[ ساعتشم ۷/۷:۳۰ صبحه وقتی هوا رؤیاییه و نشستی با خودت و داری مسیرو نگاه میکنی و زندگی هنوز، برات شروعش نکرده. ]
اشتباهِ خوب"
POV: همیشه تو دقیقه ۹۰ شاهکار خلق کردم و بهترین عملکردو داشتم.
POV:
وضعیت کاملاً «چمیدونم فقط خدا کمک کنه» و «امام زمان بیا دیگه جان ما» ست.
«این خیلی بستگی داره که واقعاً چی به خوردِ خودت میدی. روح تو مثل بچهٔ کوچیکیه که تو سیرش میکنی. علایقش رو تو بهش میدی و تو یادش میدی چی دوست داشته باشه، چیرو برای خودش بگیره و چیرو از خودش دور نگه داره، چیرو بلد باشه، و با هرچیزی چطور رفتار کنه. اون یه تیکه ابرِ پاک و تمیزه که تو شکلش میدی، کوچیکترش میکنی، یا انقدری بزرگش میکنی که یه دریارو توی خودش جا بده. به سادگی سطحیاتِ تورو باور نمیکنه، اداهایی که فکر میکنی جزوی از توعه اما، فقط یه احساسِ سطحی و لایهٔ تزیینیِ وجودته. این مهمه که تو از اعماق دلت، عاشق چیزی باشی و بهچیزی باور داشته باشی تا اونهم، اون عشق رو بشناسه و باورش کنه. اگه غذایی که بهش میدی طعمِ تلخِ ناامیدی رو داشته باشه، نمیتونی حالِ خوب رو توقع کنی چرا که اون با هرچیزی، قراره با ناامیدکنندهترین حالت ممکن برخورد کنه. اگه تو محبت و عشقِ بزرگی رو داشته باشی، اونهم به همون اندازه خودش رو بزرگ میکنه و اگه تمامِ دنیای تو خوردنیهای ناچیز سادهای باشه، ابرِ سفیدِ تو، به همون اندازه کوچیک و تنگ میشه، و گرسنه میمونه، پس تن به هر خوراک و رفتاری میده و دلش پر از چیزایی میشه که حتی خودتم دوسشون نداری، و همهوقت، احساسِ زندانی بودن و زندگی نکردن خواهی داشت. این مهمه که تو واقعاً، چی به خورد خودت میدی.»