حافظهـ
عهدی که بسته بودم
فردای حادثه ۴ آبان، رفتم بیمارستان شهید رجایی و از مجروحین مصاحبه گرفتم. اولش واقعه نگاری حادثه تروریستی شاهچراغ بود ولی با اضافه شدن تیمهای مستندسازی رفتیم سراغ خانواده شهدا. تعدادی مستند و کلیپ و کلی روایت تولید کردیم. در ادامه کار روایت حادثه شاهچراغ، مولفههای ما هم بیشتر شد. بعد از دو ماه نزدیک به ١٢٠ ساعت مصاحبه داشتیم. از خادمین و شاهدین گرفته تا مجروحین و خانواده شهدا.
بعد از جلسه با آقا وحید جلیلی، ایدهای به ذهنمان رسید. اسمش را گذاشتیم:« عهد میبندم »
قبل از عید ١۴٠٢، حدود یک هفته بساط دوربین را توی صحن حرم به پا کردیم و تا ١١ شب از مردم مصاحبه میگرفتیم. مصاحبه شوندهها از هر جایی بودند. از روستای استان فارس گرفته تا بابلسر و اصفهان و تبریز.
یکی راننده ماشین سنگین بود. عهد بست، عکس شهدای حادثه شاهچراغ را جلوی شیشه ماشینش بچسباند. این کار را هم کرد. یکی ختم قرآن گرفت به نیابت شهدا و یکی دیگر اسم گروه مجازی شان را به اسم یکی از شهدا گذاشت.
بعد از این همه فعالیت و نزدیکی با شهدای حادثه شاهچراغ، نیت کرده بودم عکس شهدا را پوستر کنم و توی پیاده روی اربعین بزنم پشت کولهام اما وقت نشد.
توی اتوبوس از انتها پوسترهایی را پخش می کردند. نوبت به من رسید. پوسترها برعکس بود و تصویرش مشخص نبود. صلواتی فرستادم و یکی را از بین پوسترها کشیدم بیرون. برش گرداندم. خودشان بودند. شهدای شاهچراغ...
وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقون*
* سوره آل عمران آیه ١۶٩
روایت پویان حسننیا؛ ۴ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
بَلبَشو
(قسمت اول)
از دژبانی که رد شدم مثل مور و ملخ آدم توی حیاط و سالن اداره گذرنامه ریخته بود. هرچه نگاه کردم مسولی را ندیدم که بفهمم برای تمدید گذرنامهام کجا باید بروم. دریغ از یک تابلو راهنما یا یک کاغذ سیاه. سرباز جلوی در هم جواب درست درمانی نداد و فقط با سر اشاره کرد بروم تو. حالا کدام تو، اَللهُ اَعلم.
۱۲:۳۰ بود و نیم ساعت مانده به پایان ساعت اداری. خوره افتاد به جانم که نکند فردا دوباره مجبور شوم این همه راه را بیایم. از طرفی حدود ساعت ۳ توی دفتر، قرار مصاحبه داشتم. بالاخره با پرسوجو از آدمهای گیجتر از خودم، فهمیدم باید بروم سمت چپ حیاط. جایی که از همهجای اداره شلوغتر بود.
کنار پنجره غلغله بود. چند خانم اینورتر ایستاده بودند. پرسیدم: «ببخشید برای تمدید گذرنامه باید چیکارکنم؟» یکی از زنها خیلی تخصصی گذرنامهام را گرفت. ورق زد. صفحه اول را نگاه کرد و گفت: «همینجا باید تحویل بدی!» بعد در کسری از ثانیه دستش را از کنار مردها رد کرد و پاسپورتم را از توی پنجره انداخت داخل. چشمهایم گرد شد. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «گم نشه! خیلی طول میکشه؟»
_دو سه ساعتی. ما از صبح اینجاییم. پاسپورتها رو روی هم تلنبار میکنن و بعد نوبتی صدا میزنن. برو بشین!
ادامه دارد...
روایت ثریا گودرزی؛ ٢ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
حرمت زائر
(قسمت دوم)
صندلی خالی که هیچ، زیر سایهبان جای ایستادن هم نبود. به سختی از بین جمعیت رد شدم و رفتم گوشه حیاط. مردم روی تکه قالی دراز و کم عرضی نوبتی نماز میخواندند. نمازم را که خواندم، متوجه یکی از پنجرهها شدم که دورش خیلی خلوت بود. کمکم از چشمهای بادامی مراجعهکنندهها، فهمیدم این بخش مربوط به اتباع ست. ناخودآگاه خاطرات سفر اربعین پارسال در ذهنم مرور شد.
«توی صف پشت میلههای مرز ایستاده بودیم. آفتاب تیز بود و کله سرمان بخار میکرد. کیپ تا کیپ آدم بود. سربازها بین جمعیت میگشتند و تا چشمشان به چشم بادامیهای افغانستانی میخورد پرسش و پاسخ شروع میشد.
_برگه خروج داری؟
اگر اندکی تعلل توی جواب دادن، پیش میآمد یا با لبخند کوچکی پاسخ میدادند؛ کارشان تمام بود. سربازها حتم میکردند که دروغ میگویند و با داد و بیداد بیرونشان میکردند. مردم از این رفتارهای عصبی متعجب بودند. سربازی جلوی چند پسر جوان افغانستانی را گرفت و گفت: «باز اومدید داخل! شما که پاسپورت ندارید! گمشید بیرون!» به غیرت جمع برخورد و زمزمهها بالا گرفت. یکی از دخترها گفت: «آقا این چه رفتار زشتیه؟ اینا هم زائر امام حسینن! به چه حقی توی جمع اینطوری باهاشون رفتار میکنید؟»
ادامه دارد...
روایت ثریا گودرزی؛ ٢ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
حافظهـ
معرفت نژاد نمیشناسه
(قسمت سوم)
ساعت دو شد. هنوز از پاسپورت من خبری نبود. دیرم شده بود. باید به مصاحبه میرسیدم. میخواستم بروم جلو و سراغ گذرنامهام را بگیرم اما مردها تا شعاع یک متری حلقه زده بودند و نمیتوانستم نزدیک پنجره شوم. میترسیدم وِل کنم بروم و پاسپورتم در این بلبشو گم بشود. از طرفی راوی مصاحبه گفته بود بین ۲:۳۰ تا ۳ میرسد. من امیدوار بودم سه یا حتی دیرتر برسد. ولی زودتر رسید. همین که زنگ زد خبر رسیدنش را بدهد، پاسپورتم را دادند. با عجله اسنپ گرفتم و ساعت سه وارد اتاق مصاحبه شدم.
روبهرویم دختری جوان و پرنشاط نشسته بود. خادم حرم و فعال فرهنگی. بهم گفت زمان هر دو حادثه ترور توی حرم بوده. از ترور اول برایم تعریف کرد: «ترسیده بودم. جمعیت به سمت درهای خروج میدوید. شاید من هم باید میرفتم اما احساس مسولیت میکردم. شیفتم تموم شده بود ولی من خادم بودم و باید کاری میکردم. گیج بودم. یکی از نیروهای امنیتی حین خروج جمعیت چشمش به من افتاد. ازم خواست همراه جمعیت برم بیرون. اما من گفتم: «نه من باید بمونم و کمک کنم!»
-خانم لطفا برید بیرون!
لحنش خیلی جدی و قاطع بود. یهو به ذهنم رسید و گفتم: «من کفش ندارم! نمیتونم برم!»
سرم داد کشید: «خانوم کفش میخوای چیکار؟ جونتو بردار و برو!»
دستش را گذاشت پشت کمرم و هُلم داد. همراه مردم از بابالرضا خارج شدم. بیست یا سی دقیقه از حادثه گذشته بود. تمام مغازههای اطراف حرم بسته بودن. فقط یک مغازه باز بود که داشت کرکرهاش رو پایین میکشید. من هنوز خیلی شوکه بودم. نمیتونستم فکرکنم. نمیفهمیدم باید چجوری برگردم خونه. مغزم کار نمیکرد. فقط باید یه جا مینشستم تا یکم به خودم بیام. یا شاید به کسی زنگ میزدم و کمک میخواستم. رفتم طرف مغازه نیمه باز. پسر جوون نوزده بیست سالهای داشت مغازه رو میبست. افغانستانی بود و شاید کارگر اون مغازه لباس فروشی. بهش گفتم: «آقا تو رو خدا بذارید من یکم اینجا بشینم. حالم خوب نیست.» کرکره رو داد بالا. صندلیای گذاشت و نشستم. بعد یهو فکرکردم اگه تروریست بیاد و به این مغازه تیراندازی کنه چی؟ اگه جون این آقا بخاطر من به خطر بیافته چی؟ همینها رو بهش گفتم و بلند شدم که برم اما نذاشت و گفت: «نه خانم چیزی نمیشه. بمونید یکم حالتون بهتر بشه بعد برید.» لیوانی آب بهم داد. زنگ زدم مامانم تا بهم بگه چیکار کنم. قرار شد بیان سر شازده قاسم دنبالم. باید تا اونجا پیاده میرفتم. نگاهی به پای بدون کفشم کردم. قبل نماز کفشهام رو داده بودم کفشداری. از آقا پسر افغانستانی پرسیدم: «آقا شما دمپایی چیزی دارید به من قرض بدید، بعد براتون بیارم؟» یه جفت دمپایی پلاستیکی قهوهای بهم داد. یهو گفتم: «اگه مُردَم و نتونستم دمپایی رو براتون بیارم چی؟»
-خانم اگه مُردی دیگه دمپایی به چه دردم میخوره؟
خندهام گرفت. چقدر با معرفت بود. تشکر کردم و راه افتادم.»
روایت ثریا گودرزی؛ ۴ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
ایولا!
دستامو بالا بردم الله اکبر بگویم، که مردم با جیغ و فریاد فرار کردند. تیراندازی شد. یاد پارسال افتادم که هرکسی داخل بود گیر افتاد؛ برای همین پابرهنه به بیرون دویدم.
نزدیک پلههای ایوان شدم که مهاجم به سمت راست فرار کرد. انگار میخواست هرطوری شده از حرم بیرون برود. مردی از پشت سر، با مهاجم درگیر و خلع سلاحش کرد. گفتم مهاجم حتما انتحاری دارد؛ اما خدارا شکر خبری نشد .
جلوی بابالمهدی که رسیدم، خانمی را با چادر سفید دیدم که گلوله خورده بود. حس کردم بخاطر حیایش، رویش نمیشود روی زمین بخوابد. هرجور بود خودش را گرفته بود، تا نیافتد. دخترش آن طرفتر، روی سکو ایستاده بود. ترسید پیش مادرش بیاید. گریه کنان گفت "ماماااان ماااامااان". آن خانم هم گفت:" چیزی نیست مامان." چند ثانیه بالا سرش بودم. ولی بعد سمت آن مرد رفتم. اشک ریختم. همه بهش ایولا گفتند. بغلش کردم و کلی ازش تشکر کردم. اما او فقط تواضع داشت و خدارا شکر کرد.
مردم به سمت تروریست آمدند و دوست داشتند او را همانجا بزنند. اما نیروهای امنیتی که وظیفه داشتند زنده دستگیرش کنند، مانع شدند. مردم هم با لعن و نفرین و تشر، خشم خودشان را به فرد مهاجم نشان دادند.
خیلی خونسرد بود! انگار که دیگر ماموریت خودش را انجام داده و حالا راحت شده است.
روایت میدانی آقای مسعود صفری، شاهد عینی حادثه تروریستی شاهچراغ؛ ۳۱مرداد۱۴۰۲
مصاحبه و تنظیم: فهیمه نیکخو
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
هدایت شده از انتشارات راه یار
زیارت به نیابت سرباز روز نهم.jpg
3.96M
⭕️نذر فرهنگی
🛑پویش زیارت نیابتی #سرباز_روز_نهم
🔰اربعین امسال به نیابت از #شهید_مصطفی_صدرزاده، حرم حضرت ابوالفضل(ع) را زیارت کنید.
🔺شهید مدافع حرمی که مادرش او را در کودکی نذر حضرت ابوالفضل (ع) کرد و در روز #تاسوعا در سوریه به شهادت رسید.
📌برای شرکت در پویش زیارت نیابتی سرباز روز نهم، به صورت فردی یا کاروانی تصویر فوق را چاپ کنید، روی کوله پشتی خود نصب کرده و عکس کوله پشتی را به نشانی زیر ارسال کنید.
@raheyar97
🔴اگر تمایل دارید میتوانید در چاپ عکس نیز مشارکت داشته باشید:
6037998233353357
بهنام احسان نعیمیخرد
🛑مهلت مشارکت: 8شهریور
💢در صورت مشارکت، از طریق آیدی زیر به ما اطلاع بدهید.
@raheyar97
✅به تعدادی از شرکت کنندگان در این پویش، به قید قرعه کتاب «سرباز روز نهم؛ زندگیوزمانه شهید صدرزاده» با تقریظ رهبر معظم انقلاب اهدا خواهد شد.
💠 انتشارات راهیار؛ ناشر فرهنگ، اندیشه و تجربه انقلاب اسلامی
✅ @Raheyarpub
حافظهـ
خدّامالحسین
بین عقل و عشق، ماندن و رفتن این ایام درگیری و جدالی سخت در افتاده بود.
بالاخره دیروز ظهر، نماز را خواندم و با خانواده زدیم بیرون. توی مسیر اداره گذرنامه، پیرمرد محاسن سفیدی موکب داری میکرد. توی گرما با شربت آبلیمویی به دادمان رسید. از صمیم قلب دعایش کردیم. در عرض چند دقیقه گذرنامه خودم و همسرم تمدید شد. رفتیم برای گذر زیارتی کوچولوها. فرم مشخصات و رضایتنامه را پرکردم. کارهای ثبت دوساعتی طول کشید. کارمندها رفتند ناهار و برگشتند. من هم دنبال مهر و تایید فرمها بودم. پدر شهید سیدجواد سجادی –از شهدای تیپ فاطمیون- هم آمده بود. خوش و بشی کردیم. با لهجه شیرینش گفت:«چند روزه دنبال گذر مادر سید جواد و خودم هستم. گذرنامه خودم هنوز نیومده. امروز اومدم و یکی از کارمندها گفت انجام میشه. حالا که شیفتش عوض شد، نفر بعدی میگه امروز انجام نمیشه.»
بچهها تشنه و گرسنه بودند. فرستادم با مادرشان کنار ماشین غذا بخورند و برگردند. چند نفر از بچههای اداره گذرنامه را از قبل میشناختم. آقایی را دیدم با لباس شخصی و قد بلند. همه دنبالش میدویدند. یکی گفت: آقای افشاری از شهرستان اومدیم. چند ساعته منتظریم.
آقای افشاری هم اهل نه گفتن نبود. مدارک را میگرفت و مدتی بعد با پاسپورت برمیگشت. یکی از همکاران را هم دیدم. او هم مدارک را داد. نیم ساعتی بعد آقای افشاری با پاسپورت برگشت.
سرهنگ اکبری هم آمده بود توی حیاط و کار خلقالله را راه میانداخت.
رفتم طرف آقای افشاری:«حاجی پدر شهیدی اینجا هستن از تیپ فاطمیون. مشکلی دارن و چند روز کارشون راه نیافتاده.»
-لطفا همین جا بمونید. برم داخل و برگردم، خودم میام خدمت پدرشهید.
نتوانستم صبر کنم. رفتم سراغ سرهنگ اکبری که بین مردم میگشت و فرمها را مهر میزد. قصه را برایش توضیح دادم. تا گفتم فاطمیون و افغانستان، سرهنگ گفت: احترام خانواده شهید واجبه ولی چون اتباع محسوب میشن واقعا نمیتونیم کاری کنیم. آقای سجادی توضیح داد که مدارک شناسایی را کامل دارند. جناب سرهنگ تا دید کارشان قانونی هست دست پدر شهید را گرفت و با احترام رفتند به باجه قسمت برادران و الحمدلله کارشان راه افتاد.
آقای افشاری برگشت و گفت: پدر شهید چی شد؟
-کارشون انجام شد.
الحمدلله کار گذر بچهها هم تا ۵ و ۶ عصر انجام شد. موقع برگشت با خانواده صحبت میکردم. انگار همه خادم امام حسین (ع) و زوارش شدهاند. از آن شربت آبلیمویی که پیرمرد بهمان رساند تا تلاش رئیس اداره گذرنامه برای حل مشکل مردم در عین ادب و احترام.
روایت سید محمد هاشمی؛ ۶ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
16.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕ وقتی نان کمیاب شد
🔹استعمار از شهریور ۱۳۲۰ تا کودتای مرداد ۱۳۳۲
📽️ روایتهایی از مالک گشتاسبی راد
❇️ انتشار به مناسبت سالگرد اشغال ایران توسط متفقین
🎙 تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz
نذر کربلا
ساعت چهار و نیم عصر بود. برای ثبت گذرنامه و تایید مدارک کوچولوها نیاز به عکس بود. عکسی که گرفته بودم برای گذرنامه مناسب نبود. همسرم توی صف ایستاد. با بچهها رفتیم سمت چهارراه زند. وارد اولین آتلیه شدیم.
_ببخشید یه عکس فوری برای گذرنامه از دخترم میگیرید؟
_بفرمایید روی صندلی بشینید تا بیام عکس بگیرم.
مدتی صبر کردیم. آقای عکاس خیلی فوری و حرفه ای با یک فیگور، سریع عکس گرفت.
تا عکس آماده شود روی صندلی آتلیه منتظر نشستیم. بچه ها کمی خسته بودند. زهرا سادات آبمیوه و یخ در بهشت میخواست. در گوشش گفتم: آخه الان مامان منتظرمونه تا بهش عکس برسونیم. این انصافه که ما بریم آبمیوه بخوریم؟
ولی زهراسادات این حرفها سرش نمیشد. حرف، حرف خودش بود. عکس آماده شد. جناب عکاس آهسته گفت:
-آخه الان موقع رفتن کربلا هست با این دو تا بچه؟ هوا گرمه. گناه دارن.
-والله سال قبل خیلی بهشون خوش گذشته. امسال هم گفتن باید ما هم بیایم. تنها نمیشه بری بابا.
-خیره انشالله.
کارت کشیدم و خارج شدیم. کنار آتلیه مغازه بستنی و آبمیوه فروشی بود. یخ در بهشت نداشت. پیرمردی باصفا و خوش اخلاق با موی سفید و صورت سه تیغه فروشنده بود.
-بچه یخ در بهشت میخاد. چند تا مغازه جلوتر داره. باید به حرف بچه اهمیت بدی.
-مسئله اینه که مامانش تو اداره گذرنامه منتظره. اینها هم فعلا میگن باید برامون یخ در بهشت بگیری.
هرجور بود راضی شدند بستنی بگیریم. دوتا ظرف بستنی برای بچه ها گرفتم. کارت را دادم. با تعجب دیدم ٢٠ هزار تومان بیشتر حساب نکردند. زینب سادات گفت: بابا من الان بستنی نمیخوام. تخم شربتی و خاکشیر میخوام.
آقای فروشنده همین را که شنید، دو تا لیوان برداشت و برای هرکدام از بچه ها خاکشیر و تخم شربتی پر کرد.
-حاج آقا خیلی لطف کردین. هم بستنی، هم عرقیات. لطفا کارت بکشید و پول عرقیات رو حساب کنید. آخه ٢٠ تومن خیلی کمه.
-بابا اصلا حرفشو نزن و برو برس به خانمت که منتظره. فکرش رو نکن.
هرچه اصرار کردم، فروشنده زیر بار نرفت. خلاصه قبول نکرد پول بیشتری بگیرد.
موقع خداحافظی پیرمرد با روی خوش و خنده محبت آمیزی گفتند: «موقعی که وارد آتلیه شدین دیدمتون. حالا هم که حرف گذرنامه زدین فهمیدم مسافر کربلا هستید. برید به سلامت»
روایت میدانی سید محمد هاشمی؛ ۶ شهریور ١۴٠٢
تاریخ را به حافظهـ بسپارید:
@hafezeh_shz