#براساس_زندگی_شهیدان_ایزدی
#نویسنده_مریم_شیدا
#منبع_کتاب_مرابه_مسیح_بسپار
#قسمت_بیست_و_ششم
دیگر چیزی نمانده برسیم. بیشتر وقتها همین جا می نشستیم و بساط ناهار را پهن می کردیم .فرهاد بطری آب خودش را از کنار شلوار نظامی اش در آورد و به من داد.
_حسابی خسته شدی؟
_خیلی وقته که کوه نرفتم.
با هم روی تخته سنگ می نشینیم. دلم می خواهد از نامه پاپا برای فرهاد بگویم .میپرسم:
_گفتی آخر این هفته میری جبهه؟!
_بله برای تشییع مهدی اومدم و دوباره باید برگردم.
_کاش بیشتر می موندی.
_نمیشه یک عملیات در راهه که باید خودمان را برای آن آماده کنیم.
_شما چرا میری ؟!خسرو و مهدی رفتن !شما هم...
فرهاد لبخند می زند و دستش را روی پایم میگذارد.
_زندگی چیزی جز این نیست .جنگیدن در راه عقیده و آرمانت. یا در این راه شهید میشی یا می مونی و دوباره میجنگی.
_یعنی پیش بینیت اینه که جنگ ایران و عراق حالا حالاها تموم نمیشه!؟
آهی میکشد و میگوید:
_خدا میدونه چقدر طول بکشه. تا الان که تقریباً ۵ ساله داریم می جنگیم. ولی این جنگ هم یه روزی تموم بشه، شاید آتش بس بشه، نمیدونم! ولی مبارزه همیشه بوده و هست!
_منظورتو نمیفهمم!
_یادمه خسرو به ما برادرای کوچیکش همیشه میگفت بچهها جنگ تموم میشه .یه روزی جنگیدیم با شاه و انقلاب کردیم، امروز داریم با عراق می جنگیم و جنگ هم تموم میشه، اما دشمنیِ دشمن هیچ وقت تموم نمی شه .اون رو که از جایی شکست بدیم و بیرون کنیم، از یه جای دیگه وارد میشه. میگفت که اگر من شهید شدم و نبودم و شماها موندین، یادتون نره دشمن هیچ وقت نمی خوابه!
_سر در نمیارم فرهاد! چرا مانند همه آدمهای معمولی زندگیتونو نمیکنید؟! شما دنبال چی هستید؟!
_احقاق حق و پیروزی بر باطل!
_حق کیه ؟باطل کیه؟
_حق اسلام هست که برگرفته از دستورات خداوند است و باطل کسانی هستند که نمیخوان حق ظهور کنه!
_یعنی میخوای بگی کشور شما حقه و عراق باطل؟!
_اسلام برای تمام انسانهاست. چه ایران یا هرجای دیگه این که دارند با ما می جنگند، چون که تنها کشوری هستیم که اسلام دین رسمی ماست و در اصل جنگ آنها با ایران نیست با تمدن اسلامیه!
_تا جایی که من میدونم عراق هم یک کشور مسلمانه!
_آره ،اما در واقع، نیزه دشمن است برای سرکوبی اسلام!میدونی برنابی!دشمن زیرکه و نباید احمق فرضش کنیم !خسرو میگفت: همیشه تاریخ بخونید و ببینید توی تاریخ چه اتفاقاتی افتاده تا بصیرت داشته باشید.
_میشه واضح صحبت کنی؟؟
_توی تاریخ اسلام داریم که دشمن از توی خود ما علیه ما اقدامی کنه همین که عراق را دشمن جلو فرستاده یعنی همین! برای نمونه زمانی که میخواستند امام علی را زمین بزنند و پیروز بشن، با خود ارزشهای اسلام به امام ضربه زدند.در تاریخ ما خیلی معروفه« قرآن سر نیزه کردن» وقتی علی و یارانشان بر دشمن غالب میشوند ،اونا برای اینکه تو این جنگ شکست نخورند، قرآن به نیزه می کنند.خوب قرآن برای مسلمانها کتاب مقدسیه! عدهای گفتند ما به جنگ قرآن نمیریم و امام را تنها گذاشتند .در حالی که علی خودش قرآن ناطق بود.
_این یعنی بصیرت؟!!
_بله گاهی باطل لباس حق میپوشه و ظاهر میشه !بصیرت یعنی که بتونی فرق بین این دوتا را بفهمی.
💜💜💜💜💜💜
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
#براساس_زندگی_شهید_هاشم_اعتمادی
#منبع_کتاب_چشمهای_شکفته_در_باران
#نویسنده_منوچهر_ذوقی
#قسمت_بیست_و_ششم
🌸🌿🌸🌿🌸🌿
📝 در بین راه داروخانه سکوت سنگین میانشان حکمفرما بود .هاشم که تحمل ناراحتی پدرش را نداشت گفت:« بابا جون این چه حرفی بود که زدی ، چیزهایی که در مورد من گفتی؟
_خب مگه چه عیبی داره؟! این که باید باعث خوشحالی و افتخار من و تو باشه!
_شما لطف داری !میدونم که منظور بدی نداشتی، ولی باید بیشتر از اینها مواظب باشی!
_مواظب چی ؟!من که اصلا سر در نمیارم!
_ببین !توی این موقعیت که من با لباس مبدل اینجا و آنجا میروم و حتی مواظبم که محل خونه ام توی شیراز محرمانه باقی بمونه ،گفتن این حرف کار درستی نبود!
علی اکبر که تازه متوجه منظور او شده بود با ناراحتی و پشیمانی سری تکان داد:
_حق با توست. نباید میگفتم که تو چه کاره ای!
_البته مرگ و زندگی دست خداست. ولی در شرایط فعلی احساس میکنم که وجودم برای به انجام رساندن کاری که شروع کردیم لازم است. از طرفی وظیفه همه ماست که از خودمون مواظبت کنیم .من به فکر شخص خودم نیستم .ولی مسئولیت بزرگی روی دوشم هست که باید با کمال دقت انجامش بدم!
علی اکبر با این توضیحات به یاد اتفاقات دو ،سه سال گذشته افتاد .حوادثی که طی آنها ، رزمنده هایی که به مرخصی آمده بودند در دل شب تاریک و یا در خلوت یک بعد از ظهر گرم تابستان هدف گلوله افراد ناشناسی قرار گرفته بودند.
با این خیالات دلشوره در جانش نشست.یک آن این هراس از ذهنش گذشت که« اگر همان دکتر ..»اما دل به آن نداد و حرفش را عوض کرد: «مدت که من و مادر تصمیم داریم درباره موضوعی باهات صحبت کنیم»
هاشم تا آخر ماجرا را حدس زد اما به روی خود نیاورد.
_چه موضوعی؟!
_موضوعی که هر پدر و مادری آرزو دارند تا زنده هستند به چشم خودشون ببینند.
_خدا انشالله به شما و مادر عمر نوح بده و هم اگه گفتی چی؟!
_چی؟
_صبر ایوب!!
_امان از دست تو یعنی ما باید چقدر دیگه منتظر بمونیم.؟!دیگه هرچی ما را سر دواندی بسه! این بار باید تکلیف تو را مشخص کنیم.
_بابا جون من فعلا خیلی کار دارم.. اینقدر شلوغه که..
_دیگه حرف از این چیزا گذشته !خودم تمام مقدماتش را چیدم. خیال دارم یه دختر از خانواده ثروتمند و اشرافی برات بگیرم و طوری جشن عروسی را برپا کنم که نظیر نداشته باشد.
هاشم یکباره روی داشبورد زد.
_همین جا نگهدار بابا..
علی اکبر وحشتزده پا روی پدال ترمز فشردو اتومبیل درجا میخکوب شد.
_چی شده باباجون؟! اتفاقی افتاده؟! حالت خوب نیست؟!
هاشم دستگیره در را کشید و در حالی که وانمود میکرد قصد پیاده شدن دارد گفت: «اتفاقی نیفتاده فقط می خوام پیاده بشم و از یه راه دیگه برم»
_منظورت چیه؟؟ کدوم راه؟؟
هاشم سادگی پدرش را که دید لبخندی زد
_جناب آقای اعتمادی! قربون شکل ماهت برم! بیا دست از سر کچل من بردار!
_این حرفا چیه میزنی پسر !مگه من چی گفتم؟
_آخه قربونت برم! من چه کارم با طبقه اعیان و اشراف؟! انگار یادت رفته من کی ام ؟بنده هاشم اعتمادی پسر مشهدی علی اکبر اعتمادی!
پدر اخم هایش را درهم کرد
_مگه تو پیرو پیغمبر اکرم نیستی!؟خوب ایشون هم با حضرت خدیجه و دختر ابوبکر و عمر ازدواج کرد و آنها هم از طبقه اعیان و اشراف بودند.
_درسته ولی ایشون پیغمبر خدا بود و حسابش از بقیه جداست!
_حالا چی میخوای بگی؟ یعنی خیال ازدواج نداری؟!
_چرا ندارم؟خوب هم دارم! ولی با دختری که با ما جور باشه!
علی اکبر از این که با اصل موضوع مخالفت نشان نداد خوشحال شد.
_بسیار خوب .قبوله!
هاشم ادامه داد:« در ضمن خودت میدونی که من اهل تشریفات نیستم .با یه مراسم جمع و جور و یک جشن خانوادگی هم میشه ..نمیشه؟؟
_شدن که میشه ولی..
_ولی نداره! اگه قبوله تا در را ببندم و بریم وگرنه من همینجا پیاده میشم.
_لازم نیست پیاده بشی با هم اومدیم با هم بر میگردیم حالا اگه جنابعالی شرط و شروط دیگه ای نداری راه بیفتیم»
🌿🌹🌿🌹🌿🌹
ادامه دارد...
در واتس اپ👇
https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv
در ایتا👇
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌹🌹🌹🌹🌹:
🌹🌹🌹🌹🌹:
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_علیرضا_هاشم_نژاد*
* #نویسنده_محمد_محمودی*
* #قسمت_بیست_و_ششم*
راه کج می کنم به طرف مقر! تا دیدار علیرضا فقط چند دقیقه مانده است.عین باران بهاری از گوشه چشم هایم شره می کند. میرسم به چند قدمی دژبانی. یکسر طنابی را به بشکه ای پر از خاک گره زده اند به جای زنجیر. در دو طرف ،دو گلوله توپ را ایستانیدهاند و داخل آن پرچم گذاشته اند .بسیجی با تفنگ کلاش ایستاده است. سلام می کنم صورتش را میبوسم و او هم بعد از سلام دستم را می بوسد و با حیرت نگاهم می کند.
_اومدم بچه ام را ببینم .علیرضا هاشم نژاد میشناسیش؟!
_شما پدر دکتر هستید؟
_دکتر ؟نه !علیرضا رو میگم!
_از مشهد تشریف آوردین؟!
با هم به طرف کیوسک می رویم.
_از شیراز خدمت رسیدم شما میشناسیدش؟!
گوشی را می چسباند یک طرف صورتش و جوابم را نمیدهد
_یا حسین.. وصل کن بهداری.
دست را می چرخاند و نگاهم می کند. دوباره گوشی را می چسباند به یک طرف صورت
_به هاشمنژاد بگو ملاقاتی داری. دژبانی منتظرم!
گوشی را میگذارد کلاه آهنی را از سر بر می دارد .می گوید: شنیده بودم دکتر مشهدیه!
به قدری گیج و منگم که جوابش را نمی دهم. نمیدانم چه بلایی سرم آمده این علیرضا و دکتر و مشهد چه ربطی به بچه من دارند؟!
چند قلم از نگهبان فاصله میگیرم .چشم به انتهای جاده خاکی سنگر هایی که نامنظم زیر تلهای خاک جا خوش کردهاند .صدای موتور که به گوش میرسد، نگهبان میگوید: اومدش!
موتور که میرسد میترسم نگاه کنم .موتور خاموش میشود جوان قدبلند از موتور پیاده میشود .تا بخواهم فکر کنم که این دیگر کیست نگهبان به او می گوید :این آفات!
دلم میخواهد مثل روغن آب شوم بروم زیر خاک !دوتایی همدیگر را برانداز میکنیم .سفیدتر از علیرضا است چشم هایش بادامی سن عسلی قدشان بلندتر است
_سلام پدر جون مثل اینکه اشتباهی اومدی ؟
دست ها را باز میکنم و تنگ او را در بغل میگیرم.زیر گوشش نجوا می کنم: بله عزیزم .اسم بچه من هم علیرضا هاشمینژاد تورو خدا من چه خاکی بر سرم کنم؟
میزنم زیر گریه.باهم گریه میکنیم. پشت پرده اشک نگهبان را میبینم که اشکهایش را پاک می کند.دیگر نه پاهایم به اختیارم هست نه کمرم .سست می شوم روی گونی خاک. دکتر خم میشود بالای سرم میگوید :ببخشید که باعث ناراحتی تو شدم .همش به خاطر یه تشابه اسمی این دردسر درست شده»
صدای غرش وحشتناکی تکانم میدهد .دست دکتر روی شانه ام ستون میشود و بر می گرداند .هنوز دست دکتر روی شانهام است که زمین زیر پایم می لرزد و صدای انفجار همه جا را می گیرد. دکتر می گوید :حمله هواییه»و به طرف موتورش میرود به نگهبان میگوید :این آقا را پیش خودت نگه دار تا من برگردم.
به سرعت موتور را روشن می کند و به طرف سنگر ها میرود.
ستونهای از دود بالا رفته. انگار خواب میبینم یعنی من فقط اومدم که جون دکتر رو نجات بدم؟
در آسمان به دنبال هواپیماها میگردم .صدای تپ تپ ضدهوایی ها بالا گرفته .یکی از هواپیماها را میبینم شیرجه میزنند و اوج میگیرد. فقط یک لحظه آمدند و رفتند و گلوله های ضد هوایی را میبینم که در آسمان میترکند. دود سفید رنگی به جای می گذارند. یاد دو برادرم میافتم که پشت دژبانی منتظرم هستند. نباید معطل کنم. راه میافتم .نگهبان می گوید بمان تا دکتر بیاید. نمی مانم جاده خاکی و گلی است و کفش هایم را سنگین کرده.ناچار می شوم کفش و جوراب هایم را بکنم و پای برهنه راه بیفتم. کنار جاده کفش ها را می تکانم و تمیز می کنم و میپوشم. برای ماشین هایی که از آبادان به طرف اهواز میروند دست بلند می کنم. هیچ کدام نگاهم نمی کند. به سیاهی نزدیک می شوم. می بینم یک تریلی با بار کنار جاده ایستاده .میفهمم خراب شده .هیچکس دوروبرش نیست نزدیکش می ایستم .دست بلند می کنم. بالاخره مینیبوسی نگه داشت .سوار شدم پر از رزمنده راننده پرسید :چش بوده خراب شده؟ موضوع را میگویم .کلافه می شود و می گوید: ما فکر کردیم راننده تریلی هستی وگرنه نگه نمی داشتیم.
_حالا خدا خیرتون بده جرم که نکردی!
_اتفاقا جرمه..اصلا شما کارتون اینجا چیه؟
_از شیراز اومدم دنبال بچم ..هرچی میگردم نیست
_از کجا بفهمم راست میگی. تازه دژبانی که قبول نمیکنه!
_قبل دژبانی منو پیاده کن ممنون میشم.
_اینم که میشه خلاف.
نرسیده به دژبانی پیاده ام می کند.
دو تا از بازرسیها را بی دردسر رد می کنم .بازرسی سوم جوانی یقه ام را میگیرد
_از کجا می آیی؟
_از مقر لشکر فجر.. دنبال بچم هستم
دستم را می گذارد توی دست یکی دیگر و میگوید :«ببریدش»
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در واتس اپ👇
گروه اول
https://chat.whatsapp.com/ISozkzdJPjyDqHOiYC7Z99
درایتا ،👇👇
@shohadaye_shiraz
ادامه دارد ....
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_عبدالعلی_ناظمپور*
* #نویسنده_ایوب_پرندآور*
* #قسمت_بیست_و_ششم
سال ۶۱ بود.زخم پای علی رو به بهبود بود و گچ پایش را شکسته بود اما باید استراحت میکرد تا کاملاً خوب شود.همان سال هایی بود که بازار بمب گذاری و ترور توسط منافقین و ضد انقلاب ها خیلی داغ بود.
همانهایی که دیروز با ملت بودند اما امروز راهشان از آنها جدا شده بود.دیروز شانه به شانه ملت بودند اما امروز لوله اسلحه شان را به سمت شان گرفته بودند.
کسانی که آنقدر قساوت قلب پیدا کرده بودند که قتلعام مردم برایشان عادی شده و از تکه تکه کردن انسان ها لذت می بردند.
متن کامل جمعه قبل از شروع نماز بچههای حفاظت نماز جمعه در جایگاه نماز جمعه جهرم در سطل زباله به یک بسته که در آن یک دیزی بزرگ بود مشکوک شدند و مطمئن شدند که بمب است.
سراغ هر کسی که رفتند که آن را خنثی کند جراتش را نداشت بعضی ها گفتند که فقط میتوانیم منفجرش کنیم.
چه کنیم چه نکنیم ها زیاد شد تا اینکه خبر دادند که عبدالعلی از جبهه آمده و فقط او می توانست بمب را خنثی کند. این بود که محمد جواد شادمند را فرستادند خانهشان و موضوع را به او اطلاع دادند. عبدالعلی که داشت برای نماز جمعه آماده می شد تا موضوع را فهمید ترک موتور شادمند سوار شد و سریع به جایگاه نماز جمعه آمد. قبل از خوانسا کردن با چشم بسته از محتویاتش خبر داد. تی ان تی،آهن پاره ،فتیله، سیم ساعت بمب.
دور و برش را دستور داد که خلوت کنند و با مرا به بیابانهای اطراف شاه فضل بردند. سر دیزی را با احتیاط باز کرد. سیم ها را قطع و با آرامش بمب را خنثی کرد.بعد از نماز جمعه به امام جمعه جهرم آقای آیت اللهی اطلاع دادند که عبدالعلی بمب را خنثی کرده.عبدالعلی در حالی که هنوز پایش درد می کرد و می لنگید جلو آمد دست آقا را بوسید و آقا هم او را بوسید و احوال بچههای جبهه را از او پرسید و گفت: «از طرف من به همه رزمندها سلام برسان و به خاطر خنثی کردن بمب از او تشکر کرد.
تیری که به پای علی خورده بود باعث شد که بعد از مدتها شبها کنار مادر باشد. مادر برای اینکه مثل بچگی هام مواظبش باشدرختخواب علی را نزدیک خودش انداخت اما علی رو به راه تر که شد آن رختخواب را جمع و جور کرد و گذاشت گوشه اتاق و بعد یک پتو برداشت رفت اتاق کناری خوابید.
فردا اول صبح مادر شاکی شد علی با احترام دست مادر را بوسید و گفت: مادر جان بچه ها توی جبهه روی سنگ و خاک می خوابند هر کار می کنم دلم قبول نمیکنه که من روی تشک بخوابم.
هرطور بود مادر را راضی کرد دست هایش را در دست گرفت و به چشم خود کشید و گفت:مادر جون فکر کنم بهتره علاقه ات به من را ذره ذره کم کنید تا وقتی که نیستم اذیت نشی!
مادر تازه داشت به دوباره بودن عادت می کرد که آماده شد تا باز هم به جبهه برود که دستور آمد تا برای جمع کردن غائله خسروخان و ناصرخان به اطراف فیروزآباد بروند.
اوایل اردیبهشت سال ۶۱ بود که یک روز خسته و خاکی آمد خانه و گفت: مادر جان خسروخان و ناصرخان فیروز آبادی را که میشناسی؟!رفته بودیم اطراف فیروزآباد اونجا قشونی را انداخته بود چادر زده بودند ریختیم روی سرشان درگیری شد حسن شکری نصب و عبدالرحمان بیتا شهید شدند. محسن راسخ و حمید نیکنام هم زخمی شدند.رسول کریمی هم تیر خورد به پایش و افتاد توی دره بردیمش میمند بیمارستان. خسروخان هم دستگیر کردیم آوردیمش سپاه.
چند روز دوباره عبدالعلی غیبش زد وقتی برگشت گفت:رفتم میمند سریع عبدالرسول کریمی زدم حالش بد بود پا بردیم شیراز گفتند پارس سیاه کرده باید قطع بشه.
فردایش دوباره عبدالعلی راهی جبهه شد.
❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_حاج_منصور_خادم_صادق*
* #نویسنده_بابک_طیبی*
* #قسمت_بیست_و_ششم*
چند روز پیش موقع خاکریز زدن آتش عراقیها یک ریز ریخته شده بود به مواضع نیروهای ایرانی و منصور برای منحرف کردن آتش عراق با تانک مانور داده بود تا نیروهای مهندسی آسوده خیال که نه ولی با دردسر کمتری خاکریز بزنند.
بچه روزهایی را که با تانک از روی مینهای گوجهای رد شده بود تا راه را برای دیگران باز کند.
فاو در آتش خورشید می برشید و چوب پرچم سایه ای نداشت. حسابی گرسنه بودند و خسته. پای تانکر آب ،منصور وضو می گرفت. مسح پا را که کشید به یاحسین تانکر تکیه داد. آقای عاطفمند را دید که از چند قدمی به هوایش میآمد.چند وقتی ندیده بودش دست به سینه گذاشت و خم شد به نشانه تعظیمی جدی و حرمتی خالصانه.
و این اولین باری نبود که آقای عاطفمند مشمول این ابراز احساسات منصور نسبت به همه سادات می شد.
به همدیگر که رسیدند و معانقه کردند منصور دست او را همون طور محکم فشرده در دستش نگه داشت قدم زدند به طرف نمازخانه.
پوتین هایش را انداخته بود دم پایش.دست را لحظه ای رها کرد آستینها را پایین رفت و باز دست راست آقای عاطف مند را در دست چپش فشرد
_آ سید محمد! سر جدت یک شعر برات میخونم برای هیچ کی نخوندما ،خاطرت خیلی عزیزه.هوشت باشه نباید برای هیشکی بخونیش.
آهنگ ساخته بود من در آوردی. یعنی همین طور که زمزمه میکرده آهنگش درآمده بود...:«یار مرا..غار مرا.. عشق جگرخوار مرا ...یار تویی.. غار تویی ..خواجه نگهدار مرا....آب تویی ..کوزه منم ...بیش میازار مرا...»
_خدا رحمت کند رفتگان تان یه آقا بزرگی داشتیم خدابیامرز حاج حیدر. همون که یک بار برات تعریفش کردم.بچه که بودیم هی دم رو برامون شعر می خواند ما هم اون موقع معنیش نمی فهمیدیم که. ولی هی قاپیدیمشون. همینطوری کم کم بیشتر شعرا از برمون شد. دوره دبستان هم یک کلاس های تئاتری بود تو کتابخانه پارک ولیعصر. موسیقی هم داشت.یه چند مدت هم رفتم نور به قبرش بباره یه روز داداش اسماعیلم گفت: من از تئاتر و موسیقی و دامن میاد ولی فعلاً رفتن تورو به اون جا صلاح نمیدونم. محیطش مناسب شمو نیست.
دم چادر رسیدند چند تا چادر برزنتی را یکی کرده بودند تا نماز خوان های بزرگ شود. سقف مثلثی بود کناره ها و وسط چادر بغلم کت و پالتوهای روی هم آمده کف، میله های توخالی و گرد گذاشته بودند ،اسکلت چادر. میله های زنگ زده در هم غافل شده بودند.بال پنجره های پارچه ای افتاده بود روی قسمت بیرونی چادر تا هوای دم کرده عوض شود.
یک نفر با موهای تراشیده جلو ایستاده بود.دست راستش روی گوش بود و با آخرین صدا می خواند:« حی علی خیر العمل»
ادامه دارد ...
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهید_جلال_کوشا*
* #نویسنده_فاطمه_ملاحت(کوشا)*
* #قسمت_بیست_و_ششم*
✔️به روایت داوود عبدوس
_برادر عبدوس! باید همه پایگاههای دشمن توی شهر چومان مصطفی با دقت شناسایی بشه.
برنامه شناسایی شب و نام حکاک ادریس بارزانی از سران حزب میهنی کردستان عراق را از کاظم حقیقت گرفتم و خودم را به گروه شناسایی رساندم.زیر نور مهتابی آسمان از بین شیارهای و ارتفاعات عبور کردیم و ساعت ۱۰ شب رسیدیم به روستای کهنه لاهیجان.
یکی از بچه ها رفت داخل روستا و خیلی زود با کاکم ملازم علی افسر فراری ارتش عراق برگشت.نامه کاک ادریس را از جیب پیراهن بیرون آوردم و نشانش دادم. ملازم علی نگاهی به نامه انداخت و سبیل خاکستری اش را تاب داد.
_حالا کجا باید بریم؟!
گفتم : شهر چومان مصطفی.
زیر آسمان نیمه ابری یکسری ارتفاعات را دور زدیم و رسیدیم به نزدیکی رودخانه روستای شیورش در ۵۰۰ متری پایگاه دشمن بود . گفتم : کاک ملازم علی قرار بود ما را ببرید توی شهر چومان مصطفی.
_من از این جلوتر نمیام.
_باید بریم از نزدیک موانع را چک کنیم فردا می خوام گزارش بدم.
_به من ربطی نداره روی ارتفاع بشین و با دوربین شناسایی کن.
انگار عادت داشت نه بگوید دست آخر گفتم: ما میریم چه بیایی چه نیایی ! زدم روی شانه صالح اسدی.
_شما اینجا بمونید خودم تنهایی میرم.
بلند شدم و تا نزدیکی رودخانه پیش رفتم رودخانه پرآبی بود عبور از آن مشکل.
برگشتم ملازم علی به تخته سنگی تکیه داده بود . گفتم کاک ملازم علی این رودخونه پل هم داره ؟!
نیم خیز شد با چشمای گرد شده زل زد توی صورتم.
_تا اونجا رفتی؟!
_بله حالا ما را میبری اون طرف رودخانه؟!
ملازم علی اسلحه اش را برداشت و جلو افتاد ما هم پشت سرش. از پل رودخانه عبور کردیم و به کنار نیزار بلندی رسیدیم. کنار چشمه ای زانو زدم و آب خوردم . ملازم علی با انگشت سنگرهای عراقی را نشانمان داد .
_تا نیروهای عراقی بیش از ۶۰ ، ۷۰ متر فاصله ندارید!
نقشه کوچک منطقه را از زیر پیراهنم بیرون آوردم و شناسایی پایگاه دشمن را شروع کردم.
نیمههای شب شناسایی تمام شد .در راه برگشت ملازم علی زرد روی شانه ام.
_عبدوس تضمین می کنم!
_چی رو ؟!
_گرفتن پادگان حاج عمران !!چون که شما هیچ نقطه کوری برای خودتون نمیگذارین.
_وظیفه من هست اگه توی شناسایی خطایی کرده باشیم شب عملیات تاوان بچه ها را ما باید پس بدیم.
پادگان حاج عمران در موقعیتی سوقالجیشی می باشد. از شمال به ارتفاعات چنارستان و کلاشین ، از جنوب به بلندیهای سکران و کدو ، از شرق به پیرانشهر و ارتفاعات تمرچین و غرب به تنگه دربند و شهر چومان مصطفی عراق محدود میشود .
روشنای صبح رسیدیم مقر . جلال هم تازه از شناسایی برگشته بود.
مبنای طرح مانور عملیات تک دورانی ، یعنی دور زدن دشمن بود تا فرصت هرگونه عکس العمل از آنها گرفته شود. به این صورت که ۴ گردان از سمت راست و سه گردان از سمت چپ حمله می کردند و پس از دور زدن ارتفاعات در تنگه در بند به یکدیگر ملحق می شدند و در نهایت پاکسازی به طور کامل انجام می پذیرفت .همچنین قرار بود با توجه به موقعیت منطقه و صعبالعبور بودن ارتفاعات عملیات از سوی هوانیروز پشتیبانی شود.
_در حال شناسایی چطور بود؟!
فقط لبخند زد.
نامه کاک ادریس را نشان کاک قادر دادم و توجیه کردم که باید بریم.از چومان مصطفی عبور کردیم و کاملاً پشت سر عراقیها قرار گرفتیم تا ۶۰ متری کاتیوشای پایگاه دشمن پیش رفتیم گفتم باید بریم کاتیوشا ها را از کار بندازیم.
غرولند کرد که نباید بریم کاک جلال!! میخوای خودت را به کشتن بدی.. اگه کاک ادریس سفارش شما را نکرده بود باهات نمیومدم.
ادامه_دارد ...
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #شهیدان_هاشم_و_مجتبی_شیخی*
* #نویسنده_محمد_محمودی_نورآبادی*
* #قسمت_بیست_و_ششم*
🎤 به روایت سید موسی حمیدی
شبی که بنا بود برویم دنبال تیم مفقودی من هم بودم. بقیه بچه ها همان روز به طرف اهواز حرکت کردند. شب من باهاشم و (شهید) رضا ذاکر عباسعلی رفتیم. رضا خیلی منگ و پیکر بود انگار فهمیده بود که برادر شهید شده است. این را نه رضا که ماها همه از همان ظهری که آخرین نماز را با هم خواندیم متوجه شدیم. اولاً غلام که به لحاظ سازمانی با تیم ترکی نژاد نبود دیگری بود.
ناصر خدری هم کارش توی بحث شناسایی نبود . او هم بیشتر روی دیدگاهها کار می کرد. اتفاقاً همان روز پیچید به پای هاشم که تو یه کاری کن تا من را هم بگذارند برای یکبار هم که شده با اینها به شناسایی بروم .هاشم موضوع را با جعفر مومن باقری در میان گذاشت و او هم اجازه داد که ناصر برود.
سر نماز ظهر و عصر آن روز ، غلام از اول تا آخرش گریه میکرد. همین ترکی نژاد که پیش نماز بود هم مرتب گریه میکرد.یعنی آن نماز را با اشک به جا آوردند. عجیب هم گریه می کردند بعد هم رفتند و دیگر برنگشتند.
شب هوا ابری بود که ما رفتیم دنبالش بودید خیلی کم بود از رودخانه سومار که عبور کردیم به قدری آب سرد بود که هاشم مجبور شد ماها را یکی یکی کول کند و از آب رد کند. دلش نیامد که ما خیس شویم بعد سردمان بشود خودش فدای بقیه شد.
هاشم آن مسیر را چند بار رفته بود. با این حال هر چه میرفتیم نمی رسیدیم . یک وقت من دوربین دید در شب را آماده کردم و خوب به ارتفاعات دور و اطراف نگاه کردم . منطقه خیلی ناآشنا بود موضوع را با هاشم درمیان گذاشتم. او هم دوربین را گرفت و نگاه کرد و گفت :سید میدونی ما کجاییم؟!»
گفتم :نه فقط همین قدر می دانم که منطقه را نمیشناسم»
با رضا که مشورت کرد و او هم حال و دل حرف زدن نداشت.
بی حوصله گفت که نمی داند.
هاشم گفت : ما حدود ۵ کیلومتر پشت سر دشمنیم.
ما ندانسته نفوذ کرده بودیم پشت سر دشمن و خبر نداشتیم. برای اینکه برگشتمان به روشنایی صبح نخورد خیلی با عجله برگشتیم . آمدیم تا رسیدیم جایی که خط اول عراقیها بود و احتمال می دادیم بچه ها توی تله مین ها افتاده باشد. دشمنان منطقه را خیلی پیچیده کرده بود . هم از نظر موانع و هم از نظر نیروی انسانی ، نگهبان ها و کمین های متعددی را کار گذاشته بود . همانجا برای ما مسجل شد که تیم با مشکل خاصی مواجه شده است . چون آن دقت و وسواس بیش از حد عراقی ها بیانگر این بود . رضا گریه میکرد و هاشم با سینه پر درد زل زده بود به موانع و نگهبان های عراقی و ساکت بود.
#ادامه_دارد ..
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
در ایتا
@shohadaye_shiraz
🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_رهسپار*
* #نویسنده_غلامرضا_کافی*
* #قسمت_بیست_و_ششم*
مادرم وقتی که غلامعلی میخواست بره جبهه ، اگر از کازرون میرفت ،کلی براش وسیله میذاشت.
چند روزه کازرون موندیم و برگشتیم. غلام علی هم رفت پرسید و خوشحال برگشت و گفت: برای سپاه قبول شدیم باید بریم دوره پادگان احمد بن موسی.
منم از خوشحالی غلامعلی خوشحال بودم و وسایلش را جمع کرد و رفت.
_مامان اینجا که نزدیکه حتما بیایید پیشم.
_باشه مادر جان تو نگی هم، ما خودمون می آییم.
در مدتی که دوره آموزشی بود ما هر جمعه می رفتیم پیشش.ناهار درست میکردم با بچهها می رفتیم تا از پیشش بودیم بعد بر می گشتیم. خداوند ای انتخاب شده بود تا دوره تخصصی مخابرات رو بگذرونه. رفت تهران .دوماه دوره داشت. روز های آخر روز شماری می کردیم برای دیدنش. بیشتر از همه مجتبی.
روزی که غلام برگشت همین که وارد حیاط شد رفتم جلو.
_خدا مرگم بده مادر چی شده چرا پاهات میلنگه؟!
_چیزی نیست مامان مال توی پوتینه.
انگشت ها و پشت پاش کلا زخم شده بود. به روی خودش نمی آورد.مجتبی مثل پروانه دور شمع میچرخید .ذوق می کرد و سر به سرش میذاشت.
همینطور که کتابها را ازساک بیرون می آورد گفت: مامان توی هم دوره ایها اول شدم همه نمره هام ۲۰ شدند.
_خدا را شکر مادر جان ولی خیلی اذیت شدی .نگاه پاهات بکن همش زخم شده.
هرچی بهش بتادین میزدیم این زخم پاشنه پا خوب نمیشد. انگار نمک روی زخم خودم می پاشیدم. تا مدت ها درگیر همین زخم پاش بودیم و میبردیمش دکتر. بعد از دوره تخصصی مخابرات غلامعلی به عنوان مربی آموزش مخابرات در پادگان احمدبن موسی مشغول به فعالیت شد.چند وقته که مأموریتش افتاد برای طرف سرپل ذهاب و قصر شیرین. صمت کردستان.
با چند تا از دوستاش بردنشون اونجا.مرتب به من نامه میداد . تمام دلخوشیم به همین نامه ها بود. هر چند وقت یکبار هم زنگ میزد خونه همسایه و میرفتم باهاش حرف میزدم.
یک بار پشت تلفن گفت مامان می خوام بیام مرخصی.خیلی خوشحال شدم تلفن را که قطع کرد.با خودم گفتم وای یادم رفت بپرسم پول داره یا نه.. نکنه مثل دفعه قبل سرش بیاد آخه دفعه قبل از جبهه برگشت گفت:«مامان شیراز که رسیدم دیگه هیچی برام نمونده بود که با تاکسی بیام خونه به جز یه پنج تومنی زرد. خیلی خسته بودم و نمیتونستم پیاده بیام به خودم اجازه نمی دادم به کسی بگم پول بده .چندتا رزمنده هم بودند. اصلا نمیشد به اینا هم بگم که من پول همراهم نیس. هی دل دل می کردم به اینا بگم دیگه بهش گفتم ببخشید مسیرتون کدوم طرف هست؟
_میریم طرف اصلاح نژاد.
_میشه منم با شما بیام مسیر منم همون طرفه.
_بله بفرمایید در خدمتیم.
#ادامه_دارد...
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_حجت الله آذرپیکان*
* #نویسنده_منوچهر_ذوقی*
* #قسمت_بیست_و_ششم*.
_آذر پیکان هم که اینجاست..
_خوب چرا تعجب کردی؟!
_آخه اون که دیگه شیراز نیست .چند وقته که مسئول تیپ ۳۳ المهدی جهرم شده.
_این جلسه چند ساله که قبل از محرم تشکیل میشه تمام فرماندهان سپاه شیراز جمع می شوند و برنامه ریزی می کنند. آذر پیکان هم تا حالا همه شرکت کرده دیگه نمیتونه دل بکنه حسابی پابند شده.
_پس به خاطر همین اومده شیراز؟!
_اوهوم.حالا چرا اینقدر پاپی اون شدی؟!
_هیچی راستش تعریفشو زیاد شنیدم برای تا حالا از نزدیک باهاش برخورد نداشتم.
_جدی میگی پس نصف عمرت بر فناست
_راستی به نظرت از اون هم میشه کمک مالی برای هیئت گرفت.
_چرا نشه؟!
_خوب دیگه دیگه مال اینجا نیست حتماً خودش توی جهرم از این برنامه ها ترتیب میده.
_حق با تو.. تا ببینیم چی میشه..
_دلم میخواد به این بهانه هم که شده برم سراغش
_نه بابا ولش کن بنده خدا را توی معذورات قرار نده اگه خودش کمک کرد بگیر.
_به نظرت در مورد چی داره با حاجی صحبت میکنه؟! الان یک ساعت که دارند با هم حرف میزنن..
_اینقدر کار مردم تجسس نکن تو چیکار داری؟
_نگاه کن خداحافظی کرد داره میاد این طرف
_خب که چی؟!
_می خوام برم جلو ازش کمک مالی بگیرم
_امان از دست تو
_سلام آقای آذر پیکان
_سلام اخوی حال شما.. امری بود؟
_حقیقتش من دارم برای مراسم انسان کمک مالی جمع می کنم.
_موفق باشید اجرت با امام حسین
_خیلی ممنون
_ببخشید من یک منظره دارم . امری ندارید؟
_خواهش می کنم عرضی نیست که فقط.. راستش میدونید..
_چیزی می خواین بگین؟!
_نه منظورم اینه که نه چیزی نمیخوام بگم۱۲
_من از تو عجله دارم پس با اجازتون
_چی شد؟! چیزی ازش گرفتی؟!
_ای بابا اصلا به روی مبارکش هم نیاورد.. هرچی بهش برسونم که برای کمک مالی و رفتم سراغش به روی خودش نیاورد و رفت.
👈ادامه دارد ....
https://chat.whatsapp.com/CzPsk4NOD9M9jH4vFR23gP
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
*داستان دنباله دار هر روز یک قسمت*
* #براساس_زندگینامه_شهید_مهدی_زارع*
* #نویسنده_حمید_سجادی_منش*
* #قسمت_بیست_و_ششم*
حاجی به بسیجی زل میزند و با پشت دست عرق پیشانی اش را میگیرد:
«اگر تمام ماهگیر ها بعد از ماهی نگرفتن خودشان را توی آب می انداختند که از این جماعت کسی روی زمین باقی نمی ماند»
همه میزنند زیر خنده . بسیجی ماهیگیر تا حاجی را میبیند بلند میشود و به طرف او میرود. حاجی دست هایش را محکم دور کمر او حلقه می کند.اشک ناخواسته در چشمان حاجی بازی می کند. بسیجی به آسمان نگاه می کند لب های بسته می شود.
«حاجی شرمنده نکن.. ما که قابل این کارا نیستیم.. یه جون بی ارزش داریم اونم فدای دوست»
حاجی دست روی سانحه بسیجی میگذارد و به مسئول تدارکات گردان میگوید:
«حالا وقتشه یک دست لباس نو بیاری»
بعد نگاهی به بسیجی میکند: «راستی کمپوت هم یادت نره رفیق من بد جوری از حال رفته»
یکی از بسیجی ها با شوخی می گوید:«خدا شانس بده کاش ما توی آب افتاده بودیم»
و باز شلیک خنده بچه ها بلند میشود.هادی اشاره میکند و دو نفر از بچهها دست و پایش را می گیرند بلندش می کنند و به طرف اسکله می برند تا او را هم به آب بیندازند. او داد می کشد و می خندد: «بابا ما حالا یه حرفی زدیم.. برای چی باورتون شدم!.ما آدم قانعی هستیم. همون کمپوت بسه.. لباس نو مال خودتون»
بچه ها می خندند و او را روی زمین میگذارند.
🌱ساعت ۱۰ شب است.لحظاتی بعد فرمان آغاز عملیات والفجر ۸ صادر خواهد شد. قایق ها باید از آبگیر خارج شوند. و خود را به اروند برسانند. حاجی که صدایش با خنده آمیخته است بلند می گوید: «به اروند که رسیدیم اگه کسی افتاد تو آب سهم کمپوت و لباس ما را تو بهشت بذاره کنار..»
خنده بچه ها با صدای حرکت آرام قایق ها در هم می پیچد. سطح آب کاملاً تیره است و لبها به زلزله و ذکر مشغول است.
ماهیگیر به فرو رفتن در بغل حاجمهدی بیشتر از فرو رفتن در آب می اندیشد.
#ادامه دارد....
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
* #براساس_زندگینامه_شهید_عبدالمجید_سپاسی*
* #نویسنده_غلامرضا_کافی*
* #قسمت_بیست_و_ششم.
بهش میگفتند امیر لشکر . و من این را چند بار بعد از شهادتش هم شنیدم .عجب لقب برازندهی بود برای کسی مثل مجید. کارهایی که او می کرد جاهایی که او می رفت حتی تصورش هم مو را بر بدن آدم زوبین میکرد. سیاهی از شان می چکید و زمین هایی که از مین و تله و کمین باور بودند .تپه های کوچک و بزرگی که پشت هر کدامشان یک قداره بند پناه گرفته بود گرفته بود.
باد که به نیزارها و چولان های خاک نفس آدم را تا حالا اون بالا می آورد. نفس آدم را بالا می آورد. بالا نشینی در سنگر کمین هم سختتر و خطرناکتر بود.
یکبار که از همین شناسایی ها برگشته بود خستگی از پلکهایش آویزان بود اما چیز دیگری در وجودش نمیشد دید. آن هم در منطقه ای مثل خرمال و حلبچه. منطقهای که آلوده بود .طوری آلوده که اگر یک تپه را رد می کردی مطمئن نبودی که پشت ارتفاع بعدی یک ضد انقلاب یا یک کرد معاند و یا یک کماندو بعثی کمین نکرده باشد. آنها هم کارشان را شب ها انجام می دادند و روزها در باغات اطراف و حتی بالای درختان قایم می شدند..
مربوط میشود به عملیات حلبچه حالا از اول آشنایی هم می گویم اما این عملیات از شب بیست و چهارم اسفند سال ۶۶ نوبت می رسد به لشکر ۱۹ فجر خودمان نقش مجید هم اینجا معلوم است. قبل از ورود به عملیات یعنی دو ماه و خوردهای قبل از این تاریخ که گفتم، یک عدهای از خواص آن لشکر آمدند به منطقه عمومی غرب یعنی از دهلران و دزلی گرفته تا ارتفاعات ملخ خور.
آنجا هم قرارگاه بود به نام نجف_۲ که اکبر دانشیار مسئول آنجا بود .بیرون از شهر دهلران. از همان اول چندین شبانه روز رفت برای شناسایی. همان منطقهای که گفتم آلوده بود و شانه دری و ارتفاعات آنجا. یک شناسایی نفس گیر که باید مرتضی مفصل در توضیح بدهد. منظورم مرتضی روزی طلب است که این عزیز تا آخرین مرحله تا آخرین لحظات مجید همراهش بوده است .شناسایی داخل خاک عراق که یک قسمت هایی از آن را حاج مجید یک موقع تعریف کرد که چه مشقاتی را تحمل کرده اند.
آخر و عاقبت ما رحم کند با این نسیانی که دور من پر پر میزند. میزانی که مثل فردا این عزیزانی که مثل مرغ بسمل زیر باران گلوله بال بال زدند سر راهمان را خواهند گرفت. خودم را میگویم .شما که خوش به حالتان .هنوز حرف شهدا را میزنید .به هر حال در این دنیا آدمها مختلفاند تقدیر ها متفاوت است و عاقبت ها نامعلوم .به قولی:بعضی کبوتر حرم اند و بعضی کفتر سیلو»
#ادامه_دارد
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*