اشتباهِ خوب"
_
و عشقِ باریتعالی چه میکند با قلب و روح آدمی که او را به گونهای در آغوشِ مهر میکِشد و میکُشد، که در عطشِ [فراق]، برای تنها لحظهای نگریستنِ او، در کنار چشمهای زلال، لبتشنه میرقصاند و با دست خویش زخم میزند و زخمهای خویش را میبوسد چرا که همگی برای اوست و او [صبر] برای خودش را دوست دارد و عشق را بیشتر نصیبش میکند ؛ پس با عشقِ خودش قلب اورا سخت به آتش میکشد و او با حرارتِ شعلههایش، گویی جانِ دیگری در برزخِ چون باغِ گل ابراهیم گرفته است..
صبرِ حسَین و خاندان حسَین در عاشورا، تنها از امیدِ تماشاگریِ صاحبِ عشق، خالقِ خون و اثبات [ أحلی من العَسل] بودنِ فانی و فدایی شدن به پای حضرتَش بود..
خونِ فرزند چندماهاش را به آسمان ریخت ؛
دست های بریدهٔ علمدارش را به آسمان بلند کرد ؛
قطعهقطعه های پیکر شَهزادهاش را برای آسمان شمرد ؛
عرق شرمندگی برای قاسمِ برادرش را با گرمای خورشید آسمان خشک کرد ؛
خواهر و اهل و ناموسش را از چنگ نامحرمان به آسمان سپرد ؛
غربت و مظلومیت و تنهاییاش را به رخ آسمان کشید ؛
محبت و بخشندگی و دستگیری از خونریزانش را بخاطر خلقِ آسمان بودنشان بهشان خرج کرد
حتی تا لحظههایی قبل از روی شن و خارهای بیابان سر بریده شدنش..
زیر آسمانِ خداوندَش بیشتر و بیشتر و بیشتر چرخید و درخشید در خونش تا که او اورا صدا کرد خونِ خدا..
و تا فهمید که به چشم آمده است، بیشتر در خون خود غلتید و سجدهٔ شکری عاشقانه بجا آورد و تسبیحات مادرش را در قامت نیزهها زمزمه کرد..
بعید نبود از زینب که فرمود [ چیزی جز زیبایی ندیده است ] ؛
چرا که عاشورا صحنهٔ عشق بود و حسین نقاشِ عشق..
و این خاندان ، صاحبِ مکتب عشقاند ..
عشق را میشناسَند و میبینند و عاشقی را آنها برایمان معنا کردهاند .
- Abr .
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
هدایت شده از سید.
من قبلا مشکلاتمو با خواب حل میکردم، حالا خوابیدنم خودش شده یه مشکل
اشتباهِ خوب"
POV: چرا نمیخوابی روانی؟😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😭
POV:
حالا میفهمم بتمن چرا تنها بود
فکرکن کل شبو درحال نگهبونی شهر باشی صبح که میخوای بخوابی عیال و اهل منزل بیان بالاسرت بگن: چه صبح دلانگیزی خواب بسه پاشو به زندگیمون برس☺️😗
من تورا میخواهم و حیف که گفتن کارِ من نیست..
ببخشَم؛ ترسم از سرخی، سرِ سبزم روَد باد!
- اَبر .
اشتباهِ خوب"
POV: حالا میفهمم بتمن چرا تنها بود فکرکن کل شبو درحال نگهبونی شهر باشی صبح که میخوای بخوابی عیال و ا
POV:
حسم وقتی از خواب پا میشم مثل حس سربازیه که سال۶۱ فریاد خرمشهر آزاد شد میشنوه و نفس راحت میکشه
همش دارم تو خوابام بطرز سگی برای بقا میجنگم چون مرگش از زنده موندنش ترسناکتره والا
کاش GPT تهتوهِ دقیقِ «ز کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود» ِماروهم بلد بود پیدا میکرد.