هدایت شده از فاموتیدین.
حرف زدن با پسرا خیلی سخته. قشنگ مشخصه دو سوم کمتر کروموزوم دارن.
جدیدا بخاطر کارام که نمیرسم کتاب صوتی گوش میدم معمولا، چرا تا الان کشفش نکرده بودم، خیلی خوبه😍
ایرانصدا خیلی کتابهای خوبی داره اما امروز یک قسمت خاص سفرنامه شاردن به ایران رو ده بار گوش دادم چون سریع پخش میکنم میرم سر کارم و ایرانصدا اصلا حواسش نیست که من گوش دادمش، پس شاید از خیر این یکی بگذرم.
کتاب قبلی خسی در میقات از جلال آل احمد بود. بارها وسط کتاب خودش میگفت: عه بازم ادامه غرب زدگی! و بله کلا ادامه غرب زدگی و جامعه شناسانه...
منم مثل دانشآموزام یکی از بزرگترین آرزوهام حج رفتنه، برای همین به یادش سفرنامه حج میخونم، اما این سفرنامه تماما جلال بود و ملل عرب و تیزی استعمار، کاش جلال میرفت کنار یکم کعبه رو میدیدم:)
والا من که از مناسک و معانی حجش هیچی نفهمیدم🦦
نشاط عشق به رنج وجود میارزد
ملال این سفر جاودانه را بپذیر
میگن فقط در صورتی نمازت رو شکسته بخون که از انجام بقیه کارهات هم عاجز باشی، شده به عصا تکیه بده، شده به دیوار تکیه بده، شده نصف نماز رو بشین، نصفشو بایست اما از قیام نمازت دریغ نکن.
بنظرم تجمع رفتن به اندازه قیام نماز مهمه، اگر شما به بازارت میرسی، به دکترت میرسی، سر کارت رو میری، لطفا لطفا لطفا تجمعت هم برو...شده از بازارت، از پولت برای اسنپ گرفتن، از خستگی روزت بزن نیت کن و برو
یعنی باید هر روز برم مدرسه؟ ما تو دانشگاه هفتهای یکبار میرفتیم مدرسه، همون روز هم انقدر خسته میشدیم که کل آخر هفته رو به جبرانش آزاد بودیم🦦
-قُلک-
به عنوان کسی که بلده شعر بخونه، بلده قصه بخونه، بلده خستگی بقیه رو به سلامی بتکونه خودم هیچجوره حال
گاهی انقدر غصه میخورم تا خسته شم، نه اینکه غصههه تموم شده.
همان گرهی که از دیشب با ابروهایم پیوند خورد هنوز سر جایش نشسته، هنوز سگها در من میچرند اما زندگی گزینه ایست ندارد، ناچارا همانطور طرح درسی سرهم میکنم و هرچه لازم دارم را در بیست دقیقه در کیفم شیوه میکنم، عصر هم به خانه نمیروم، هم زمان ۳ تا جلسه خوب قرار است بروم که اجبار یکی بر دیگران میچربد. جلسه جمع خوانی کتاب راه رشد آیت الله حائری شیرازی عزیزم، شب شعر و جلسه اجباری-توجیهی-مجدد برای نومعلمها!
همانطور که کارهایم را انجام میدهم کتاب صوتی نوشابه زرد از منصور ظابطیان را گوش میدهم، نوشابه کانادا درای به آخر میرسد. سالیانیست در نخ کتابهای صوتی ظابطیانم اما هیچوقت در بینهایت نبود و چند وقتیست آمده. خیلی لذت بردم، خیلی خوب بود. کانادا نرفتم اما همپای روایت ظابطیان همه چیز را لمس کردم. علاوه بر آن معلم دیگر اطلاعات را برای خودش صرفا نمیخواهد، اطلاعات خوبی برای دانشآموزان داشت. از قوانین عجیب و غریب گرفته تا خیابان ردلایت و تجارب دردناکش، تا میدان محسنی در کانادا که ایرانیهای دلتنگ آنجا را صبغهی ایران زده بودند، تا خاطرات استعمار کانادا. هرکه مرا بشناسد میداند که استعمار عاشقی را از سرم میپراند و علیرغم حال نامساعدم شش دانگ حواسم را پایش گذاشتم. چه استعمار دردناکی گلوی کانادا را جویده بود.
کودکان بومی به این گناه که دین مسیحیتِ فراماسونری را نمیدانند از خانواده جدا و به مدارس میبردند و یا به خانوادههای اروپایی تحویل میدادند تا آموزش داده شوند آنهم با بربریت این سفیدها! صد سال کودکان را از آغوش خانواده بومی خود جدا میکردند تا زمانی که گورهای دسته جمعی کودکان پشت کلیساها و یتیمخانهها یافت میشده...بعد از صد سال دولت عذرخواهی میکند، کلیسا فقط متاسف میشود:)
الان هم یک روز در سال به یاد آن کودکان نارنجی میپوشند و گودکان در آن روز در یک مراسم خیابانی بازی میکنند و آهنگ میخوانند و میرقصند.
میبینید؟ عزاداری اینها هم کیک و پلاستیکیست و یادبودها جز جُنگ و رقص و حواسپرتی نیست، تضییع غم است! صورتی بازیست، درست مثل همین عزاداران ایرانی خودمان که مراسم ختم را با لباس سفیددر تالا میگیرند و رقص عزا دارند. استعمار همه جا یکسان است.
حس عجیبیه ۲۷ نفر فکر کنن آسمون تپیده یک خانوم معلم براشون افتاده پایین، یک ادعای خداییمون نشه؟