eitaa logo
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
4.2هزار دنبال‌کننده
28.5هزار عکس
12.5هزار ویدیو
216 فایل
💠خاطرات،وصایا،سیره عملی شهدا💠 ،انتقادات پیشنهادات @Sun_man313 🕪مسئول تبادلات و تبلیغات 👇👇 @MZ_171 تبادل فقط با کانالهای انقلابی و مذهبی بالای 1k در غیر اینصورت پیام ندهید این کانال در سروش👇 https://sapp.ir/golestanekhaterat
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 💕 گر با خدا باشی... زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند... زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ... زندگی رویایی است، مثل رویای یک کودک ناز... زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز... زندگی تک تک این ساعتهاست... زندگی چرخش این عقربه هاست... 💕زندگی راز دل مادر من... 💕 زندگی پینه ی دست پدر است... زندگی مثل زمان در گذر است... زندگی را دریاب... 💕الهی ب امید تو... 💠 به رسانه مردم بپیوندید👇 https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 درنشر لینک حذف نشود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹یا امیرالمؤمنین🌹 سحر بیستم است «شاه نجف» ،اُرزقنا «اربعین» ، روضهٔ زهرا ، زیر ایوان طلا #اللهم_الرزقنا #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
🌷بیستمین سحر رمضان را میہمان دومین شهید محراب #شهید_اسدالله_مدنی باشیم🌷 ڪہ أَحیاء هستند و رزق‌شان عندربـــ ! شایداز برڪتـــ حضورشان خودِغریبمان رابیابیم...🌹 #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
مدیر ترین مدیرانِ دنیا، #شهدا هستند؛ آنها حتی #مرگ خود را هم مدیریت میکنند! #شهیدسعیدبیاضےزاده #صبحتون_شهدایے🌷 #به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
جزء۲۰...التماس دعا.mp3
زمان: حجم: 3.95M
📖جزء خوانی روزانه ماه مهربانی 🌙 🌹جزء بیستم۲۰ 🎤استاد معتز آقایے 💈حجم فایل : ۳/۸ مگابایت 🌷هدیه به شهیدان و http://eitaa.com/golestanekhaterat
💠دعای روز بیستم ماه مبارک💠 اللهمّ افْتَحْ لی فیهِ أبوابَ الجِنانِ واغْلِقْ عَنّی فیهِ أبوابَ النّیرانِ وَوَفّقْنی فیهِ لِتِلاوَةِ القرآنِ یا مُنَزّلِ السّکینةِ فی قُلوبِ المؤمِنین. خدایا بگشا برایم در آن درهاى بهشت وببند برایم درهاى آتش دوزخ را و توفیقم ده در آن براى تلاوت قرآن اى نازل کننده آرامش در دلهاى مؤمنان. 💠 به رسانه مردم بپیوندید👇 https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷 درنشر لینک حذف نشود
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 ❣ خــدمـتـ روـح خــــدا ❣ عــرض ارادتـ مےڪـنمـ ❣بـا علمـــدار ولایــتـ ❣بـاز بیعــتـ مےڪـنـمـ ❣گـر حضــرتـ سیــد علے ❣ از مـن بخــواهد جــان و تــنـ ❣ســر به پایــشـ مےنـــهمـ ❣غســل شهــادتـ مےڪنـمـ 💠 به رسانه مردم بپیوندید👇 https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 درنشر لینک حذف نشو
ز لیلایی شنیدم یا #علی گفت به مجنونی رسیدم یا #علی گفت مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا #علی گفت با آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه دوستان التماس دعا... ‌💠 به رسانه مردم بپیوندید👇 https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 درنشر لینک حذف نشود
💕ناله کن ای دل به عزای علی 💕 گریه کن ای دیده برای علی 💕کعبه زکف داده چو مولود خویش 💕گشته سیه پوشِ ‌عزای علی 💕عمرعلی عمره مقبوله بود 💕 هر قدمش سعی و صفای علی 💕دیده زمزم که پرازاشک شد 💕 یاد کند زمزمه های علی 💕یاعلی و یاعلی و یاعلی 💕 یاعلی و یاعلی و یاعلی 💠 به رسانه مردم بپیوندید👇 https://eitaa.com/javanan_enghelabi313 https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313 🌷🌷🌷
﴾﷽﴿ 💠 💠 ۸۱ صداے بستہ شدن در حیاط خاتمہ میدهد بہ درگیرے ام با رنگِ آبے! خودم را میزنم بہ دَرِ بیخیالے،دوبارہ روے زمین مے نشینم و ڪتابم را باز میڪنم. این چندماہ جز درس نباید فڪر و ذڪر دیگرے داشتہ باشم،حتما باید همین امسال زندگے یڪنواختم روے نوارِ معماها و اتفاقات مے افتاد؟! براے بازگشت تمرڪزم صلواتے میفرستم و صفحہ هاے ڪتاب را ورق میزنم. _نویسندہ هاے هر دورہ براے نوشتن از زبان و بیان متداول بین مردم اون زمان استفادہ میڪردن،بعد از یڪے دو قرن زبان و بیان مردم تغییر میڪرد... چند تقہ بہ در میخورد،نگاهم را از ڪتاب میگیرم و رو بہ در میگویم:بفرمایید! پدرم در را نیمه‌ باز میڪند:درس میخونے؟ سرم را تڪان میدهم:بلہ. _خوبہ! نگاهے بہ ڪل اتاق مے اندازد و وارد میشود،بہ احترام ورودش از جا برمیخزم. در را مے بندد و میگوید:بشین! بدون حرف دوبارہ سر جایم مے نشینم،آرام بہ سمت من قدم برمیدارد،یا اللهے می‌گوید و روے تختم مے نشیند. انگشتانش را در هم قفل میڪند:خوبے؟ متعجب بہ صورتش چشم مے دوزم:ممنون خوبم! سرفه‌ اے میڪند و بہ چشمانم زل میزند:مشڪلے ڪہ ندارے؟ مردمڪ هاے چشمانم شڪل علامت سوال میشود! سریع اضافہ میڪند:یعنے اوضاع خوبہ؟ ڪسے مزاحمت نمیشہ؟ سرم را تڪان میدهم:مثلا ڪے؟! با زبان ڪمے لبش را تر میڪند:ڪلا! _نہ! همہ چے خوبہ! دوبارہ نگاهم را بہ صفحہ هاے ڪتاب میدوزم. صداے نگرانش بہ گوشم میخورد:مطمئنے؟ اگہ مزاحمے چیزے دارے بگو ڪاریت ندارم! دوبارہ بہ صورتش خیرہ میشوم،لبخند تصنعے میزنم و میگویم:واقعا چیزے نیس! آهانے میگوید و مڪث میڪند. مُردد مے پرسد:این پسرہ فرزاد و دوستش ڪہ دور و برت زیاد نمیان؟! شانہ هایم را بالا مے اندازم و بیخیال میگویم:نہ براے چے باید بیان؟! جوابے نمیدهد. دستش را زیر چانہ اش میگذارد و بہ موڪت خیرہ میشود. ڪتاب را مے بندم و روے زمین میگذارم‌‌. همانطور ڪہ ڪنارش مے نشینم میگویم:بابا چے شدہ؟! نگاهش را از موڪت میگیرد و میگوید:هیچے! بہ خودم جرات سوال پرسیدن میدهم:با اینا چہ خوردہ حسابے دارے ڪہ انقدر نگرانے؟! اخمانش درهم میرود. _من بچہ نیستم! میفهمم! از روے تخت بلند میشود و جدے پاسخ میدهد:پس اینم میفهمے صلاحتو میخوام! نرم برخورد میڪنم:آرہ! شما صلاح منو نخواید ڪے بخواد؟! اما منم باید حق انتخاب داشته‌ باشم! ڪنار در توقف میڪند،مے پیچاند:تو این اتاق خفہ نمیشے؟! پوزخند میزنم:یہ اتاق ڪوچیڪ آدمو خفہ نمیڪنہ! آدماے دور و برش دارن خفہ م میڪنن! بغض گلویم را مے فشارد،حرف زدن بے فایدہ ست! نفس عمیقے میڪشد و آرام لب میزند:نذار فڪر ڪنم براے بدبختیم نازل شدے! گیج نگاهش میڪنم،سریع از اتاق خارج میشود. زیر لب براے خودم میگویم:باشہ من آیہ ے بدبختے! اما هادے ام آیہ ے خوشبختے نیس! با لذت زبانم را روے لواشڪ میڪشم،آب دهانم جمع میشود و صورتم درهم میرود. با تمام مشڪلات دخترم دیگر! لواشڪ خوردن از لذت هایم محسوب میشود. از دیشب فڪرم بیشتر درگیر هادے شدہ،ڪاش میتوانست حرفش را بزند. دوبارہ زبانم را روے لواشڪ میڪشم،باز آب در دهانم جمع میشود. با ولع آب دهانم را قورت میدهم‌. _یعنے ادا و اطوارتم آدمو حرص میدہ! تڪہ اے از لواشڪ را داخل دهانم خیس میڪنم و بہ سمت مادرم برمیگردم. با دست بہ صورتم اشارہ میڪند:قیافہ شو! با پررویے میگویم:چِشہ؟! خدا دادہ! _منم نگفتم بندہ ے خدا دادہ! دور دهنت ڪلا لواشڪیہ! شانہ هایم را بالا مے اندازم:چہ خوب! سپس زبانم را دور دهانم میڪشم. چهرہ ے مادرم درهم میرود اَهے میگوید و ادامہ میدهد:آخہ ڪے زیر برف میشینہ لواشڪ میخورہ؟! انگشت اشارہ ام را بہ سمت خودم میگیرم:مَن! _بیا تو! سرما میخورے من حال پرستارے ندارم! آرام میگویم:نشستم دیگہ! بخاطرہ برف بے موقع پاییزے مدارس تعطیل شدہ،بے حوصلہ در حیاط نشستہ ام و برف را تماشا میڪنم. مادرم لبخندے روے لبانش مے نشاند:چرا با نورا و طاها نرفتے برف بازے؟ تڪہ اے لواشڪ داخل دهانم مے چپانم و همانطور میگویم:میگے نورا و طاها! منو میخواستن چے ڪار؟! _یاسین ڪہ رفت! چیزے نمیگویم. مهربان ادامہ میدهد:میخواے باهم بریم؟ مادر دخترے! نگاهش میڪنم:حوصلہ ندارم! با دقت بہ صورتم چشم مے دوزد:چقدر گرفتہ شدے! بہ بارش برف خیرہ میشوم:اوهوم! میخواهد از این حال و هوا درم بیاورد:من همسن و سال تو بودم از درخت میرفتم بالا! میخندم:بابات جیزت نمیڪرد؟! با شنیدن نام پدربزرگم لبخند میزند:نہ! خدا بیامرز خیلے لے لے بہ لالام میذاشت! پشت چشمے نازڪ میڪند و ادامہ میدهد:آخہ یہ دونہ دختر بودم! _برعڪس ما! _نمیخواے از خر شیطون پیاده‌ شے بیاے خونہ؟! متعجب بہ صندلے اے ڪہ رویش جا خوش ڪردم نگاہ میڪنم و میگویم:خر ڪجا بود؟! این قالیچہ ے علاء الدینہ! غش غش میخندد. ... http://eitaa.com/golestanekhaterat https://sapp.ir/golestanekhaterat 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷