🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
💥#خاطرات_زیرخاکےمردآسمانی💥
همه میدانستند که چقدر من و #محسن به همدیگر علاقه داشتیم، همه غبطه میخوردند به عشق بین ما. با این حال محسن همیشه میگفت «زهرا درعشق من به خودت و پسرمون علی شک نکن. اما وقتی پای دفاع از حضرت زینب (س) بیاید وسط، دل می کنم و میرم.»
به نقل از : #همسر شهید حججی
برای شادی روح شهدا #صلوات
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
http://eitaa.com/golestanekhaterat
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت http://eitaa.com/golestanekhaterat
#حتما_بخونید_خیلی_جالبه😳
بعد از شهادت آقا #محسن علی زیاد زمین می خورد، همه نگران بودند و میگفتند شاید به خاطر اتفاقات این مدت مشکلی براش پیش اومده ونگران بودیم ومی خواستیم او را پیش #دکتر ببریم که شبی آقا #محسن به خواب یکی از نزدیکانمان آمد وگفت: نگران نباشید #علی وقتی داره بازی میکنه می دود که بیاد بغل من ولی امکانش نیست می خوره زمین...
علی مشکلی نداره وسالمه نگران نباشید...
🌟راوی #همسر شهید مدافع حرم محسن حججی.
برای شادی روح شهدا #صلوات
🌸
#به_رسم_رفاقت_دعای_شهادت
http://eitaa.com/golestanekhaterat
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
مراسم استقبال از شهید مدافع حرم
#محمد_مهدی_فریدونی
شادی روحش بر امیرمومنان #۳صلوات
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
﴾﷽﴿
💠 #رمان_آیه_های_جنون
💠 #قسمت_۸۷
میان دو قفسہ ڪہ انگار راهرویے باز ڪردہ اند قدم برمیدارم،نگاهے بہ ڪتاب هاے تاریخے مے اندازم و مشغول انتخاب میشوم.
چند دقیقہ میگذرد،صداے خندہ هاے دخترے ڪہ آن سمت قفسہ ے ڪتاب هاست اعصابم را بہ هم میریزد!
مگر اینجا جاے بلند خندیدن است؟!
صدایش بہ گوشم مے رسد:اینجا رو ببین چہ نمڪہ آخہ!
بیشتر از نمڪِ اینجا صدایش نمڪ دارد!
همراہ با خندہ ادامہ میدهد:باید ڪادوے تولدم یہ همچین جاییو بهم هدیہ بدیا!
ڪتاب قطورے برمیدارم و دوبارہ راہ مے افتم.
_انقدر شیطونے نڪن دختر!
با شنیدن صدایش میخڪوبم میشوم!
چقدر شبیہ صداے هادیست!
متعجب از بین ڪتاب ها نگاهشان میڪنم،چهرہ شان را خوب نمے بینم.
اما مے بینم،دو جفت چشمان آسمانیو دو جفت چشمِ مشڪے خندان!
صداے خندانش مطمئنم میڪند:تو ڪادو تولدت خودمو بخواہ!
سپس میخندد،پس خندیدن هم بلد است!
آرام راهے ڪہ آمدہ ام را برمیگردم و بہ ابتداے شروع قفسہ ے ڪتاب ها میرسم.
ڪمے سرم را از پشت قفسہ آن طرف تر میبرم.
هادیست!
نیم رخش را میبینم،شلوار لے تیرہ با پیراهن آبے روشن تن ڪردہ!
آبے اے هم رنگِ چشمانِ دخترڪ!
ڪتانے هاے آل استار مشڪے اش را با ڪاپشن ڪہ روے آرنجش تاب میخورد ست ڪردہ.
مهربان صدایش میزند:نازنین میشنوے چے میگم؟!
نازنین همانطور ڪہ ڪتابے برداشتہ و صفحہ ے اولش را میخواند میگوید:نچ!
لبخند قشنگے لبان هادے را باز میڪند:اینجام برامون آبرو نذاشتے!
شڪم تبدیل بہ یقین میشود،دلش را جاے دیگرے دادہ!
نازنین سرخوش میخندد و نگاهش را بہ هادے میدوزد.
چقدر سرخوش است آنڪہ "تو" را دارد!
ڪتاب را بہ قفسہ ے سینہ ام میفشارم،هادے میخواهد بہ سمت من برگردد ڪہ سریع خودم را ڪنار میڪشم!
هم زمان با ڪنار ڪشیدنِ من نازے میگوید:راستے هادے با بابات حرف زدے؟!
صداے نفس ڪشیدن عمیقش را میشنوم:هزار بار! مامان از بابا بدترہ! البتہ از این دخترہ ام خوشش نمیاد!
"دختره" حتما منم!
نمیخواهم بہ حرف هایشان گوش بدهم،دیگر دلیل رفتارش هم برایم مهم نیست!
او هنوز هم برایم یڪ خودخواہ بے ارزش است!
آب دهانم را قورت میدهم و سریع از بین قفسہ ها میگذرم.
من را ببیند حتما بہ نازے اش میگوید:این همون "دختره" س!
بعد مے خندند.
لابد فڪر ڪردہ با ڪمے مظلومیت و سنجاق سر میتواند گولم بزند تا نقش بازے ڪنم بہ نازے اش برسد!
بہ سمت قفسہ رمان ها میروم،یڪے از رمان هاے خارجے ڪہ تعریفش را شنیدہ ام برمیدارم.
دوست داشتم تمام ڪتاب ها را میدیدم اما بودنشان در اینجا مانع میشود.
دوست ندارم مرا ببیند،دلیلش را نمیدانم!
با عجلہ بہ سمت صندوق میروم،نگاهے بہ پشت سرم مے اندازم باهم میخندند و ڪتاب انتخاب میڪنند!
او دلیل محڪمے براے جنگیدن دارد من چہ؟!
صداے قدم هاے ڪسے را پشت سرم میشنوم،میخواهم براے حساب ڪردن پول ڪتاب ها زبان باز ڪنم ڪہ صداے ظریف دخترانہ اے میگوید:خانم!
صداے نازیست!
خانمے جز خودم نمے بینم!
توجهے نمیڪنم،دوبارہ براے صحبت قصد میڪنم ڪہ ڪہ دستش روے شانہ ام مینشیند:با شمام!
و پشت بندش صداے هادی:نازے ول ڪن...!
#ادامہ_دارد...
نویسنده این متن👆:
#لیلی_سلطانی
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷