اشتباهِ خوب"
—
«عزیزِ دوستداشتنی، نامههایی طولانی پر از کلماتی که نمیدانم را برایت در سر دارم. دلم مدام یادِ تو میکند و قلبش تنگ میشود از ناگفتههای روهم تلنبار شده. شب رسیده و این حرفها، امروز هم به گوشَت نرسید. حیف است، این چای را، هرروز تازه دم میکنم و خوشرنگ نگه میدارم در انتظارِ رسیدنِ فنجانِ تو، بیا.»
«آقا ولی من حس میکنم تازه یکی دوساله واقعاً فهمیدم چخبره تو این دنیا، و چشمام باز شده به ترجمه خوندن، به عمیق شدن، به عشق.
لابهلای این خط و خطوط دعاها، یه حسِ نزدیکی و عشقِ خالص و خاصی وجود داره که حتی فقط شنیدنش، چیزِ عجیبی رو به خونم وارد میکنه، چیزی مثل آرامش، مثل امید، یا چشمهٔ کوچیکی از اون داستان عاشقانهٔ جهان و آفرینش.»
اشتباهِ خوب"
«آقا ولی من حس میکنم تازه یکی دوساله واقعاً فهمیدم چخبره تو این دنیا، و چشمام باز شده به ترجمه خوند
خیلی نمیتونم درموردش حرف بزنم چون، یه حسه، یهچیزی که زبونش با کلمات چیده نمیشه، نمیدونم.
حرکتی که میگفتم تو همین حس و حاله.
فردا یکیشو میفرستم، اونی که شروعِ مسیر روزم باهاشه و روزمو میسازه.