"مراسمِ قشنگ و خیلی، خیلی، خیلی خیلی تلخ و پر از دلتنگی؛ آخرین آخریندیدار..
مشهد."
یه چفیه متبرکم نصیبم شد..
هرچند پرچم یالثاراتم متبرک شده دست یکی دیگه افتاد و حتماا قسمتش بود.
«عشق و عاشقی تعریف کردنهارا از سر پراندهام. آدمی هیچ است و هیچ، چه برای گفتن دارد ؟
دلتنگی دوایی دارد و دوری، صبوری میطلبد .. و درد گاهی از نزول دنیای قلب و چشمهای ما رشد میکند.
فهمیدهام عاشق کسیست که هیچ نداشته باشد جز چیزی که رنگِ یک عشقی دیگر را بدهد. که اگر آن گنج کسی یافت و چون صدفی در میان دست مراقبت کرد، حال میتواند همهچیز را داشته باشد.
کاش تنها ذرهای، ذرهای بتوانم به آن عشق.. برسم.»
بچهها انقد تلگرام بودم که الان میخواستم بگم بیاید یه کال بریم یا بیام تو کامنتا چت کنم باهاتون.
ولیخب همینجا میگم که، واقعاً دلم براتون تنگ شده.
۳۴۶ نفرتونو بغل میکنم.
و نگران نباشید احساساتی شدم الان تموم میشه.