2.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغضم گرفت... نمیدونم گیرایی خاک کربلاست یا اثر مرور خاطرات سال قبله؛ یا شایدم هر دو! پارسال، قبل اربعین گفت: محمدمهدی که به دنیا بیاد، دیگه نمیشه رفت؛ خیلی سخت میشه با بچه کوچیک... دلش که شکست، خدا بساطشو جور کرد با هم اومدیم؛ میدونستم اگه یه بار بیاد دیگه نمیتونه دل بکنه و هر سال میخواد بیاد. همین شد... امسال که به خاطر کارم کلا بلاتکلیف بودم و نمیدونستم میشه اومد یا نه، میدیدم که دلش هوایی شده ولی ملاحظه منو میکرد و هیچی نمیگفت... سه روز مونده به اربعین تکلیفم روشن شد؛ دیگه خیلی دیر بود برای راه انداختنشون. با دو تا بچه توی این زمان کم و با عجله زیاد اونم توی این شرایط واقعا محال به نظر میرسید... وقتی تلویزیون از اربعین نشون میداد کانالو عوض میکردم ولی اون حتی رادیو ماشین رو هم روی موج اربعین تنظیم کرده بود. میدونستم که حالا از من مشتاقتره به این سفر... میدونستم دلش هوایی شده ولی چکار میتونستم بکنم؟ گفت برو! لااقل تو برو... بذار یکیمون رفته باشه... خودخواهانه و سر از پا نشناخته راهی شدم! همون شب بلیط جور شد... اومدم ولی حالا هواشو کردم. راستش هوای حال و هوای پارسالشو... اولین سفر اربعینش بود وقتی وارد مسیر مشایه شدیم حالش دیدنی بود! با اون حال از منم جلوتر میرفت... پای همین ستون ها با هم نشستیم، هی چای عراقی خوردیم و حرف زدیم تا بقیه برسن. همه خاطرات سالهای قبلشو فراموش کردم. الان تا چشم کار میکنه جای خالی یه همقدم رو میبینه. همقدمی که همه جای زندگی، حتی اونجاهایی که من نیستم باز اون هست ولی... دیگه فقط میخوام اربعینو با هم بیایم! همه مسیرو! . #اربعین #کربلا #بانو