انگار نشستم روی صندلی ای که پایه اش هر لحظه ممکنه بشکنه!
انگار پام لغزیده دمه پرتگاه آویزون و معلقم بین افتادن و نیوفتادن!
انگار هوا هست ولی نمیتونم نفس بکشم،
آب هست ولی هنوز تشنمه،
غذا میخورم ولی بالا میارم،
منتظرم ولی نمیدونم منتظرِ چی؟! راه میرم ولی بی مقصد...
انگار از آخرین قطار جا موندم و کلی پشتّ سرش دوییدم و نرسیدم!
انگار راننده ی ماشینی ام که وسط سرمای زمستون توی کور ترین جاده ی خلوتی که برف راهش رو بسته، بنزین تموم کرده!
انگار بچه ای ام که بقیه بچه ها بهش زور گفتند و دوچرخه اش رو گرفتند؛
انگار همه ی دوستام رفتن اردو و من تنها موندم!
انگار دارم میمیرم ولی همش زنده ام...
#آیدا_بیات
"⇨@Oshaghsz⇦"