📚امّعلاء
روایت زندگی ام الشهداء فخرالسادات طباطبایی
✍سمیه خردمند
📃۲۷۰صفحه
✂️برشی از کتاب:
بعضی از همسایهها دربارهی خاله میگفتند:« وای به حال این مادر! چطور داغ فرزندش را باید تحمل کند؟!»💔
حرفهای خاله بیدارمان کرد. همان امیدهای همیشگی.
خاله از یأس و ناامیدی بدش می آمد. اعتقاد زیادی به دعا داشت و همیشه میگفت:«دعا صخره را سوراخ میکند.»
سؤالی توی چشم بعضی از زنان فامیل و همسایه بود. آن هم اینکه با این همه دعا، چرا عماد و عزالدین را از دست دادید؟🤔
خاله امّعلاء میدانست فامیل و همسایه این حرفها را پشت سرش میزنند اما همیشه سرش را بالا میگرفت و میگفت:«خوشحالم که پسرم مرگ با عزت داشت و فدای دین شد. وظیفه ما دعا کردن بود که انجام دادیم. ولی خدای متعال تقدير بهتری براشون رقم زد. حالا هم شاکرم. مطمئن باشید اگر همه پسرهام شهید بشن بازهم شاکرم و افتخار میکنم.»😇
حالا که احساس مادر بودن را چشیده بودم، هضم این حرفها برایم سختتر بود. میدانستم قلب مادر به قلب اولادش گره میخورد و جدایی مادر و فرزند خصوصاً برای همیشه، دل بزرگی میخواهد و ایمانی راسخ که خاله امّعلاء داشت🥺
#امّ_علاء
#موجود_در_قفسه
✳️کتابخانه مسجد قبا
@ghobalib📚