شاید شما هیچ اسمش را هم نشنیده بودید.
اول بار که در اخبار چشمتان به اسمش افتاده، با خود گفته اید:« خمیر هم مگه اسم شهر میشه ؟»
ولی من خمیر را میشناسم.
بچه سال که بودم، پای تلویزیون مینشستم و به سیر تغییر نام محسوس بازیگران خیره به دوربین، که نشان از گذر عمر دکتر محمد قریب داشت، زل میزدم . سریال دکتر قریب شروع میکرد.
داستان از جایی شروع میشد که دکتر به علت سرطان وخیم در بیمارستان بودند و به درخواست خودشان، در بخش اطفال که دسترنج علم و تجربه شخص خودشان بود، بستری میشوند.
درمیان انبوه شخصیتها و نقش های دور و نزدیک به دکتر، پسرک سیاهچرده و لاغر اندامی، در راهروهای بیمارستان پرسه میزد. دکتر او را خوب میشناخت . در تمام مدت بستری ، پسرک همراز و همراه دکتر بود .
پسرک اهل خمیر بود.
وقتی میپرسیدند :« خمیرِ چی ؟»
دندان های سفیدش برق میزدند و میگفت :« خمیر کلوچه! »
جنوب را خوب نمیشناسم. تا بحال نرفته ام. نمیدانم چند وقت دیگر هم قسمتم خواهم شد که به آن دیار سفر کنم اما جنوب و جنوبی در گوشهی ذهنم، مثل هم همان پسرک اهل خمیر است.
آرام و بی حاشیه و صادق و رازدار ...
✍ به قلم حاد
🌿 @had9797 🌿
خیلی از بچه های دبیرستان بهشتی آقای محمودی را به عنوان آقا و استاد میشناسند؛
اما من
تصورم معطوف میشود به سوالات پیچیده ی ریاضی و فیزیک کتاب های سال دهم.
همان مسائلی که فائزه مثل یک شربت گوارا سر میکشید و با سخاوت یادمان میداد.
تعداد دفعاتی کلمه ی «بابا» را در حین حل آن سوالات تکرار میکرد ، زیاد بود؛ خیلی زیاد.
به خیالم، پدر دختری، روی جزوه ها لم میدادند و در دریای محاسبات، شنا میکردند.
گذشت تا وقتی که فائزه را در جلسه ی مصاحبه ی دانشگاه فرهنگیان دیدم.
به شوخی گفتم :« اومدی شغل آبا و اجدادی رو ادامه بدی؟»
خندید و جواب داد:« آره دقیقا .»
در غم ، سخن کوتاه باید ...
فائزه جانم
پدرت به اندازهی تک تک اعدادی که روی تخته نوشته است، در دل بچه های زنجان، محبت و خاطره کاشته است.
خاطرش جاودان 🖤
هدایت شده از دارالذکر
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاد ✊🏻 ننهقاسم
🖤 حضور خانواده شهید جاویدالاثر ماکان نصیری از شهدای دانشآموز میناب در رواق دارالذکر حرم مطهر رضوی ب
عکسش تو بغل منه و خودش تو بغل آقا ، کنار زهرا کوچولو و بقیهی بچه های مدرسه...
حتما حالا خوشحالتره
حتما میخنده
حتما بازم از ذوق، گونه های نازش رو میگیره تا جلوی خنده و شوق بینهایتش رو بگیره ...
ماکان تو بغل آقاست 😭❤️
من اهل روضهی باز نیستم ...
روایت مقتل نمیتونم گوش بدم...
شاید حاج مهدی آقای رسولی مارو عادت دادن
به اینکه حتی شب عاشورا هم از هر صحنه فقط یک اشاره بشنویم و عبور ..
راستش من از همون جایی میفهمم، با شیعهی واقعی بودن فاصله دارم که با آوردن نام اباعبدالله ع ، اشکهام جاری نمیشن ...
اما بعد از مادر شدن
و بعد از ماجرای میناب
فکر کردن به دوتا چیز ، اشکم رو درمیارن !
اولی غربت و تنهایی و حس و حال خانم رباب س، در ظهر عاشورا و بعد از اون ...
دومی هم ماکان...
من واقعا نمیتونم هربار که به موشک میناب فکر میکنم، به جثهی نحیف ماکان فکر نکنم...
واقعا نمیتونم اون فیلم سوپرایز تولدش رو فراموش کنم ...
واقعا نمیتونم وقتی هر پسربچه ۷ـ۸ ساله ای که میخنده رو میبینم، به ماکان فکر نکنم ( مخصوصاااا برادرزادم که هم شبیهشه و هم اینکه خیلی زیاد دوسش دارم)
من واقعا نیاز دارم، اون دنیا یه بارم که شده ماکان رو سفت بغل بگیرم و گریه هامو خالی کنم ...
خیلی وقته ناشناس نداشتیم 📬
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
بفرمایید
حرفی ، نظری ، سوالی، گپ و گفتی💌
حاد ✊🏻 ننهقاسم
خیلی وقته ناشناس نداشتیم 📬 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های. بفر
📬شما گفتید :
سلام و رحمت
چقدر کتابش قشنگیه، از جلدش عکس بذارید لطفا یا معرفی کنید
+ فکر میکنم منظورتون کتابچه حدیث کسا هستش.
راستش بهم هدیه دادن و اولش هم نوشته هدیه ی سازمان کتابخانه ها 🥲😅
اگه پیدا کردم میذارم براتون
📬 شما گفتید:
من خیلی تو ازدواج و..گیر کردم اصلا نمی تونم خودمو در نقش یک زن و همسر و بعد مادر تصور کنم و حس میکنم اصلا برای این کارا خلق نشدم
+ چقدر خوبه که آنقدر عمیق فکر میکنید. پیشنهاد میکنم پیش مشاور برید. جلسات اول هم روی خودشناسی کار کنید. سعی کنید ظرفیت های خودتون رو بشناسید.
از نقاط مثبتتون به عنوان ظرفیت و از نقاط منفی برای ارتقای خودتون استفاده کنید .