🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
🌷 #شهید_جواد_کوهساری 🍃ولادت : ۱۳۶۴ _ مشهد 🍂شهادت: ۱۳۹۴/۴/۲۶ - #فلوجه عراق 🍁آرامگاه: مشهد - گلزار شه
#شهید_مدافع_حرم_جواد_کوهساری 🕊🌺
🌺یکی از صفات خوب شهید این بودکه همه اعمالش را پنهانی انجام میداد.
به عنوان مثال به آسایشگاه جانبازان میرفت تا آنها را برای انجام کارهای شخصی یاری کند.
🌷و یاکمک به #مادران_شهدا،
✨مادر #شهیدی ازایشان چنین نقل میکرد: شهید منزل ایشان را بدون چشمداشتی نقاشی کرد,
مادرشهید #دیگری میگفت: چون پسرش به شهادت رسیده بود، روز ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها و روز مادر برای این مادر شهید هدیه ای گرفته.
مادرشهید کوهساری نقل میکند همواره پاهای ایشان رامیبوسید و بسیار دلسوز کودکان بود.
#یادش_با_صلوات
#شهادت۲۶_تیر_۹۴
📈جهت عضویت در کانال
گلستان خاطرات شهدا
http://eitaa.com/golestanekhaterat
http://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷
هدایت شده از خاکریز افسران جنگ نرم🏴🌷
🔺جناب ظریف، اگر به آمریکا بی اعتماد بودید پس چرا امتیاز نقد دادید و وعدههای نسیه گرفتید؟!
💠 به رسانه مردم بپیوندید👇
https://eitaa.com/javanan_enghelabi313
https://sapp.ir/javanan_enghelabi_313
🌷🌷🌷
درنشر لینک حذف نشود
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
🌾🍃احتیاط کن! تو ذهنت باشد که یکی دارد مرا می بیند. یک آقایی دارد مرا می بیند. دست از پا خطا نکنم. مه
خوابش را دیدن گفتن
چگونه توفیق
شهادت پیدا ڪردی؟!
گفت: از آنچه
دلم می خواست گذشتم!
🌷 جانباز شهید سیدمجتبی علمدار 🌷
📈جهت عضویت در کانال
گلستان خاطرات شهدا
http://eitaa.com/golestanekhaterat
http://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷
🌹 #یادشهداباصلوات🕊🕊🕊
📚#آیه_های_جنون
📚#قسمت_343
نگاهم میان صورت و دستش در چرخش است،چند قدم بہ سمت عقب برمیدارم!
لبخند ڪم رنگے میزند:میدونم از تو نباید اینطورے خواستگارے ڪنم! میخوام ازت مطمئن بشم و با خانوادہ م بیام خواستگارے!
جدے و سرد بہ چشم هایش زل میزنم:منم مطمئنم!
_از چے؟!
_از اینڪہ دوستت ندارم!
بے اختیار برایم مفرد شد! لبخندش پر رنگ تر میشود،آرام خم میشود و گل رز را در چند سانتے مترے قدم هایم میگذارد!
دوبارہ صاف مے ایستد:چرا؟!
با حرص مے گویم:تو چرا؟!
آرام و مردانہ مے خندد:من چے رو چرا؟!
نمیتوانم بہ زبان بیاورمش،تردید و معذب بودنم را ڪہ مے بیند خودش مے گوید!
_چرا دوستت دارم؟!
سرم را بہ نشانہ ے مثبت تڪان میدهم!
دوبارہ لبخند میزند،از آن لبخندهایے ڪہ ڪم پیش مے آمد روے لب هایش ببینے!
_چون دوستت دارم!
✍نویسنده:لیلے سلطانے
❤️انگار نہ انگار ڪہ آونگِ زمان،در نَوَسان اَست
اصلاً تو نباشے تاریخِ جهان بے هیجان است...❤️
#رویا_عابدینے
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
📚#آیه_های_جنون
📚#قسمت_344
آرام خم میشود و گل رز را در چند سانتے مترے قدم هایم میگذارد!
دوبارہ صاف مے ایستد:چرا؟!
با حرص مے گویم:تو چرا؟!
آرام و مردانہ مے خندد:من چے رو چرا؟!
نمیتوانم بہ زبان بیاورمش،تردید و معذب بودنم را ڪہ مے بیند خودش مے گوید!
_چرا دوستت دارم؟!
سرم را بہ نشانہ ے مثبت تڪان میدهم!
دوبارہ لبخند میزند،از آن لبخندهایے ڪہ ڪم پیش مے آمد روے لب هایش ببینے!
_چون دوستت دارم!
چند لحظہ ساڪت و سرد نگاهش میڪنم،سپس بے توجہ بہ شاخہ گلے ڪہ روے زمین گذاشتہ با آرامش رو بر مے گردانم و بہ سمت جایگاہ بے آر تے راہ مے افتم.
روزبہ واڪنشے نشان نمے دهد،اتوبوس بعدے مے رسد.
با قدم هاے بلند خودم را بہ اتوبوس مے رسانم و چترم را مے بندم.
سریع سوار اتوبوس مے شوم و نفس عمیقے میڪشم،روزبہ خونسرد خم مے شود و شاخہ گل را از روے زمین برمیدارد و نگاهے بہ من مے اندازد.
سپس بہ سمت ماشینش راہ مے افتد،اتوبوس حرڪت مے ڪند و ڪم ڪم از محدودہ ے دیدم خارج میشود...
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
با دقت خیارها را خورد مے ڪنم،یاسین ڪنارم نشستہ و هر چند ثانیہ یڪ بار بہ سالاد ناخنڪ مے زند.
برایش چشم غرہ مے روم اما فایدہ اے ندارد،ڪاسہ ے شیشہ اے بزرگ را ڪامل جلوے خودم مے ڪشم و بہ ڪارم ادامہ میدهم.
یاسین این بار خیار بزرگے برمیدارد و برایم زبان درازے مے ڪند،بہ حالت قهر؛جدے صورتم را بر مے گردانم و توجهے نمے ڪنم.
مادرم مشغول تست ڪردن خورشت است،پدرم هم در پذیرایے نشستہ و اخبار تماشا مے ڪند.
چند ثانیہ بعد صداے زنگ تلفن بلند مے شود،یاسین سریع از روے صندلے بلند میشود و بہ سمت پذیرایے مے دود.
مادرم بلند مے گوید:آروم!
صداے یاسین بہ گوشم مے رسد:بلہ؟!
_سلام! ممنون!
_بلہ! شما؟!
مادرم مے پرسد:ڪیہ؟!
یاسین بہ مخاطبے ڪہ پشت خط است مے گوید:گوشے!
سپس گوشے تلفن بہ دست وارد آشپزخانہ میشود،گوشے تلفن را بہ سمت مادرم مے گیرد:یہ خانمہ ست! با تو ڪار دارہ مامان!
مادرم در قابلمہ را مے گذارد و بہ سمت یاسین مے رود،گوشے تلفن را مے گیرد و بہ گوشش مے چسباند.
_بلہ بفرمایید!
_ممنون احوال شما؟!
چند لحظہ مڪث مے ڪند و مے گوید:بلہ! خواهش میڪنم!
صندلے مقابلم را عقب مے ڪشد و رویش مے نشیند،بہ حرف هاے ڪسے ڪہ پشت خط است گوش مے دهد.
خورد ڪردن خیارها تمام مے شود،گوجہ ے سفت و ڪوچڪے برمیدارم ڪہ نگاہ مادرم روے من میخڪوب میشود.
همانطور ڪہ بہ من چشم دوختہ مے گوید:خواهش میڪنم! واقعیتش غافلگیر شدم! یعنے...
حرفش را ادامہ نمیدهد،چند ثانیہ مڪث مے ڪند و سپس ادامہ میدهد:آخہ آقا پسر شما ڪم سن و سال بہ نظر نمے رسن! دخترِ من...
حرفش را ادامہ نمیدهد و دوبارہ بہ حرف هاے ڪسے ڪہ پشت خط است گوش مے دهد.
گوجہ فرنگے را رها میڪنم و ڪنجڪاو بہ مادرم چشم میدوزم،مادرم لبخند ڪم رنگے میزند:متوجهم! خواهش میڪنم!
_نہ این چہ حرفیہ؟! بزرگوارید!
_اجازہ بدید من با همسر و دخترم صحبت ڪنم! شما چند روز دیگہ تماس بگیرید یا میخواید شمارہ تونو بدید خودم باهاتون تماس بگیرم.
_ممنونم همچنین! بزرگے تونو مے رسونم! شب خوش!
سپس تماس را قطع مے ڪند،لبش را بہ دندان مے گیرد و چند لحظہ فڪر می ڪند.
پدرم نزدیڪمان مے شود:ڪے بود؟!
مادرم لبش را رها مے ڪند و نگاهے بہ من مے اندازد:خواستگار!
نفسم را با حرص بیرون مے دهم و از روے صندلے بلند میشوم.
پدرم جدے نگاهم میڪند:ڪجا؟!
شانہ اے بالا مے اندازم:میرم درس بخونم!
مادرم سریع مے گوید:داریم شام میخوریم!
ابروهایم را بالا مے اندازم:اشتها ندارم!
پدرم جدے نگاهم مے ڪند و رو بہ مادرم مے گوید:خواستگار؟! از فامیل؟!
مادرم پیشانے اش را بالا مے دهد و بلند مے شود:نہ غریبہ ست! یعنے آشناست ولے فامیل نیست!
_خب ڪیہ؟!
مادرم با احتیاط و آرام مے گوید:مهندس ساجدے!
نفس عمیقے میڪشم و سپس لبم را بہ دندان مے گیرم،اخم هاے پدرم درهم مے رود:ڪدومشون؟!
مادرم نفسش را بیرون میدهد:آقا روزبہ دیگہ! رئیسِ...
پدرم اجازہ نمیدهد حرفش تمام بشود و با لحن بدے همراہ تمسخر میگوید:آقا روزبہ؟! آقا روزبہ بہ شناسنامہ ش نگاہ ڪردہ؟!
سرفہ اے میڪنم و رو بہ مادرم میگویم:اگہ دوبارہ تماس گرفتن لطفا بگو جواب ما منفیہ!
پدرم محڪم مے گوید:آرہ! مرتیڪہ از سنش خجالت نمیڪشہ! میگفتے بہ پسرت بگو برو دنبال هم سن و سال خودت! دین و ایمون درست و حسابے هم ڪہ ندارہ!
مادرم اخم میڪند:وا! مگہ ما خداییم از دین و ایمونش خبر داشتہ باشیم؟!
پدرم استغفراللهے زیر لب میگوید و با چهرہ اے درهم دوبارہ روے مبل مینشیند و بہ تلویزیون خیرہ میشود.
مادرم آهستہ میگوید:باید با هم حرف بزنیم!
✍نویسنده:لیلے سلطانے
http://eitaa.com/golestanekhaterat
https://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
💐 شهیدی ڪه قرضهای تفحص ڪننده خود را با دستان خود پرداخت ڪرد.
🌷 معلم شهید سید مرتضی دادگر 🌷
دوست دارم در شب ولادتم به عملیات بروم.
🔸روز ولادت: ۴۵/۱۰/۲۲
🔸روز شهادت: ۶۵/۱۰/۲۲
📈جهت عضویت در کانال
گلستان خاطرات شهدا
http://eitaa.com/golestanekhaterat
http://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷
🌹 #یادشهداباصلوات🕊🕊🕊
🔷گلستان خاطرات شهـــدا🏴🔷
💐 شهیدی ڪه قرضهای تفحص ڪننده خود را با دستان خود پرداخت ڪرد. 🌷 معلم شهید سید مرتضی دادگر 🌷 دوست د
📖 #خاطرات_تفحص
💐 شهیدی ڪه قرض های تفحص ڪننده خود را با دستان خود پرداخت ڪرد.
🌷 #شهید_سید_مرتضی_دادگر 🌷
🔻بخش دوم
🔸قبل از حرڪت با منزل تماس گرفتم و جویای آمدن مهمان ها شدم و جواب شنیدم ڪه مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرم وقتی برای خرید به بازار رفته بود مغازه هایی ڪه از آنها نسیه خرید می ڪرد به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرم هم رویش نشده اصرار ڪند 😓 ...
🔹با ناراحتی به معراج شهدا برگشتم و در حسینیه با شهیدی ڪه امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداختم ...
🔸" این رسمش نیست با معرفت ها... ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم ... راضی نشید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مون بشیم ...". گفتم و گریه ڪردم ...
🔹دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودم زمزمه ڪردم: «شهدا! ببخشید ... بی ادبی و جسارتم را ببخشید ...»
🔸وارد خانه ڪه شدم همسرم با خوشحالی😀 به استقبال آمد و خبر داد ڪه بعد از تماس من ڪسی در خانه را زده و خود را پسرعموی من معرفی ڪرده و عنوان ڪرده ڪه مبلغی پول به همسرت بدهڪارم و حالا آمدم ڪه بدهی ام را بدهم... هر چه فڪر ڪردم، یادم نیامد
ڪه به ڪدام پسرعمویم پول قرض داده ام... با خودم گفتم هر ڪه بوده به موقع پول را پس آورده👌...
🔹لباسم را عوض ڪردم و با پول ها راهی بازار شدم ... به قصابی رفتم ... خواستم بدهی ام را بپردازم ڪه در جواب شنیدم: بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت ڪرده است✔️... به میوه فروشی رفتم...به همه ی مغازه هایی ڪه به صاحبانشان بدهڪار بودم سر زدم... جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت ڪرده است ...
✍ منبع: مشرق نیوز
#ادامه_دارد.
📈جهت عضویت در کانال
گلستان خاطرات شهدا
http://eitaa.com/golestanekhaterat
http://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷
🌹 #یادشهداباصلوات🕊🕊🕊
🍃 🌸 از بالا افتاد توی آب ... 😲
حاجی بود 😐 😄
بچه ها هولش داده بودند توی
استخر ☺️
خودش رو کشید بیرون
چوب رو برداشت و انداخت دنبال
بچه ها 😅
همون فرمانده ی قاطع جبهه ها 😍
حالا شده بود یکی از همین
رزمنده ها ✌️
📝 خیلی با نیروها صمیمی بود 😇 ✋
#فرمانده_بی_ادعا
#شهید_حاج_حسین_خرازی
🌸 🍃
http://eitaa.com/golestanekhaterat
http://sapp.ir/golestanekhaterat
🌷🌷🌷🌷🌷