*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_رهسپار*
* #نویسنده_غلامرضا_کافی*
* #قسمت_پنجاه_و_چهارم*
با وجود غلامعلی در آن اردو اینقدر به بچه ها خوش گذشت که هر موقع میخواستیم اردو برگزار کنیم میگفتند اگه آقای رهسپار باشه ما هم می آییم.
حالا هم که با وجود خستگی و گرمای هوا غلامعلی ماند تا نگهبانی بده تا بقیه بچه ها استراحت کنند. ساعت یک شب بود که رفتم پیش غلامعلی و گفتم…
_غلام ساعت یک.. تو دیگه خسته شدی .بیا برو استراحت کن دو تا از بچه های دیگه دارن میان به جای تو.
_نه آقای تارخ من خسته نیستم شما هم برید استراحت کنید.
_پسر! بچه ها خودشون بیدار شدند و گفتند به غلامعلی بگو بیاد تا ما بریم.
در همین حینی که داشتیم حرف میزدیم صدای گلوله توپ و تانک بلند شد.
_عبدالرحمان برو بچه ها را بیدار کن! عجله کن! عراق حمله کرده..
یک شب قبل از عملیات فتح المبین عراق فهمید که ایران قصد عملیات داره و خودش پیش دستی کرد.حالا ما خطی را که تحویل گرفته بودیم سراسر ماسه زار بود و هیچ جان پناهی نداشتیم.با صدای گلوله و خمپاره همه بچه ها بیدار شدند و سراسیمه بودند.
_بچه ها عجله کنید باید هرکی برای خودش یک چاله بزنه و بره توی اون.. بجنبید..
غلامعلی این حرفها را میزد و کمک بچهها گودالی توی اون ماسه زار ها حفر می کرد تا برن داخلش.با اینکه خسته بود و از غروب مشغول نگهبانی بود ولی اصلا به روی خودش نیاورد و با تمام توان به بچه ها کمک می کرد و می گفت که بیاید برید توی اینا که یک وقت خمپاره می اندازند.
فردای آن روز عملیات فتح المبین شروع شد و ما توی خط بودیم. تعداد کشته ها بین خط ما و عراق خیلی زیاد بود.هوا تاریک بود و بین ۲ تا خاکریز پر از جنازه عراقی بود و به خاطر همین رفت و آمد سخت شده بود.به خاطر خستگی بچه ها و بی خوابی ما را انتقال دادند که به یک خط دیگه و باز هم بحث حفاظت پیش آمد و غلامعلی باز هم ماند مشغول نگهبانی شد.
_غلامعلی تو دیشب هم نگهبانی دادی بیا برو استراحت کن.
ساعت ۱۲ شب بود که صدای غلامعلی را شنیدم.
_آقای تارخ.. آقای تارخ
_چیه چی شده غلامعلی چرا مضطربی؟!
_عراقی ها قصد شروع عملیات را دارند و میخوان حمله کنند صدای تانک شون میاد.
چون کشته های عراق در عملیات زیاد بود و بین خاکریز ما و عراق جنازهاشون ریخته بود ،توی تاریکی نمی شد تشخیص داد زنده اند یا مرده یا اینکه دارند میان یا سینهخیز دارند حرکت میکنند. به این خاطر با غلامعلی رفتیم پشت خاکریز و گوش کردیم دیدیم آره صدایی مثل صدای حرکت تانک میاد.
ادامه دارد..
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
17.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #کلیپ | #روایتگری
🔻 غیرقابلِ محاسبه ! …
برشی از روایتگری خلبان حسین خلیلی در شبِ آرزوها
🍃🌷🌱🌷
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
💫یادی از سردار شهید حاج اسکندر اسکندری 💫
🌷سال 62، لشکر دارای سه محور پدافندی در خط زبیدات بود. ما در هر کدام از این محور ها یک واحد مخابرات داشتیم که هر چند روز، برای سرکشی از آنها به خط می رفتم.
یک روز که برای سرکشی رفتم، دیدم حاج اسکندر، در حال توزیع شربت عرق و خاکشیر خنک در میان رزمندگان خط است. در آن گرمای نفس گیر، این شربت حسابی می چسبید. رفتم سمت حاج اسکندر و حال و احوالی کردم و گفتم: حاجی خدا خیرت بده، یه لیوان هم به من بده! رک گفت: نه!
جا خوردم. با تعجب گفتم: چرا؟
- این شربت را برای بچه های خط آوردم!
- خوب من هم الان خط هستم!
- بله شما الان خط هستید، اما محل شما عقبه است. صبح آنجا بودی، یه ساعت دیگه هم برمی گردی جای خنک، با همه امکانات. اما بچه های اینجا تو این گرما...
هرچه اصرار کردم راضی نشد یک لیوان از آن شربت گوارا به من بدهد که سهم بچه های خط کم نیاید!
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
✅شما را میبینم حس میکنم فرزندانم کنارم هستند
✍️علیجان سلیمانی، همبازی دوران کودکی حاج قاسم و یکی از اهالی ایل بزرگ سلیمانی: در حاشیه رودخانه هلیلرود به دیدار شهید هلیلرودی رفتیم. یکی از فرزندانش شهید و دیگری در اسارت بود. در کنار این رودخانه چند خانوار زندگی میکردند. من و سردار دو نفر دیگر وقتی رسیدیم، احوالپرسی کردیم. گفت شما کی هستید؟
من معرفی کردم و گفتم ایشان حاج قاسم است. وقتی پدر شهید متوجه شد حاج قاسم است، او را در آغوش گرفت و بوسید و گریه کرد. میگفت وقتی شما را کنارم میبینم انگار فرزندانم بازگشتهاند و کنارم هستند. بعد سردار موقع خداحافظی انگشترش را درآورد و دست پدر شهید کرد.
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
✍ روی کمدش این جمله از امام خامنهای (مدظلهالعالی) را با فونت درشت تایپ کرده و چسبانده بود:
🌴 "در جمهوری اسلامی هرجا که قرار گرفتهاید، همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همهٔ کارها به شما متوجه است."
🌷شهید محمودرضا بیضایی
🍃🌷🍃🌷
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🍃از یه جایی به بعد...
روحِ وسیع شدهی آسمونی
تویِ بدنِ خاکی جا نمیشه
🌷همونجا امضا میخوره
برگه #شهـادت رو میگم🕊️🥀
#صبح_و_عاقبتتون_شهدایی
🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷@golzarshohadashiraz
🔰 #سیره_شهدا | #شال_سبز
🌟 چندماہ بعد عقدمون من ومحمدم
رفتیم بازار من دوتا شال خریدم. یکیش شال سبز بود که چندبار هم پوشیدمش و یه روز محمد به من گفت:
اون شال سبزت و میدیش به من؟
حس خوبی به من میده ...
شما سیدی و وقتی این شال سبزت
هـمراهمه قوت قلب می گیرم ...
خودش هـم دوردوزش کرد و شد شال گردنش که هر ماموریتی که میرفت یا به سرش می بست یا دور گردنش می انداخت ...
و در ماموریت آخرش هـم هـمون شال دور گردنش بود که بعد شهادتش برام آوردن ...
💢 مدافع حرم شهید محمدتقی سالخورده
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_رهسپار*
* #نویسنده_غلامرضا_کافی*
* #قسمت_پنجاه_و_پنجم*
_غلامعلی سریع بریم بیسیم بزنیم و اطلاع بدیم.
بیسیم زدیم و نیروها آمدند و مانور زدند و منطقه روشن شد و دیدیم همون جنازه هاست و فرمانده گردان هم اومد و معلوم شد که صدای لودرهای عراقی بوده که داشتن خاکریز را تقویت میکردند و آمدن برای مانور.
_غلامعلی حالا ک خیالمون راحت شد بیا بریم استراحت کند دو سه شبه که نخوابیدم.
_آقای تارخ خواب هیچی... من به عمرم این همه کارگری نکرده بودم بخاطر حفر چاله ها خیلی خسته ام.
غلامعلی راز نگاه یک تیپ مدرسه ای بود که به عمرش کارگری نکرده بود با اینکه همش دنبال درس و مدرسه بود ولی یادم هست روی ساخت و ساز مسجد کمک میکرد و از همه توانش استفاده میکرد.از وقتی امام جماعت مسجد آقای مصباحی زمین کنار مسجد را داده و تا کانون فرهنگی راه اندازی کنیم همه بچهها با توان همکاری میکردند و چون پولی هم که میآمد مصالح میخریدیم و بچه ها خودشون ساخت و ساز را انجام میدادند تا نخواهیم پول کارگر بدیم.غلامعلی هم با اینکه مدرسه داشت شبها می آمد توی گچ کاری کمک میکرد.
_غلامعلی چرا با این لباس ها می آید حداقل یک لباس کارگری با خودت بیار تا این همه لباسات گچی نشن با لباس گچی نخوای بری خونه.
_آقای تارخ لباس کارگریم کجا بود؟! تا حالا کارگری نکردم که لباس کارگری داشته باشم.
کانون که راه افتاد غلامعلی توی برنامه های فرهنگی و اجرای تئاتر شرکت میکرد و مداح بسیار خوبی هم بود و داماد تا بعد که پاسدار شد و در پادگان احمدبن موسی مشغول به خدمت شد یکی از مداح های خوش صدای مسجد بود.
_غلامعلی حسابی خسته شدی بیا بریم استراحت کنیم مثل اینکه نیروهای جایگزین هم رسیدند.
از بالای خاکریز اومدیم پایین و رفتیم تا غلامعلی بره استراحت کنه. تا رسیدیم غلامعلی خوابش برد.چون دو ،سه شب بود که استراحت نکرده بود چند ساعت شد که صدای توپ تانک که عراقی ها بلند شد و منطقه را بستند به آتش.
_بچهها بیدار بشید عراق حمله کرده ..محمد ..غلامعلی.. بچهها بیدار شید..
هرچی داد و فریاد زدم انگار نه انگار .بچه ها از شدت خستگی بیدار نمیشدند انگار هیچ صدایی نمی شنیدند.
با اسلحه ای که توی دستم بود شروع کردم تیراندازی کردن به دیوار سنگر. با صدای تیراندازی اولین کسی که بیدار شد غلامعلی بود.
_آقای تارخ داری چیکار می کنی؟ آروم باشید هیچی نیست بچه ها بیدار بشید آقای تارخ موجی شده..
_غلامعلی موجی چیه؟ من موجی نشدم پسر ! عراق حمله کرده. گوش کن صدای آتش و گلوله تانک را نمی شنوی.؟!
آتش هرلحظه سنگین و سنگین تر میشه ممکنه کشته بشید
ادامه دارد..
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎞 #کلیپ_تصویری
✅ بخش کوتاه از آنچه که در دادگاه جمشید شارمهد سرکرده گروهک تروریستی تندر اتفاق افتاد.
✍ قریب به 14 سال گذشت و این داغ هر روز برای ما تازهتر میشود...
و به راستی #شهادت، داستان ماندگار آنانی است
که فهمیدند دنیا جای ماندن نیست!
#محاکمه_شارمهد
#شهدای_ترور
#شهدای_رهپویان_وصال
🍃🌷🌱🌷
کانال گلزار شهدا:
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
💫ستارگان فارس، یادی از شهید حاج اسکندر اسکندری 💫 هر روز بعد از نماز، در جمع بچه ها، دعای "اللهم الرزقنی حج بیتک الحرام و ..." را می خواندم. تا دعا را شروع می کردم، حاج اسکندر منقلب می شد و اشک بود که به پهنای دو چشمش جاری می شد. یک روزی به من گفت: حاج رسول، یعنی می شه من هم روزی به مکه برم و بشم حاجی! گفتم: چرا که نه!
کمی مکث کرد و ادامه داد: حاج رسول تو چه طور مشرف شدی!
گفتم: ماه رجب سال پیش که در عین خوش بودیم، وقتی دعای ماه رجب، دعای "یا من ارجو ..." را می خواندم، یکی از حاجت های من بعد از این دعا مشرف شدن به مکه بود. ماه شعبان هم که در عملیات بیت المقدس مجروح شدم، باز از خداوند زیارت خانه اش را خواستم و چند ماه بعد هم به حج مشرف شدم. بغض در گلویش نشست و گفت: یعنی می شود من هم خانه خدا را زیارت کنم. گفتم: شما هم از خدا بخواه حتماً می روی.
گفت:یعنی خدا جواب می ده! گفتم: نیتت را پاک کن، چرا ندهد. دعا کردن برای همین چیز هاست. همان سال یا سال بعد بود که حاج اسکندر به حج مشرف شد و شد حاج اسکندر.
🌿🌷🌿🌷🌿
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ سروش:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
#تلنگر
همسر🕊🌷 شهید مسلم خیزاب گفت:
🌷🕊 شهید وقتی می خواست از فضای مجازی استفاده کند حتماً وضو می گرفت و معتقد بود که این فضا آلوده است و شیطان انسان را در این فضا وسوسه می کند.
#شهید_مسلم_خیزاب
#الگوی_خودسازی
#از_شهدا_بیاموزیم ❣❣❣❣❣
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#پیام_فرمانده | #والفجر_هشت
🔻 دنیا را منقلب کرد!
🌟 روایت رهبرانقلاب از عملیات والفجر هشت
✍🏻 «بعضی از بچههایی که در لشکر ثاراللَّه [کرمان] شهید شدند، در شب عملیات والفجر ۸ که عرض اروند متلاطم را باید طی میکردند، ۱۳۰۰ متر غواصی کردند و از این طرف به آن طرفِ آب رفتند؛ برای اینکه خودشان را به دشمن برسانند. آب در اروندرود، هم از طرف سرچشمه پایین میآید؛ هم آب مدّ دریا از بالا داخل میشود. اروند، معبر عجیبی است. جوانها لباس غواصی به تن کردند - طوری که دشمن نفهمید - و نه ۱۰ متر و ۲۰ متر و ۱۰۰ متر، بلکه ۱۳۰۰ متر را که عریضترین بخش اروند بود، طی کردند و خودشان را به آن طرف رساندند و توانستند ساحل مقابل را از دست دشمن بگیرند و آن فتحالفتوحِ عجیب را بیافرینند، که دنیا را منقلب کرد.» ۸۴/۲/۱۲
#سالروز آغاز عملیات والفجر ۸
🍃🌷🍃🌷
کانال گلزار شهدا:
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#نشردهیـد