eitaa logo
مشاوره | حامیان خانواده 👨‍👩‍👧‍👦
1.7هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
618 ویدیو
42 فایل
﷽ 🌱موسسہ‌مشاوره‌حامیان‌خانواده‌ڪاشان 🌱مدیریٺ:فھیمه‌نصیرۍ|مشاورخانواده 09024648315 بایدساخت‌زندگےزیبا،پویا،بانشاط‌ومٺعالےرا♥️ همسرانہ‌آقایان↯👨🏻 @hamsarane_mr همسرانہ‌بانوان↯🧕🏻 @hamsarane_lady سوالےداشتین‌درخدمٺم↯😊 @L_n1368
مشاهده در ایتا
دانلود
2️⃣ 2️⃣بیست و دو روز تا عیدالله الاکبر، عید ولایتعهدی مولایمان، عید غدیر خم باقی مانده است... 🌺امیرالمؤمنین عليه السلام: كَيفَ يَجِدُ حَلاوَةَ الإِيمانِ مَن يَسخَطُ الحَقَّ؟! چگونه شيرينى ايمان را بچشد كسى كه از حق مى رنجد؟! 📚غررالحكم حدیث 7004 🌷مردی که جان به دست، شب لیلة المبیت 🌷جای رسول خفت به بستر فقط است 🦋🐚🦋🐚🦋🐚🦋🐚 @hamianekhanevade 🐚🦋🐚🦋🐚🦋🐚🦋
مشاوره | حامیان خانواده 👨‍👩‍👧‍👦
🌵مسابقه داریم😍. 🌵مسابقه داریم😍 🏅 چه کسی طراحی قشنگی میکند؟؟؟!؟! 😳 برنده تویی!!!
✅ تا روز دوشنبه تمدید شد. 😊 توصیه میکنم حتما شرکت کنید و برنده جوایز و ما شوید. 😇😇سریع دست به کار شو .‌‌..😇😇
۶۸ ⁉️چه زمانی انسان شروع به شدن می‌کند؟ 🌟 زمانی که از پررنگ‌تر می‌شود، شما شروع به پیر شدن می‌کنید! 🌟 زمانی که می‌پذیرید که نمی‌توانید شرایط را دهید. 🌟 زمانی که شما را بیشتر به خودش مشغول می‌کند تا . 🌟 زمانی که و سکون را به و مسافرت ترجیح می‌دهید. 👈 بعضی‌ها تا آخر عمرشان پیر نمی‌شوند. 👌اصلاً پیر شدن یک است. @hamianekhanevade
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ویژه با موضوع رو از دست ندهید. با حضور سرکار خانم ✅ تبدیل مخاطب به او ✅ خودمان را به جای یک قرار دهیم ✅ با های غیرمستقیم ✅ مشکل اساسی ما در دین اسلام هست. ✅باید مجهز باشیم به علم و علم . ✅ باید یک فضایی باشد که دختران ما در آن آزادانه رفتار کنند. 👇 مشاهده فیلم در لینک زیر: https://www.instagram.com/tv/CCvZqDYnL7a/?igshid=1aw85lsfkd92r ... @hamianekhanevade
رمان 🦋 🕯 🌿 مرد مسن که تسخيص دادم دکتره پرونده امو به دست گرفت و شروع به مطالعه کرد ، بعد از چند دقيقه بالای سرم ایستاد - علت این تب و لرز چيه ؟ متعجب گفتم : + من باید بگم ؟ - پس چه کسی باید بگه ؟ من از کجا باید بدونم تو در دو روز گذشته چه خوردی یا کجا رفتی یا چه اتفاقی برات افتاده ؟ + من دو روز گذشته به یک مزرعه در اطراف شهر رفتم و نهار هم اسکالوپ مرغ و شام هم سوپ سبزیجات خوردم ، البته از عصر تا غروب هم وسط مزرعه نشستم . - چندین ساعت روی زمين نشستی ؟ باد هم می وزید ؟ + بله . - رطوبت زمين همچنين وزش باد در ایجاد این بيماری نقش داشته اند . + کی ترخيص می شم -تا یک یا دو ساعت دیگه ميتونی به خونه بری اما اینبار مواظب باش دوباره خودتو بيمار نکنی . و به همراه پرستار بيرون رفت . از خودم عصبانی بودم ، اون از پيچ خوردن پام این هم از تب و لرز ! دردسر پشت دردسر ، شبيه به دخترهای لوس و ضعيف داخل رمان ها شده بودم ، یادمه هميشه از دست و پا چلفتی بودن دخترها در اغلب رمان ها حرص خوردم ، هميشه عقيده داشتم یک دختر باید قوی و محکم باشه ، حالا چيزی رو که منع کرده بودم به سرم اومده بود ، خود کرده را تدبير نيست ... با شرمساری رو به کارلو گفتم : +خيلی ممنون از کمک دوباره . - کسی مجبورم نکرد پس تشکر لازم نيست +در هر صورت لطف کردی . - لطف نبود . و بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه از اتاق خارج شد . چند دقيقه بعد پرستار با سينی وارد اتاق شد ، محتوی سينی شامل صبحانه سبکی بود که پيش روم گذاشته شد ، سرممو از دستم بيرون آورد و بدون هيچ حرفی از اتاق بيرون رفت . آب پرتقال رو از داخل سينی برداشتم و شروع به نوشيدن کردم ، صبحانه امو که خوردم کارلو درب اتاقو باز کرد : - دکتر مجوز ترخصيتو صادر کرد . و پاکتی از کمد بيرون آورد : - داخل این پاک لباس های خودته ، اگر برای تعویض نياز به کمک داری بگو پسره پرو ميخواد تو لباس عوض کردن کمکم کنه ! حتما بفرما ! + خودم عوض می کنم . - بيرون منتظرتم . وقتی بيرون رفت من هم لباسمو هر چند کمی سخت ولی عوض کردم . داخل ماشين که نشستيم پرسيدم : + هزینه بيمارستان چقدر شد ؟ بدون اینکه پاسخمو بده نيم نگاهی به من انداخت و ماشين راه افتاد ، ای بابا این چه رفتاریه ؟! این پسر ایتاليایی زیادی عجيب و غریبه ، دلم برای همسر آینده کارلو به شدت می سوزه ، بنده خدا قراره چه موجودی رو تحمل کنه ! یک مرد سرد ، مغرور ، خودخواه و بدون هيچ واکنشی نسبت به اطرافش البته کارلو در دو حالت کاملا تغيير ميکنه ، اولين حالت حضور مادربزرگه و دومی هم زمانيه که با بچه هاست . دودل بودم که سوالمو دوباره بپرسم که اینبار اون پرسيد : - برای حاضر شدن در محل کار و دانشگاه آمادگی داری ؟ + مشکلی ندارم ، فقط باید لباس مناسبتری بپوشم . روبروی خانه ایستاد و سعی کردم با بالاترین سرعت ممکن خودمو به اتاقم برسونم ، اولين مانتو و شلواری که به دستم اومد از کمد خارج کردم ، شالمو برداشتم و کليپس موهامو باز کردم ، نگاهم به آینه افتاد ، چقدر رنگ پریده به نظر می رسيدم ، سریع ضدآفتابی به صورتم زدم ، خط چشمی پشت پلک هام و رُژی روی لب هام کشيدم ، با صدای کارلو رُژ از دستم روی زمين افتاد : - خوشرنگه ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 🕯 🌿 نگاه شوک زده ام خيره به چشمان براق کارلو بود ، یکدفعه نگاهم به موهای پریشان ریخته شده دورم افتاد و فوری پشت درب اتاق پنهان شدم ، اینبار صداشو خيلی نزدیک به گوشم شنيدم انگار لب هاشو از آن سو به درب چسبانده : - البته روی لب های تو ! صدای قدم هاش نشان از رفتنش می داد ، نفس هام تند شده و قلبم با شدت زیادی به سينه ام می کوبيد ، فکر ميکنم از آثار مریضيه اما علاوه بر اون رفتارهای غير قابل پيش بينی کارلو هم به شدت منو شوکه کرده بود ، خدای بزرگ ، منو بی حجاب در حال آرایش دیده ! تازه اگر بخوام از افتضاحی که توی مزرعه پيش اومد چشم پوشی کنم باز هم از روبرو شدن باهاش خجالت می کشم ، یامين تو چرا فقط گَند می زنی ؟! سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و زود حاضر بشم ، با لباس های تعویض شده سوار ماشين شدم و عينک آفتابيمو زدم و خيره به روبرو موندم ، اما خبری از حرکت ماشين نبود ، سکوت فضای کوچک ماشينو پُر کرده بود ، سعی کردم صدام نلرزه : + قصد حرکت نداری ؟ نهایت تلاشمو کردم که بهش نگاه نکنم ، بعد از چند ثانيه ماشين حرکت کرد و من نفسی از سر آسودگی کشيدم ، امروز کلاس داشتم و از شانس قشنگ من کلاسم با جناب رابرت بود ، مقابل دانشگاه ایستاد و من عينکمو برداشتم و سمتش چرخيدم : +خداحافظ . اما کارلو نگاهش به جای خاصی معطوف بود -نگفته بودی . + چيو ؟ - اینکه رابرت استاد این دانشگاهه ! و به سمتم چرخيد ، نگاه باریک شده اشو خيلی دقيق روی صورتم انداخت ، خونسرد پاسخ داد : + مساله مهمی نبود . و درب ماشينو باز کردم و پياده شدم . *** - برادر 8 ساله من از تو عاقالنه تر رفتار می کنه . ... + - اگر یک مقدار کمی عاقل بودی الان به جای دانشگاه در رختخواب استراحت می کردی . +آنا ! - بله ، انتظار داری چی بگم ؟! بگم دوست خوبم چقدر عاقلی که با وجود بيماری به دانشگاه اومدی و الان هم دوباره تب کردی ! + تب من ربطی به بيماریم نداره . - پس به چه چيز ربط پيدا می کنه ؟ + کافيه ! آنا با اینکه هنوز عصبی بود اما ساکت شد ، دختر ایتاليایی که روزهای اول بسيار زیاد خونسرد رفتار می کرد در اثر همنشينی با من خونسردیش از بين رفته و حالا عکس العمل نشان می ده ، البته تب من شاید از بيماریم نشات گرفته اما تقریبا قطع شده بود ولی رابرت باعث شد دوباره حالم دگرگون بشه از یادآوری دوباره اش هم حالم بد ميشه ، بعد از اتمام کلاس منو صدا زد و ازم خواست بمونم گفت ميخواد باهام حرف بزنه ، ایستادم و رابرت دست در جيب که به نظر هر دختری جذاب به نظر می رسيد اما در نظر من منفور بود به سمتم اومد و روبروم ایستاد : - من خيلی قلب بزرگ و روح بخشنده ای دارم به همين دليل تمام گذشته و کارهای تو رو فراموش می کنم . پوزخندی روی لبهام شکل گرفت و مرد چشم سبز ادامه داد : - تنها به یک شرط ... کمی مکث کرد : - با من باشی. ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌼در آخرین شنبه تیر ماه به نیت تعجیل در فرج حضرت مهدی عجل الله تعالی و سلامتی شما عزیزان صلواتی ختم کنیم 🌼🍃 🍃🌼اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ 🍃🌼وَ آلِ مُحَمَّدٍ 🍃🌼وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
1️⃣ 2️⃣بیست و یک روز تا عیدالله الاکبر، عید ولایتعهدی مولایمان، عید غدیر خم باقی مانده است... 🌺امیرالمومنین عليه السلام: أيُّهَا النّاسُ! تَوَلَّوا مِن أنفُسِكُم تَأديبَها، وَاعدِلوا بِها عَن ضَراوَةِ عاداتِها اى مردم! خودتان عهده‌دار ادب كردن نفْس هايتان شوید و آنها را از وَلَع عادت هايشان باز داريد 📚غررالحكم حدیث 4522 🌷ای جان پاک ختم رسل در بدن، علی! 🌷مهر تو روح طاعت هر مرد و زن علی! •┄══••🔻••══┄• @hamianekhanevade •┄══••🔺••══┄•