اشتباهِ خوب"
—
« معمولاً صبحها اگر اتفاقِ غیرمتقربهٔ ناگواری زهرَش نکرده باشد، احساسِ سبکی میکنم. احساسِ «همهچیز از اول» ، احساس کنار زدنِ پرده، و جدید و غریبه بودن این دنیای قدیمی و آشنا . احساس پاک بودن از هر فکرِ جدیدی و رفتارِ عجیبی و عملِ ناشایستی. کسی چه میداند؟ شاید امروز روزِ تولدِ یک امید و آرزو در دلم باشد، تولدِ یک ویژگی، یک لبخند که روزِ یکنفر دیگر را از شرِ چهرههای درهم کشیدهٔ اطرافیانش نجات دهد. شاید امروز روزِ تولدم باشد، روزی که بتوانم حتی فقط در یک چیز، بهتر از دیروزم باشم و قلبِ تازه و سرخی را به رختخوابِ شب برسانم، نه دود گرفته و سیاه شده از رفت و آمدِ آلودهٔ روز. »
- Abr .
اشتباهِ خوب"
—
امروز یهجور دیگه و با یه عشق خاصی نگاه میکردم به همهچیز
به هرچیزی که امروز دارم و فردا معلوم نیست چجوری باشه
و لذتبخش بود، مثلِ تیکههای آخر چیپس که چون میدونی تهشه بیشتر بهت میچسبه.
اشتباهِ خوب"
POV: آبنباتچوبیای که تهش آدامس داره بهشته بهشته.
POV:
من فارسی حرف میزنم اونام فارسی
نمیدونم چطوریه که حرف همو نمیفهمیم.
صبح معمولاً وقتی خیلی دوستداشتنی و نازه که فقط خودم باشم. تعداد از یکنفر که بالاتر بره احتمالِخطا هم میره بالا.
[گر تو گرفتارم کنی، من با گرفتاری خوشم.
دارویِ دردم گر تویی، در اوج بیماری خوشم! ]