رسانی انجام میداد.
از طلابی خبرداشتم که به مسجد محل یا پایگاه های بسیج می رفتند برای دوختن ماسک و یا تهیه مایحتاج هموطنان آسیب دیده و یا ضد عفونی کردن معابر.
و من غصه دار بودم. چرا که بنابر شرایطم نمیتوانستم بیرون از منزل کمکی انجام دهم.
به طور اتفاقی، در فضای مجازی با گروه بسیج دانشجویی آشنا شدم. آنها کش و پارچه تهیه می کردند برش می زدند و به درب منازل می بردند و دوروز بعد، ماسکهای دوخته شده را از درب منازل تحویل گرفته، استریل کرده و در مراکز بهداشتی یا بین مردم تقسیم می کردند.
چه خوبند بعضی ها، فرشته اند نگار، هم کار خیر می کنند و هم اسباب کار خیر برای دیگران مهیا میکنند.
چه خوبند که بهشت را فقط برای خودشان نمیخواهند. میدانند که بهشت خدا بزرگ است و جا برای همه دارد.
آنها تلاش میکنند برای اینکه خوبی کنند، خوب تر باشند، خوبی بیافرینند.
در همه حال و در همه ابتلائات خیر می بینند. فرزندان حاج قاسم!
یقینا کله خیر
@hamsedayeasman
(من و کرونا یهویی)
قسمت سوم
جنگ
روزگار ما شبیه روزگار دفاع مقدس شده بود.
نیروهای مردمی، بسیج شده بودند و به بیمارستانها که خط مقدم محسوب میشدند کمک میکردند.
بین آنها بسیاری از طلاب بودند که برای خدمت به بیماران کرونایی و کمک به مدافعان سلامت بیمارستان ها می رفتند. همه کار انجام می دادند. از غذا دادن به بیماران گرفته تا تی کشیدن بخش و اتاق بیماران.
دعا خواندن برای روحیه دادن به آنها و همراه شدن با آنها و شب بیداری کنارشان را به عهده گرفته بودند. روزهای سختی بود. کرونا همان قدر که ناشناخته بود، رعب انگیزه هم بود. گروهی از طلاب داوطلب غسل و کفن کردن اموات کرونایی شدند. کاری تحسینبرانگیز. دعاگویشان بودم و غبطه میخوردم که خوش به سعادتشان، ای کاش برای من هم فرصت بود.
تا اینکه از مرکز خواستند اگر طلبه ای داوطلب تغسیل کرونایی ها هست، بسم الله ....
حالا من بودم و گوی و میدان.
من بودم و ترس از کرونا.
من بودم و بهانههایی که در صدد تراشیدنشان بودم.
با خودم می گفتم که یادت هست دیروز میگفتی، اللهم ارزقنا توفیق جهاد فی سبیلک؟ خوب! بسم الله....
باور کردنی نبود چقدر قوی بودم در توجیه!
و چقدر خوب جواب بهانه هایم را می دادم.
جنگی بود درونم. جنگ انتخاب بین سلامتی، بیماری، مرگ، زندگی، شهادت، جهاد، بهشت، و ترس از کرونا.
چه بر سر آمده بود، نمیدانم.فقط میدانم که بالاخره پیروز شدم.
به همسرم گفتم که میخواهم بروم برای کمک به بیماران کرونایی و همسرم در جواب گفت......
چقدر خوب است که: الرجال قوامون علی النسا است. دوست دارم خداوند حکیم را.
قصه های ساده
(من و کرونا یهویی) قسمت اول: ساعت سال قبل عصر دوم اسفند بود کمی برای رای دادن دیر شده بود. با عجله
فعلا این خاطره از بقیه جلوتره
هنوز فرصت برای فرستادن خاطراتتان دارید
منتظر خاطرات کرونایی شما هستیم
(من و کرونا یهویی)
قسمت چهارم:مسابقه
کرونا فقط یک ویروس یا یک بیماری نبود.
اساسی منحوس بود، آسیب زد به همه چیز و همگان. آمار مرگ و میر فقط یک عدد نبود، نمودار فاجعه و مصیبت بود، برای خانواده هایی که علاوه بر داغ عزیز آشفته غربت و تنهایی در عزاداری بودند.
رسم زیبای مسلمانان در مراسم عزاداری در واقع فرصتی است برای عزادار، برای گریستن، برای حرف زدن، برای خالی شدن از غم، برای خسته شدن از گریه کردن، برای تن دادن به تقدیر و برای آرام شدن.
کرونا و پروتکل های بهداشتی همه این فرصت ها را از خانواده های معزا گرفت.
به غیر از کارمندان تقریباً بقیه مشاغل دچار آسیب جدی اقتصادی شدند.
ویروسی به غیر از کرونا، که هیچ وقت دیده نشد و کسی نامی برای آن انتخاب نکرد، ساعت به ساعت قیمت ها را بالا می برد، و مردم کماکان تحمل میکردند.
در این هیاهو مجاهدت اقشار مختلف مردم و کمک رسانی به هم وطنان یادآور آیه فستبق الخیرات بود.
در این میدان سبقت ما نیز خواستیم کاری انجام دهیم.
پس طرح پیش خرید را اجرا کردیم.
پیش خرید کردیم از رستورانی که همیشه میرفتیم.
پیش خرید کردیم از عزیزی که همیشه مایحتاجمان را از ایشان تهیه میکردیم.
چقدر حس خوبی داشت دستگیری به وقت پریشانی.
ای که دستت میرسد کاری بکن.
@hamsedayeasman
من و کرونا یهویی
روی دیوار نانوایی محلمان با گچ کلمات و نقاشیهای زشتی کشیده بودند. خیلی ها به خاطر شرایط کرونایی به سرعت نان می گرفتند و میرفتند.
اما آقایی از پشت ماشینش آب و دستمال برداشت و آن تصاویر را پاک کرد. از او پرسیدم: در شرایطی که همه از کرونا میترسند، و حتی بسته بندی خوراکی ها را هم می شویند، شما دیوار خیابان را تمیز می کنید؟ گفت: عکس شهید را نمی بینید؟ اطراف عکس شهید هم باید پاک باشد.
احسنت به چنین مردمان قدر شناس!
برسد به دست حناچی
@hamsedayeasman
قصه های ساده
(من و کرونا یهویی) قسمت سوم جنگ روزگار ما شبیه روزگار دفاع مقدس شده بود. نیروهای مردمی، بسیج شده
در رقابتی تنگاتنگ و نفس گیر
خاطره سوم برگزیده شد
باعرض تبریک
🌟✨🌟✨🌟✨🌟✨🌟✨🌟✨