هدایت شده از چیمه🌙
هردوتایشان شبیه جوجههای لرزانی زیر دستوبال مادرشان وارد سالن وداع میشوند. یکی هفت ساله است و آن یکی سهچهار ساله. به همسر شهید میگویم: «اجازه بدین دخترا رو ببرم سالن کودکمون. اینجا اذیت میشن.» اینطور جوابم را میدهد که: «نه باید باشن، باید با باباشون خداحافظی کنند. آخه باباشون عاشق دختراش بود.» و شروع میکند به خودزنی. بستگان دورش را میگیرند و من دوتا جوجهها را میگیرم و میبرم پیش اسباببازیها. کفشهایشان را درمیآورم و میگذارم کنار کفش خودم و تحویل مربی مهدکودک میدهم. برایشان کیک و آبمیوه میآورم. الکیالکی صورتم را خندان و صدایم را بچهگانه میکنم. بهشان میگویم: «منم دوتا دختر دارم، آلا و زهرا، شما هم دخترای منید.» میخندند و مشغول بازی میشوند. خیالم که راحت میشود خوبند میروم توی محوطه. دستهایم را رو به آسمان بالا میبرم و زار میزنم. به خودم که آمدم دیدم یادم رفته کفش پاکنم. پابرهنه دویدهام توی محوطه. صبح یادم رفته کیف بیاورم. من سرپست جدیدم دچار فراموشی مزمن شدهام. فقط کارت خادمی بهشت زهرا را میآورم، انگار به چیز دیگری نیاز ندارم.
@chiiiiimeh
.
هدایت شده از چیمه🌙
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز خلوتتر بودیم. دیشب تهران رو کمتر زدند. رفتم به خانوادههایی که شهداشون رو قطعه ۴۲ به خاک سپردن سر زدم. صداهای زیادی میاومد. صدای اذان ظهر، صدای کارگرانی که درحال آمادهکردن قبرها بودن و صدای مادری که با تیم مستندساز گفتگو میکرد. میشناختمش. چند روز قبل درباره پسرش با هم صحبت کرده بودیم. از دور نگاه کردم و برای آرامشش دعاکردم.
@chiiiiimeh
.
هدایت شده از تقدیمی🤍
برای 𝄞 عزیز
✾علت دروغ گفتن یک فرد همیشه از خود دروغ جالب تر است✾
✯کاپل:اسمشون یادم نیست(😭)
✯از مانهوای:پسر درونگرای من