🔺جهت اطلاع: «ابومحمد الجولانی» سرکرده تروریستهای النصره، #داعشجو پزشکی دانشگاه دمشق بوده.
🔸و دو تروریست خونخوار یعنی #مریم_رجوی و مسعود رجوی هم داعشجوی #دانشگاه_شریف و دانشگاه تهران بودند.
🛑حضور زیر سقف دانشگاه، دلیلی بر ایجاد مصونیت نیست. تفاوتی میان دانشجو و استاد هم نیست
ـــــــــــــــــــــــ
خبر: توهین علیرضا دبیر به کشتهشدگان حوادث دیماه
🔍 نتیجه کنکاش: دروغ
👎 برخی کانالهای ضدانقلاب با انتشار ویدئویی کوتاه از دبیر نوشتند او به خانوادههای کشتهشدگان دی توهین کرده است.
💡 در نسخه کامل فیلم، دبیر میگوید: اینترنشنال و من و تو شبکههای جنایتکار جنگی هستند نه شبکه. کجا رسانه اینطور است؟ باید آنها را محاکمه کنند. خدا از آنها نگذرد که جوانان را به جان هم میاندازند.
🗣️ همه ناراحت هستیم و کسی نمیتواند بگوید خوشحال است اما آنها خودشان میرقصیدند. این همه دروغ در مورد ما بگویند بالاخره باید کنایهمان را به آنها بزنیم. آنها واقعا به دردنخور هستند و امیدوارم خدا عقلشان دهد.
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺جاوید نام شما رو کجا جاویدنام کردند؟
جلوی کلانتری ۱۷
🔸چرا😒
بی دلیل، بچه ام رفته بود از کلانتری یه اسحله قرض بگیره که نامردا اسلحه ندادن بهش و جاویدنامش کردن
🇮🇷🇮🇷🇮🇷❤️خادمالرضا «میثم کاظمی» جوان ۳۸ سالهای بود که ۱۴ سال لباس آتشنشانی بر تن کرد به افتخار این که بتواند کمکی به هموطنانش بکند. او در جنگ ۱۲ روزه با اینکه در بخش اداری کار میکرد اما داوطلبانه همراه تیمهای عملیاتی میرفت تا کمک کند. میثم کاظمی پنجشنبه ۱۸ دی برای خرید از منزل خارج شد اما توسط اغتشاشگران مورد هدف قرار گرفت و از دنیا رفت.
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
🇮🇷 شهید سردار سرتیپ پاسدار جواد پور رجبی
خانواده
تاریخ انتشار: ۴ تیر ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۷
روایت شهادت سرداری که اسرائیل دوبار او را هدف گرفت + تصاویر
🇮🇷🌙 قرارگاه صف
🌺 پروژه عاشقانه یک زوج برای شهادت
🏴 فاطمه شرط گذاشته بود که با هم شهید شوند، شبیه معصومه کرباسی و رضا عواضه. جواد هم با لبخند میگفت: «من که از خدامه تو رو هم با خودم ببرم... اما بچهها...»
🌹 حتی امسال، شبهای قدر که مشهد بودند، جواد، فاطمه را صدا زد و گفت: «بیا خانم، حالا که پروژهی شهادت دوتاییه، یه عکس کنار امام رضا بگیریم، یادمون بمونه قرارمون کجا بسته شد...»
🌺 زیاد از شهادت حرف میزد. آنقدر که فاطمه گاهی دلخور میشد اما جواد میخواست گوشش با این واژه آشنا شود تا روزی که برایش خبر آوردند بند دلش پاره نشود و قلبش از دلتنگی نایستد.
🔰 خواب دختر شهید کلید معجزه تفحص پیکر
ده روز از انفجار گذشته بود ده روزی که هر لحظهاش برای فاطمه مثل یک سال میگذشت. هنوز پیکر جوادش را پیدا نکرده بودند. فاطمه بیقرار بود، آخرین خداحافظیشان آنقدر تند و سریع اتفاق افتاد که فرصت نکرد یک دل سیر همسرش را تماشا کند.
🔴 شب دهم ریحانه سادات خواب دید: مامان، بابا یه جای خیلی قشنگ بود، مثل بهشت بهم گفت به مامان بگو سه روز برام زیارت عاشورا بخونه...
▪️ روز سوم درست بعد از خواندن زیارت، تلفنش زنگ خورد: خانم پوررجبی، پیکر سردار تفحص شد.
◽ اجازه ندادند پیکر را ببیند، فقط برایش شرح دادند: سرش شبیه اباعبدالله جدا شده، مثل علمدار دست ندارد. مقطعالاعضا است مثال علیاکبر.
⚫ فاطمه یاد چمدانهایش افتاد، یاد شبی که جواد رفت. قرار بود هفته پیش درست این موقع در کربلا باشد. حالا که سفرش کنسل شده بود جواد برایش یک کربلا آورده بود و هزار روضه...تمام کربلا در یک تابوت برگشته بود.
منبع: فارس
🇮🇷🌙 قرارگاه صف
تمام این سال ها فاطمه نمیدانست همسرش یکی از فرماندهان هوافضای سپاه است. هربار که سر حرف را باز میکرد و میپرسید: «بالاخره شما به ما نگفتی شغلت چیه آقا!؟» سردار سرتیپ جواد پوررجبی میخندید و میگفت: «چه فرقی میکنه خانم!؟ شما فکر کن من آبدارچی سپاهم»
💠 تمام این سال ها فاطمه نمیدانست همسرش یکی از فرماندهان هوافضای سپاه است. هربار که سر حرف را باز میکرد و میپرسید: بالاخره شما به ما نگفتی شغلت چیه آقا!؟ سردار سرتیپ جواد پوررجبی میخندید و میگفت: «چه فرقی میکنه خانم!؟ شما فکر کن من آبدارچی سپاهم... مهم اینه یه گوشه و کناری دارم خدمت میکنم.»
🔘 تا چند ساعت قبل از شهادت، فاطمه فکر میکرد همسرش یک پاسدار ساده باشد، حتی نمیدانست در کدام بخش کار میکند. آقاجواد معمولا زود میرفت و دیر میآمد. بعضی شبها از خستگی کنار سفره خوابش میبرد. آن شب هم خستگی از سر و رویش پیدا بود. تا پایش به خانه رسید فاطمه را صدا کرد: «خانم من از صبح آنقدر درگیر بودم که نتونستم لب به چیزی بزنم، از شامتون چیزی مونده!؟»
◽ بعد از شام تلفنش مدام زنگ میخورد، مثل همیشه چیزی از محتوای تماسهایش نمیگفت. فاطمه خودش را با بستن چمدانهایش مشغول کرد. قرار بود فردا با ریحانه و محمدحسین راهی کربلا شوند. ساعت حوالی ۱۱ و نیم شب بود که تلفن جواد دوباره زنگ خورد، اینبار برخلاف همیشه برای رفتن یک توضیح یک خطی برای فاطمه داشت: سردار حاجیزاده گفتن فرماندهها بیان...
🔸 فاطمه ابرو بالا انداخت: فرماندهها!؟
🔻 لبخندی زد و از زیرنگاههای متعجب فاطمه فرار کرد: خداحافظ... مراقب خودتون باشید. عوارض خروج از کشورتون رو هم پرداخت کردم که فردا به زحمت نیفتی، فقط...برای من زیر قبه دعا کن.
🔵 ریحانه پرسید: چه دعایی بابا!؟
🔲 جواد زلزد در چشمهای همسرش فاطمه و جواب دخترش را داد: مامانت خودش میدونه!
🔰 صدای انفجار و لحظهای که خبر شهادت رسید
حوالی اذان صبح بود که صدای چند انفجار شدید، خانه را به لرزه انداخت. فاطمه هراسان از خواب پرید؛ جواد هنوز برنگشته بود. محمدحسینِ ششساله و ریحانهی دهساله از ترس میلرزیدند. زیرنویس شبکه خبر، مدام از حملهی اسرائیل میگفت. فاطمه برای اینکه بچهها را آرام کند، پیشنهاد داد لباس بپوشند و با هم بروند بیرون.
🔴 ریحانه سریع قبول کرد: «آره مامان، بریم شاهعبدالعظیم... برای سلامتی آقا دعا کنیم.»
🔘 این جمله را باباجواد یادشان داده بود. همیشه و هر وقت اتفاقی میافتاد میگفت: «بچهها برای سلامتی آقا دعا کنید... از خدا بخواید از عمر ما کم کنه و به عمر ولیمون، رهبرمون اضافه کنه.»
🔹 بعد از زیارت از حرم که بیرون آمدند تلفن فاطمه مدام زنگ میخورد.
⬅️ فاطمه خوبی؟ از همسرت خبر داری؟
➡️ ما خوبیم، جواد گوشیاش در دسترس نیست فقط میدونم پیش سردار حاجیزاده است.
_سردار حاجیزاده!؟
-آره، چیزی شده!؟
_میگن سردار شهید شده...
⬛ فاطمه نفسش بالا نمیآمد. صدای آن طرف خط میلرزید، نگاهش را از گنبد گرفت و زیرلب مدام میگفت: پس بالاخره به آرزوت رسیدی! قول داده بودی جواد، قول داده بودی باهم شهید شیم!
🔻 زخم کهنه اسرائیل بر تن سردار!
⚫ سال ۹۷، مأموریتهای سردار پوررجبی طولانیتر و پرتکرارتر از همیشه شده بود. آنقدر که محمدحسین دیگر پدرش را درست و حسابی نمیشناخت. جواد مثل همیشه، حتی یککلمه هم نمیگفت کجا میرود، کی برمیگردد، یا اصلاً چه میکند. هر بار که فاطمه سر حرف را باز میکرد و چیزی میپرسید، همان جواب همیشگی را میداد: خیالت راحت، یه گوشه و کنار دارم سربازی آقا امام زمان رو میکنم.
▪️ تا وقتی که اسرائیل پایگاه تیفور سوریه را هدف گرفت و جواد، اینبار با ۲۵ درصد جانبازی به خانه برگشت. فاطمه تازه آن موقع فهمید این نبودنهای چهلـپنجاهروزه، در سوریه، یمن، عراق، لبنان و...میگذرد.
🔶 آن روزها محمدحسین یک سال و نیمه بود. آنقدر کم پدرش را دیده بود که با او غریبی میکرد. مدام میپرسید: مامان، این آقا کیه؟
⚪ _بابا پسرم... بابا جواده.
محمدحسین با جدیت سر تکان میداد و میگفت: نه! بابای من که باباجونه... منظورش پدرِ فاطمه بود؛ همانکه بیشتر از بابا کنارش بود.
🔸 از آن روز به بعد جواد راه میرفت و از فاطمه دعای شهادت میخواست: دیدی همهی دوستام شهید شدند و من جا موندم.
🔹 فاطمه اخم میکرد و میگفت: میخای شهید شی، من مشکلی ندارم اما بعد از ۶۰ سالگی اجازه داری...
💠 جواد سر تکان میداد: نه؛ من دوست دارم جوون شهید شم. علیاکبری ...
🇮🇷 همینطور هم شد در ۴۰ سالگی علیاکبری شهید شد. پیکری اربا اربا که دست، سر و پایش هر کدام از گوشهی آوار پیدا شد و در یک تابوت جا گرفت.
دلیل ارسال پیامک عجیب مشخص شد
🔹از ساعاتی پیش پیامی مبنیبر «رئیسجمهور آمریکا مرد عمل است» از یک سرشمارهٔ ناشناس برای شماری از شهروندان ارسال شده است.
🔹پیگیری خبرنگار فارس حاکی از این است که این پیامک بهواسطهٔ هک یکی از سامانههای ارسال انبوه پیام تبلیغاتی برای حدود ۵۰ هزار شماره ارسال شده است.
🔹گفتنی است پیشتر در فروردین ۱۴۰۳ نیز بهواسطهٔ هک یکی از سامانههای مشابه، یک پیامک جعلی با عنوان هشدار سازمان پدافند غیرعامل برای تعدادی از افراد ارسال شده بود.