و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه رنگین شده از تابستان
به همان خانهی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بیتاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد ... ولی برد ز یاد !
روزها فكر كردن فايدهای ندارد، صدا و شلوغى مزاحم فكر كردن آدمیست، بايد صبر كرد تا شب بشود.
شبهای روشن _ داستايفسكی؛