#ساکن_موقت
قسمت هفتم : به وقت خانه
خجالت میکشیدم به خانه زنگ بزنم. میترسیدم بالاخره یک نفرشان جرات کند و به رویم بیاورد که : اگه آنقدر دلت تنگ میشه چطور میخوای تا اون سر دنیا بری؟
از طرفی تلفن گردان و زنگ خور هایش هم حسابی ذهنم را مشغول کرده بودند.
از آن طرف هم بعد از اجارهی خانه، بخاطر شلوغی کتابها و جزوه ها،اجاره نامه را به بابا دادم که با خودش به شهرستان ببرد.
صبح به آبجی پیام دادم : « از اجاره نامهی خونهی من یه عکس بگیر بفرست بهم.»
دل توی دلم نبود . هزار بار خودم را لعن کردم که چرا موقع قرارداد، اسم موجر را نگاه نکرده بودم .
با هر صدای گوشی به سمتش خیز برمیداشتم تا اینکه حوالی ظهر بالاخره جواب داد. پیامش را باز کردم . یک کلمه نوشته بود :« خواهش کن»
دوست داشتم سرم را توی دیواربکوبم . این دختر هیچ درکی از فوریت ندارد ؟ کشدار برایش نوشتم :« لطفاااااا»
به دقیقه نکشید که فرستاد. عکس را باز کردم و بی فوت وقت اسم موجر را پیدا کردم: سید مرتضی توتونچیان
اسمش هم سنگین بود چه برسد به اموال و خانه اش. سر بلند کردم و به درب و دیوار نگاهی انداختم. انگار جور دیگری میدیمشان . حا لا به چشم خانه ای که اسم سید مرتضی بارها و بارها داخلش پیچیده بود.
بلند شدم و اتاق ها و حیاط را هم گشت زدم. سید مرتضی چه رازی را در این خانه جا گذاشته است ؟ راز آن تلفن چیست ؟
صدای زنگ تلفن توی حیاط پیچید..
اما هنوز وقتش نرسیده بود... مگر نه؟ لابد خیالاتی شده ام. اما نه ، دوباره صدایش پیچید.
بدو از اتاق بیرون دویدم و خودم را به زیر زمین رساندم. راز هرچه که بود، حالا من صاحبش بودم و باید مراقبش میبودم.
صدای ظریف زنی در گوشی پیچید : « سلام... دلم پره، خیلی پر... مگه من رستمم که همچین بار سنگینی روی دوشم گذاشتید ؟»
ابروهایم درهم گره خوردند . به دیوار تکیه دادم . زن ادامه داد:« وقتی تو این آسایشگاه استخدام میشدم، به همه چیزش فکر کردم. به سختی های روحی و جسمی، به شب بیداری ها، به حرف و ضربه خوردن از بیمارا... اما این یکی ، واقعا نه .... واقعا فکرش رو نمیکردم .»
نفسی کشید و گفت :« خب اگه قرار بود تو این غربت و سختی از دنیا برن، اصلا چرا زنده موندن؟»
اشک هایش جاری شدند :« حاجی اون همه سختی و درد تحمل کرد، روح و روانش نابود شد، صورتش بهم ریخت، ویلچر نشین شد، که تهش مثل یه شمع خاموش بشه ؟ همین ؟ خب همونجا تو منطقه شهید میشد دیگه ... چرا اینطور...؟»
سنگین پلک زدم. از جنگ چیز زیادی نمیدانستم ولی زخمهایش را هنوز روی تن کشور و مردمم میدیدم .
صداهای محوی از پشت خط آمد. زن لحنش را تند کرد :« خب ، خب من عجله دارم ، الآنه که شیفتم شروع بشه . ولی دلم هنوز پره. راستش الان که شیفتم شروع میشه باید برم و داروهای رفیق حاجی رو بدم . و خب ، آره ، قرارها بپرسه که حاجی کجاست و من ....»
دوباره هقهقش پیچید : « خب چی بگم بهش؟ بگم رفیقت رفت خونه؟ یا بگم شهید شد ؟ یا بگم تویِ استراحت مطلق رو تنها گذاشت و اتاقش رو عوض کرد ؟ آخه چی بگم ؟اگه نفهمه، آرومه؛ ولی اگه بفهمه، دوباره حالش به هم میریزه...»
تلفن قطع شد. همانجا کنار تلفن چمباتمه زدم و نشستم. انگار داشتم یک فیلم پایان باز میدیدم. انگار آن زن تصمیمش را عملی کرده بود و من سعی میکردم باقی داستان را خودم تخیل کنم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره تلفن زنگ خورد .
دوباره صدای زن پیچید :« به دروغش میارزه. میگم حاجی برگشت خونش .گناهش تماما گردن خودم .»
تماس قطع شد. حاجی واقعا به خانه اش برگشته بود.
به قلم حاد ✍
🌿 @had9797 🌿
رئیس کل دادگستری هرمزگان:
متاسفانه موشک دشمن جنایتکار آمریکایی-صهیونیستی مستقیما به پیکر شهید ماکان نصیری برخورد کرده است...
دیروز گوشم شارژ نداشت
نتونستم قسمت جدید بذارم براتون ...
بجاش امروز دو قسمت میذارم❣