❌راز نگهداری از گل و گیاه خونگی ❌
👇👇
✳️حواست به گل و گیاهت هست؟؟؟!!!🧐
✳️ نمیدونی چــرا هر چی گل و گیاه میخری زودی خراب و پژمرده میشه؟؟😔
✳️ مراقبت و تکثیر گیاهانی که دوس داریو بلد نیستی؟؟😳🤔
دیگه نگران نباش 😍☺️
🌱تو کافه گل همه تجربیاتم رو کاملا رایگان و خیلی ساده بهت یاد میدم☺️
باید حسابی مراقبشون باشی🤩 واز این کار لذت ببری🥰
بزن رو لینک زیر و به ما ملحق شوو😍
https://eitaa.com/joinchat/923140619C5bb1061554
#پارت159
#بارکد
تو دو هفته ای که درگیر دادگاه و بریدن حکم بودم،کیان هرروز اومد تو بازداشتگاه بهم سر زد.
توی همه ی جلسات دادگاه هم بود.به شکل علنی نمی تونست چیزی بگه یا کاری کنه اما خیلی تلاش کرد که با جریمه نقدی همه چی ختم به خیر شد.اما بازم نشد.
برام دو سال حبس بریدن. با سی میلیون جریمه.چون با پلیس همکاری داشتم سه سال ازش کم کردن.
دو سال شاید زود بگذره اما نه واسه یه عاشق.یکی که تمام امید به زندگیش خارج از اونجا داره به سر می بره.
بعد از چند تا بازجویی،بالاخره حمید نم پس داد و جاشو لو داد.
و چیزایی که غارت کرده بود.
وقتی روز دادگاه اول دیدمش کنترلمو از دست دادم و حمله ورشدم سمتش.اما سریع جلومو گرفتن.
هرچی فحش و نفرین بود نثارش کردم.شکر خدا نفرینام جواب داد و یک ماه دیگه قرار بود اعدام شه.
اونجور که فهمیدم واسه حسام ۴سال،واسه بقیه هم هرکدوم ۳سال با ۹۰میلیون جریمه بریدن.
یه سری تبصره و قانون گفتن که هیچکدوم یادم نموند.
دیگه صیغه محرمیت من و کیان هم باطل شده بود.اون حق داشت به زندگی عادیش برگرده.نباید پای من می سوخت.
تصمیم گرفته بودم به مهرداد بگم بیاد و نامه ای که نوشته بودم رو بهش بده.
ازش خواسته بودم که بره پی زندگیش.
به پای من نمونه.
.
🔴🔴زبان شناسی مانند سونوگرافی
عمل میکند ؛😳😳
ولی با این تفاوت که :)
در #سونوگرافی فرد دچار بیماری شده
و بیماری فرد بررسی میشه ... 🔎
ولی در #زبانشناسی :)
قبل از اینکه عارضه ها تبدیل به بیماری
بشه روی زبان علائم رو نشون میده ...👅
قبل از اینکه دچار بیماری بشی
بدنت رو پاکسازی کن !👌🤩🍃
https://eitaa.com/joinchat/1366753810C54068e61ef
.
#پارت159
بخش دوم
#بارکد
درسته.
شاید اگه یه روزی خبر ازدواجش رو می شنیدم زنده نمی موندم،اما اون نباید به پای من می سوخت.
با صدای ساره از فکر و خیال بیرون اومدم: دری، کجایی.بیا بازی.
از بالای تخت نگاهشون کردم داشتن پاسور بازی می کردن.گفتم:
شما بازی کنین.من بلد نیستم.
خوبم بلد بودم.
اما حوصلشون رو نداشتم.
مری:بپر پایین خودم یادت می دم.
_نمی خوام.حسش نیست.
لیلا:ولش کنین.درک کنین وضعیت روحیش مناسب نیست.
مری:لیلا جون.
ارواح خاک ننه بزرگ پسرخالم باز نرو بالا ممبر.
لیلا دیگه چیزی نگفت.بینشون از همه آرومتر بود.
یکی اومد گفت وقت ناهاره.بچها وسایلشونو جمع کردن و بلند شدن.
به منم گفتم باید برم واسه ناهار.وقتی گفتن اشتها ندارم مری گفت:
ببین اینجا دیگه خونه بابات نیست که شل کن سفت کن در بیاری اونا هم نازتو بخرن.
اگه نخوری دیگه بهت چیزی نمی دن تا روز بعد.بیا بریم.
به ناچار بلند شدم و باهاشون رفتم.
همه یه جوری نگام می کردن.حالم دیگه داشت بد می شد.از کنار یکی هم که ردمی شدم گفت:
جون.چه جیگری هستی تو.
🚭🚭 با تَرک اِعتیاد به زندگی، سَلام دوباره کُن .✋کلینیک تخصصی تَرک اِعتیاد سَلامت محور،احیاء سَلامتی شُماست●ـ۸ﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩ
🔴ترک بدون خماری و بدون بستری
🔴صددرصد گیاهی و تضمینی
🔴 از بین بردن وسوسه ذهنی
🔴تقویت سیستم ایمنی بدن و سم زدایی خون
💢 عَزیزانی که فَرد مُعتاد دَر خانه و خانواده دارن، ݪینڪ عُضویت زیر را لَمس کُنید●●●ـ۸ﮩـ٨ـﮩـ۸ـﮩ👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2414346619C94e836b9d3
#پارت159 بخش سوم
#بارکد
اهمیت ندادم و رفتم بین لیلا و مری.مری دم گوشم گفت:
اینا همه ندید بدیدن.کم کم عادت می کنی.
محدثه:نترس.
خودم هواتو دارم.
_نمی ترسم.دیگه هیچی واسم مهم نیست.
رفتیم تو یه سالن بزرگ.
در و دیوار همه جا فلزی بود.آدم احساس خفگی بهش دست می داد.به هرکی یه بشقاب برنج دادن ویه ظرف کوچیک خورشت بغلش.
اصلا میل نداشتم.نشستم کنار بچها و به زور چندتا قاشق خوردم.
سرم پایین بود و داشتم با انگشتام بازی می کردم تابچها هم غذاشونو بخورن که یکی نشست کنارم.
برگشتم نگاش کردم یه لحظه فکر کردم پسره.موهاشو خامه ای زده بود.یه کمشم ریخته بود رو صورتش.
بغل ابروش خط داشت.
پیراهنشم مردونه بود.دستشو انداخت دورگردنم و گفت:
سلام خوشگله.
صدای اعتراض مری بلند شد.
دست دختره رو پس زد و گفت:
هوی.بفرما تو دم در بده.
دختره هم مثل خودش جواب داد:تو روسننه.ننشی یا باباش.
مری:بادیگاردشم.به توچه.
_اوهو ک بادیگارد.
دختره رو به من با لحن لاتی گفت:
ازت خوشم اومده.پاشو بیا بریم یکم گپ بزنیم.
#پارت159 بخش چهارم
#بارکد
این بار ساره از جاش بلند شد و اومد جلوش وایساد.
ساره:این هیچ جا نمیاد.هری.
_اگه نرم؟
ساره با مشت زد تو شکمش.
با هم درگیر شدن.چند نفر اومدن به زور از هم جداشون کردن.
آخر سر هم یه نگهبان اومد و با کلی داد و بی داد هم ما رو هم اونا رو فرستاد توسلولشون.
گفت یه بار دیگه تکرار شه همه می رن انفردای.
گوشه لب مری زخم شده بود.ساره هم دستش رو گردنش بود.
بلند شدم و گفتم:
-واسه چی اینجوری می کنین.
مگه چی گفت؟
مری دادزد سرم:
هیچی.تازه اومدی حالیت نیست.
بعدم زودتر از همه رفت.
با تعجب به رفتنش نگاه کردم.محدثه گفت:
مری کلا اعصابش یکم ضعیفه.
این دختره هم که اومد نشست کنارت،هم جنس بازه.همه ازش فرارین.دور و برش آدم زیاد ریخته.
واسه همین ازش حساب می برن.
یه لحظه چندشم شد که دستش بهم خورد.اگه می دونستم عمرا می ذاشتم دستش بهم بخوره.
ساره همونجور که گردنش رو می مالید گفت:
به قول مری.
اینجا دیگه خونه بابات نیست.باید خیلی مواظب خودت باشی.
سر تکون دادم وازشون تشکر کردم.
رسیدیم به سلول.مری کز کرده بود یه گوشه وسیگار می کشید.