eitaa logo
گلزار شهدای کرمان
16.3هزار دنبال‌کننده
24.4هزار عکس
9.9هزار ویدیو
33 فایل
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🗣️ارتباط با ما: @golzar_admin 🔹تلگرام، اینستاگرام، ایتا، سروش، روبیکا و توییتر : @golzarkerman 🔹پیج روبینو https://rubika.ir/golzarkerman1 🔹ادمین مسابقه👇 @Ya_SAHEBALZAMAN_M
مشاهده در ایتا
دانلود
گلزار شهدای کرمان
📚 انتشار کتاب «دردانه ی کرمان» 🔷 خاطراتی از سردار شهید حسین بادپا 📌از شما همراهان عزیز و گرامی خوا
📚 انتشار کتاب «دردانه ی کرمان» 🔷 خاطراتی از سردار شهید حسین بادپا 📌از شما همراهان عزیز و گرامی خواهشمندیم با ما همراه باشید ✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔 @golzarkerman
« بِسمِ اللهِ الرحمنِ الرحیم » صلوات ‌‌و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «دردانه ی کرمان» 🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا 🔹فصل پنجم :روایات سوریه 🔸صفحه:۵۱۳-۵۱۴-۵۱۵ 🔻 قسمت:۲۸۶ هم رزم شهید:احمد نخعی عید سال ۱۳۹۴هم زمان شده بود با ایام فاطمیه.رفته بودم مراسم روضه ی حاج قاسم.حسین،گوشه ای نشسته بود.رفتم،سلام و احوال پرسی کردم.کنارش نشستم.کمی با هم حرف زدیم.گفتم«تا همین جا که رفتی،بسه!»خندید وگفت«من که اونجا کاری نمی کنم.فقط اونجا حضور دارم!»گفتم«رفیق،الان وضعیتت خوب نیست.بذار خوب بشی،حالا بعداً دوباره برو.ممکنه اونجا مریض بشی».گفت«نه،بابا!مواظب هستم. ان شاءالله این آخرین باره».برگشت سوریه.بیست روز بعد،خبر شهادتش را شنیدم. 🔻قسمت:۲۸۷ هم رزم شهید:علیرضا حجتی حسین،در روضه ی حاج قاسم بود.همین که در مراسم فهمیده بود اهوازم،بهم زنگ زد.نزدیک ۴۵دقیقه باهم صحبت کردیم.آن روز،حال وهوای عجیبی داشت!گفت «علیرضا!».,گفتم«جانم!»گفت«امروز بعد از ظهر که شلمچه می رسی،برو شمع بخر؛یه شمع برای حاج قاسم روشن کن،یه شمع برای من،یه شمع برای رزمندگان ».بعد گفت«علیرضا،خانمم یه خوابی دیده که...» گفتم«خوب،بگو!»حرفش را قطع کرد.گفت«دو رکعت نماز توی شلمچه ودو رکعت هم‌توی حسینیه برام بخون»نماز ها را خواندم،بهش زنگ زدم وگفتم«حالا یه قول بهم بده ؛کاری کن که من هم بیام سوریه.»گفت «نگران نباش! حتماً روزی نوبت تو هم می شه!علیرضا،شاید دیگه نباشم.حلالم کن»گفتم«حسین چیه؟!»گفت«شاید خدا بعد از سال ها چشم انتظاری،حاجتم رو می خواد بده!»با بغض با هم خدا حافظی کردیم.خیلی تو فکر رفتم.بچه هایم گفتند «چی شده؟!مگه حاج حسین چی گفت که این همه به هم ریختی؟!»گفتم: دلم بد جور شور حسین رو می زنه!فکر کنم دیگه حسین رو نمی بینم.از جدایی حرف می زد! 🔻قسمت:۲۸۸ هم رزم شهید:حسین ایرانمنش ایام فاطمیه،به مراسم روضه ی حاج قاسم دعوت بودیم.آنجا،حسین را دیدم.با یکی دیگر از بچه‌ها رفتیم کنارش نشستیم.هر وقت همدیگر را می دیدیم،از خاطرات گذشته ،ازاین که از دوستان شهیدمان جا مانده ایم،صحبت می کردیم.گفتم« حاج حسین،کاش ما هم دعوت می شدیم!»سالی،خاطرات دوران دفاع مقدس و خاطرات شهدا را جمع آوری می کردیم.بااین کارما مخالفت های می شد؛ولی حسین از کسانی بود که تأکید می کرداین کار پی گیری شود.بهش گفتم«قرار بود بیاییم با شما مصاحبه کنیم.خوب شد که اینجا دیدمت.بهتره تاریخی رو تعیین کنی.»خندید وگفت«آخه من کاری نکرده ام که قابل تعریف باشه.خدا خیرتون بده.این کاری که شما در پیش گرفته این،بهترین کاره؛در عین حال،کار بسیار سختیه».حسین خیلی موافق نبوداز خاطراتش بگوید؛ولی اصرار های مرا که دید،قبول کرد.قول داد که فردای آن روز بیاید.همان شب،با حاج قاسم صحبت کرده و توانسته بود موافقت حاج قاسم را برای رفتن به سوریه بگیرد.حاج حسین رفت.نشد با او مصاحبه ای کنیم.این آخرین دیدارم با حسین بود.بچه ها،حسین را دعوت کردندوباز من جا ماندم! ✅تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔@golzarkerman
شهید حاج قاسم سلیمانی 🔸یادمان نرود هرگز که، قرار است کرمان همیشه و تا آخر با ولایت بماند. ✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔 @golzarkerman
🔷سالروز شهادت 🇮🇷شهید نصراله خاندانی زاده 🇮🇷شهید شیخ علی ایرانمنش 🇮🇷شهید محمدحسین یوسف الهی ✅تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔@golzarkerman
🔅 چرا باید رای بدیم؟؟ 🔻رای دادن حق ماست... ▫️وعده دیدار ما ۱۴ روز دیگر پای صندوق های رای ✅تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔@golzarkerman
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 نماز حاج قاسم بر تربت مقتل شهید مدافع حرم مهدی نعمایی عالی... ♦️سردار شهید حاج قاسم سلیمانی وارد اتاق آقا مهدی شدند دوستان آقا مهدی از خاک محل شهادتش چند عدد مُهر درست کرده بودند من این مُهرها را به سردار نشان دادم و ایشان گفتند می‌خواهم با مهر تربت شهید در این اتاق نماز بخوانم. ✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔 @golzarkerman
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 زندگی به سبک شهید محمدحسین یوسف الهی 🔹آخرین باری که به ملاقاتش رفتم گفت: علی دگه به ملاقات من نیا اوّل خیلی جا خوردم. با خودم گفتم خدایا چه شده چه اشتباهی از من سر زده؟ پرسیدم:چرا؟ گفت:به خاطر این که قرار است از اینجا بروم. گفتم:کجا به سلامتی؟ گفت:این را دیگر نمی توانم بگویم بعدا مشخص می شود و خودت می فهمی چون حرفش کاملا جدی بود من دیگر به بیمارستان نرفتم. بعد از چند روز نامه ای از شهید محمدرضا کاظمی به دستم رسید که نوشته بود: محمدحسین با تن مجروح و با دو عصا زیر بغلش به منطقه برگشته است. 📚 منبع: کتاب حسین پسر غلامحسین 👤 راوی: آقای علی میراحمدی ✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان 🆔 @golzarkerman