﴾﷽}
برشی از کتاب #دلتنگ_نباش:
با هم رفتند روبهروی گنبد و روی فرشهایی که پهن بود، نشستند. روحالله کتاب دعا را دست زینب داد« چرا انقدر گریه کردی؟»
زینب سرش را بلند کرد و به گنبد نگاه کرد: « یاد اون سالی افتادم که تنها اومدم مشهد. از امام رضا خواستم یه همسر خوب سر راهم بذاره...
روحالله سرش را تکان داد« اتفاقا منم دوماه قبل از اینکه خاله تو رو بهم پیشنهاد بده، اومدم مشهد. منم خیلی دعا کردم. عنایت امام رضا بود که خدا تو رو سر راهم قرار داد...
قلبشان مملو از عشق بود. عشق به امام رئوفی که حاجتش را داده بود.
روحالله روی دو زانو نشسته بود و قرآن میخواند. قرآن خواندنش که تمام شد، دستانش را رو به آسمان بلند کرد. آهسته دعا میکرد. زینب خیلی متوجه دعاهایش نشد. از بین آنها فقط یکی را شنید: « اللهم ارزقنا شهادة فی سبیل الله»
.
.
.
برشی از کتاب #قصه_دلبری :
اولین زیارت مشترکمان را از باب الجواد(ع) شروع کردیم... اذن دخول خواندیم. ورودی صحن کفشش را کند و سجدهی شکر به جا آورد، نگاهی به من انداخت و بعد هم سمت حرم: « ای مهربون، این همونیه که به خاطرش یه ماه اومدم پابوستون. ممنون که خیرش کردید! بقیهشم دست خودتون، تا آخرِ آخرش!»
عادتش بود. سرمایه گذاری میکرد: چه مکه، چه کربلا، چه مشهد. زندگی را واگذار میکرد که « دست خودتون!»
.
.
#حاج_عمار
#شهید_محمدحسین_محمدخانی
#حاج_علی
#شهید_روح_الله_قربانی
@shahidmohammadkhani
@shahid_roohollah_ghorbani