✧A Star in my heart🫀✨
پارت بعد هم اخر شب میدم 🥺
اخر شب منظورت کی هست 😮💨
پارت ۲۲
حامیم :رفتم نشستم رو صندلی و گریه هام داشت سرازیر میشد ولی خودمو نگه داشتم 🥺
وای بهاره چرا به من نگفتی بیماری قلبی داری چرا وای خدا الان من چیکار کنم 🥺🤦♀😭
تو همین حال و هوا ها بودم که با صدای پرستار به خودم اومدم
پرستار :اقای صالحی!؟
حامی:منم بفرمایید؟
پرستار :بیمار شمارو صدا میزنه بهتره برید پیشش 😊
حامی:باشه فقط الان میتونم برم پیشش؟
پرستار :بله حتما ولی نزارید خیلی صحبت کنند چون برای قلبش بده 🎀
حامی:با این حرف پرستار دلم ریخت و خیلی ناراحت شدم ولی گفتم چشم و رفتم داخل 😔♥️
(موقعیت تو اتاق)
ستاره؛:بی حال روی تخت بودم که دیدم حامی بالای سرمه 😊😃
حامی:ستاره خیلی بی حال بود نمی تونستم همینجوری تحملش کنم و رفتم براش کلی چیز میز گرفتم تا بخوره جون بگیره 😉
ستاره :حامی یهو رفت و برگشت با یه پلاستیک تو دستش که کلی خوراکی و غذا بود 😍🥳
ستاره:قضیه ایهان رو براش توضیح دادم و کلی ازم معذرت خواهی کرد ☺️
و روی سرم یه ب. و. س. ه. ا. ی زد 😝
ادامه دارد.... 🫀⭐️💫