🕊صبحتان شهدایی🕊
°●قبل از #دعای_ندبه
صنوبر شهید شد
°●از عطریاس🌸 پرشد و
پَر پَر #شهید_شد
°● #سردار تاب روضه ی
دیوار و در💔 نداشت
°●قبل از شروع مجلس #مادر♥️
#شهید_شد😭
#شهید_قاسم_سلیمانی
#صبحتون_شهدایی
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهــدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
چقدر جــــای حــاج قــاسم مــراسم بیت حضرت آقـــا خالیبود🖤 #فاطمیه 🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
•••
راستے حاجــــی!..
#مـــادر رو ڪه حتما میبینے؟..
حال مـــــــادر چطوره؟
درد پہلـــــوش خوب شده؟..
ڪبودےِ بازوش چــے؟
حاجــــــی!
سلام ما رو بہ مادر قد ڪمونمون برسون..😔🖤
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سرد
#قسمت_بیست_و_چهارم 🦋
🔸فصل دوم
<ادامه>
بچه های جبهه می گفتند علی آقا به حدی ارتباطش با خدا نزدیک است که از بعضی کارها و چیزهایی که با چشم هم نمی بیند، مطلع می شود.
یک بار در گلبافت کرمان زلزله شد.
خبر زلزله به منطقه هم رسیده بود،
چون خیلی از رزمنده ها برای اطلاع از سلامتی خانواده و آشنایان و اقوام به مرخصی آمدند؛
اما علی آقا یک ماه بعد پیدایش شد.
گفتم:«مادر...ما برای تو اینقدر بی اهمیت هستیم که نخواستی از حال ما با خبر باشی؟!
همه از دور و نزدیک ریختند توی شهر تا از سلامت اقوام خودشان مطلع بشوند،
آنوقت تو احوالی از این پیرمرد و پیرزن نپرسیدی؟»
خلاصه خیلی گله کردم.
علی آقا با آن قیافه مظلوم، صورتم را بوسید و گفت:
«مادر جان...احتیاجی نبود که بیایم؛
چون خبر سلامت شما و اقوام را قبلا پرسیده بودم.»
نفهمیدم چه گفت؛
اما حرفش به دلم نشست.
بغلش کردم و اشکم با لباس بسیجی اش پاک شد.
یک روز ، در یک تنگ غروب که با علی نشسته بودیم و حرف می زدیم ، نمی دانم چی شد که گفتم:«مادر کاش زودتر ازدواج می کردی و تا من نمردم لباس دامادی را به تنت می دیدم؛
آخر تو داماد می شوی؟!
مجرد باشی، خدا غضبش می گیرد.»
البته چند بار گفته بودم.
اوایل جواب نمی داد؛
اما وقتی فهمید این ارزوی قلبی یک #مادر است.
به خاطر اینکه دل من خوش باشد،
روزی گفت:«مادر ، می خواهم ازدواج کنم.»
گفتم:«الهی شکر...بگو چه کسی را می خواهی تا به خواستگاری بروم.»
می دانستم به خاطر رضایت دل ما می خواهد این کار را بکند.
اما.....
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهدا
@Golzar_Shohaday_kerman
روضه و مناجاتروضه ومناجات(حاج احمد واعظی).mp3
زمان:
حجم:
43.76M
#گلزار_شهدای_کرمان
◾️همزمان با فرا رسیدن سالروز #شهادت ام ابیها، حضرت فاطمه زهرا "سلام الله علیها"
🎤 مداحی حاج احمد واعظی
درجوار قبور مطهر #شهدا 🏴
🗓 ۲۷دیماه۱۳۹۹
#مادر
#حاج_قاسم
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
11.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 شب گذشته...
#بیت_الزهرا
♦️ مراسم جشن #میلاد_حضرت_زهرا سلام الله علیها، درمنزل موقوفه سردار #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
🌿
♥️🕊🌿
قاسمِ ما شده مهمون علی و فاطمه
سردار دلها شد وُ وارثِ فخر ما همه
یا زهرا.. یا حیدر..
🎼 با مولودی خوانی،
حاج #جواد_حسینخانی
#دهه_فجر 🇮🇷
#مادر 🌸
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
5.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆 ویژه#استوری
🎥 فتوکلیپ
✍مادران #شهدا دِینی بزرگ بر حق تمام مردم دارند. آنها فرزندشان را در راه #خدا داده اند و این کار بزرگیست که از هر کسی بر نمی آید!
♥️به یاد همه مادران #شهدا بالاخص مادرِ صبور و مهربانِ #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#مادر
#میلاد_حضرت_فاطمه_زهرا
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
#گلزار_شهدای_کرمان 💐 #ميلاد_حضرت_فاطمه_زهرا 🔶مولودی خوانی زیبای "جناب آقای علیرضایی" به مناسبت #رو
13.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#گلزار_شهدای_کرمان
🔰هم اکنون....
🔶حال و هوای صبح روز جمعه و حضور زائرین از اقصی نقاط ایران ،بر مضجع نورانی و با عظمت #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی 💜💞
#حاج_قاسم
#مادر
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
8.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید| روایت حاج قاسم سلیمانی از بوسیدن پای مادرشان
#مادر
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان
🆔 @golzarkerman
🔰 امام خمینی(ره): از دامن زن
مرد به معراج می رود...
#مادر
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان
🆔 @golzarkerman
3.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 کلیپ| چگونه حق مادرم را اداء کنم؟
🎙حجت الاسلام عالی
#مادر
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان
🆔 @golzarkerman
📸 اگر فرزندان ِخوب به دست مادرِ خوب تربیت شوند، نتیجهاش بازیهایی اینچنین است...
#مادر
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان
🆔 @golzarkerman
بچه ی همسایه جیغ و داد راه انداخت
که منم ببرید . .
با اجازه مادرش روی باک موتور نشست و
همراه ما آمد.
در مسیر یک دفعه علی سرش را برای
چند ثانیه پایین انداخت و چشمانش را
بست!!!
موتور داشت راه خودش را می رفت،
ترسیدم ، داد زدم:
علی! چیکار می کنی مادر؟!
الان تصادف می کنیم . .
چرا چشمات رو بستی؟!!
-گفت: مامان خانم بذار از کنار این دختر دبیرستانی ها رد بشیم، باز می کنم!
نمیخوام چشمم بهشون بیفته . .
-گفتم قربون چشم پاکت برم #مادر
درد و بلات به سرم
مراقب امانت مردم باش که جلو نشسته . .
[شهید علی شاه آبادی]
📚قصه ننه علی
✅ تنها کانال رسمی گلزار شهدای کرمان
🆔 @golzarkerman